تبلیغات
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
 
درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

به نام خدایی که گاهی فراموشمان میشود

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

دوربینت را بردار ، رو در روی ائینه ، خندهایت را ثبت کن در لحظه

مشکل به دور من نیستم، خیالت آرام

خیالت آرام آنکه هر روز فدایت می شد فدایت شد، عمرش را برایت داد تنهایی را گرفت.

خیالت آرام آنکه لبانت را پر میکرد از خنده ، این روزها لبانش را میگیرد به دندان

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

دست به دعا برده ای وای چه خدایی، چه رازی چه نیازی چه احساس پاکی

تو طلب می کنی زندگی خوش و پر از شادی

من غرقم در غم تو، دروغ های احساسی

تو در پی فرار از من ، من هر روز پر از تو

من استرس و عرق پیشانی ، تو فراموشی و کلاهی بر سر

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

نفرین به تو ، نفرین به آن عکس ها.... نفرین به آن شکل و شمایل

نفرین به عکس هایی که در قاب نامحرمان جای گرفت

نفرین به جذب دیگران ، نفرین به قلبم که گرفت از هرزه گی هایت

نفرین به روزهایی که با تو به سر شد اما فراموش نشد

نفرین به حرف های قشنگ که در آمد از آب به دروغ

نفرین به دستهایت که پر بود از آرامش..

اما آخر رهایم کرد باحیله مرا زد از ریشه

نفرین به چشمان بزرگ به اشکهایت به لرزش دستانت..

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

بعد از من چگونه ای ... با دیگران هم این گونه ای ..

بعد از من چه کسی را در آغوش میکشی، ناله می کنی ، حرف های عاشقانه میزنی...

بعد از من چه کسی را می بویی، دنیایت را در میان لبانش می جویی

بعد از من چه بازویی را بالشت سر می کنی، تمام زندگیت را برای لحظه ای می دهی..

بعد از من چشم در چشم چه کسی دست بر قرآن میزنی، شهید را گواه می کنی..

میان قبرستان گناه می کنی...

بعد از من چه کسی با تو آسانسور احساس و لذت را میان

طبقات ترس و شهوت بالا و پائین می کند....

بعد از من چه کسی انگشت بر عسل شیرین، مسموم چشیدنت می شود..

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

عجب روزی است...

خوشا بحالت که احساست در میان مشتانت مچاله می شوند..

و خاموش می شود علاقه ها احساس ها و نفرت ها را جایگزین می کنی..

و عوض می شوی..

خدای ناکرده احساس نمی کنی زندگی کسی را به هم زدی...

خدای ناکرده دلت تنگ نمی شود برایش...

خدای ناکرده قسم ها ، قول ، قرار هایت را به یاد نمی آوری...

یادت رفته که می گفتی دنیا و آخرتم فقط تو...

زندگی و مشکلاتم فقط تو...

همه دنیا عوضی فقط تو..

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

ننوشتم که غرورت را جریحه دار کنم...

ننوشتم که خیانت در احساس را یاددآوری کنم...

ننوشتم که بگویم بدون مشکلی .. خوشی بیخیالی

ننوشتم که بگویم با مشکلات بد هم کنارت می ماندم...

ننوشتم که بگویم یک طرف قصه را می بینم

نوشتم که بگویم...

حالــــــــــــــــــــــــــم خرابــــــــــــــــــــــــــ اســــت بــــدون تــــــــــــو...

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Hossein sj
به نام آنکه  واجب الوجود است و قائم به شخص دیگری نیست

امروز یکی از پسرهای کوچک فامیل  که برای نذری هر ساله به خانه ی ما آمده بود ، از من اجازه بازی با رایانه را کرد و من بر خلاف عادت همیشگی به او جازه دادم و او مشغول بازی شد.
به هنگام رفتن و خداحافظی ، مادرم به شوخی به او گفت امروز چه دعایی کردی و او گفت امروز دعا کردم که اجازه بازی با رایانه را به من بدهید و همه از گفتن دعایش خندیدن و قبول حاجت گفتند.        برای من این سخنان رد و بدل شده تلنگری شد و مرا به فکری فرو برد .
پسر بچه با تمام  وجودش دعا کرده بود و در حالی که همه به او خندیدند، او خوشحال از اجابت دعایش  بود و به من فهماند ، رسیدن به هدف چه بزرگ و چه کوچک اهم از مسائل دیگر است.        اجازه گرفتن او برای بار اول نبود و به قول خودش همه ساله این دعا را داشته اما اولین بار بود که به او اجازه داه شد و اجازه دادن من هم بر اثر یک تغییر مزاج اتفاقی و زود گذر بود، حال شاید دیگر اتفاق  هم نیافتد!!! و امروز بدون آنکه انتظار شنیدن پاسخ مثبت را داشته باشد از من اذن خواست حال که او نیز همانند من هر بار که امیدوار تر بوده به جایی نرسیده بود.
دعا و آرزوهایی که جنگیدن در آن جایی ندارد و بسته به مزاج شخص دیگری است ارزش تقاضا ندارد.   با قبول این که همه ی این دنیا در اختیار خداوند است و آسمان و زمین در دستان اوست ، اما نمی شود از قدرت اختیار انسانها غافل شد، پس دعا در تحقق آرزوهایی که بند به آدمی است و به اجابت یا رد آن بسته است، کاری عبث و بیهوده است.
من برای نیاز و تحقق آرزوهایم 1492 روز جنگیدم، هر بار که سری به سجده می رفت یا دستی به سوی آسمان بالا بود من برای تحقق آرزوهایم دعا می کردم. اما در یک روز همه ی این دعا ها و جنگیدن هایی که خود او مرا فراخوانده بود ، برابری کرد با یک حس تنفر از من یا بهتر بگویم یک خستگی از ادامه ی راه. و من 1886 ساعت است که در روز و شب ، با چشمانی باز و بسته کابوس را تجربه می کنم، کابوس هایی که با مرور تمام آن روزها همراه است.
آدمهایی که در طول زندگیشان به موفیقت هایی دست یافتند ، دلایلی را در زندگیشان می شود یافت که قابل تامل هستند.
در طول تاریخ ، انسانهایی با تفکر غلط یا درست اگر به مقصود رسیدن یکی از دلایل این بود از سراب نبودن مسیرشان مطمئن بودند.
آنها همانند آدمهای عامه جامعه نبودند که در راه رسیدن به مقصد انتظار انداختن فرش قرمز زیر پایشان را داشته باشند، آنها خود رابرای هر اتفاق بدی آماده کرده بودند، گذر زمان اعتقاد، آرمان و  آرزوهایشان را دستخوش تغییر نداد ، چرا که آنها به خوبی می دانستند طبیعت رسیدن به هر هدف با ارزشی ، کشیدن رنج و مشقت است و به هنگام رسیدن شیرینی اش را چند برابر می کند.
وقتی به دلایل شکست تحقق هدف و رسیدن به کسی که برایش می جنگیدم ، می اندیشم گزاره هایی ذهنم را درگیر خود می کند و تناقض هایی را به وجود می آورد که مسئله را بدون جواب      می گذارد.
من کسی را دوست نداشتم اما او مرا وادار به به عاشقی کرد نه با اجبار بلکه با حساس. من جوانی تنبل و بی دغدغه بودم ، اما عشق او مرا چالاک و دغدغه مند کرد ، او برای رسیدنمان مرا به جنگیدن با تمام دنیا فراخواند، من با او با تمام دنیا جنگیدم، اما آن لحظه که چشم در چشم دنیا بودم و آسوده از تکیه گاهم شمشیری از سینه ام بیرون زد و من زانو زدم در برابر تمام آنهایی که جنگیدم و شکست خورده بودند.
من از جنگیدن خسته نبودم اما او خسته بود. من از گرمای بین مان می گفتم اما او دم  از سردی مزاجش می زد. من از راهی که گذرانده بودیم می گفتم و او از آینده ای که هنوز نیامده بود.
من تعلق خاطرم را بهانه نرفتنش کردم و او مشکلات مبهم و بی مربوط به من را.
طبیعت دنیا مانع تراشی است اما برای گذشت از آن باید عزمی راسخ داشت. نه این که دیگری را قربانی تفکر غلط خویش کنیم. او برای یک طرز تفکرش سالها زندگی مرا از مبارزه پر کرد و برای نوع دیگرش ، زندگی ام را پر از درد تا به آخر عمر کرده است.
من نمی خواهم کسی را متهم به خیانت کنم، اما بیاید با او به تمام دادگاهای عادله این دنیا برویم و ببینید چگونه محکوم می شود. و اما من...  من می گذرم از تمام حق و حقوق معنوی این عمل.
فقط چند سوالم  را از او بپرسید ...
آیا من مسئول تغییر حالات روحی و احساسی و سرد شده یکباره تو هستم؟ اگر نه پس نمی شود انصاف را پشت توجیحات بچه گانه پنهان کرد و اگر جوابت مثبت است چرا بدون دلیل رفتی؟
اگر تو پشیمان هستی و همانند دیگران هستی ؟ چرا و به چه دلیل مرا فریب دادی ؟ و چرا این قدر مرا بی ارزش دیدی؟
گمان می کنی  در برابر ناله ها و فریاد ها سکوت را اختیار کنی نقشی خوب و فداکار را به تو میدهند یا خبر از دور بودنت از تمام احساسات میدهد؟ آیا آن زمان که دم از عاشقی میزدی و همچون ماری بر تنه ی من می پیچیدی و ناله های عاشقانه فریاد میزدی و مرا اسیر میکردی ، سکوت بهتر نبود؟ آیا آن زمان که چنگ بر روح و احساسم میزدی بی تفاوت بودن بهتر نبود؟
آیا گمان نمی کنی هر تصمیمی غلطی که در آینده در زندگی من گرفته شود مربوط به تصمیم قبلی من برای با تو بودن است؟ و یا پافشاریت بر این جدایی ، نشان از استواری در تصمیم است یا پست بودن افکارت؟
گمان نمی کنی بهانه هایی را که برای من آوردی به من مربوط نمی شد؟ و اگر می شد مگر غیر از این بود که هیچ مشکلی بزرگتر از نبودنمان کنار هم نبود و اگر مربوط نمی شد،  انصاف کجای وجدانت را قلقلک میدهد؟
گمان نمی کنی تقاص بی مسئولیت بودن دیگران را من بدهم بی انصافی است؟
آیا تو دلت برای هیچ کدام از آن لحظه های باهم بودنمان تنگ می شود؟
من شاید حقیر، بی عرضه و یا هر صفتی که تو مرا بخوانی باشم اما، من هیچ گاه قبل از تو، تو را درگیر احساسم نکردم.
 این عمل تو که کسی را که سال ها در عشقت غرق کردی و مسائل و گرفتاری هایی  را که برای رسیدن به تو در  زندگیش درست شد رها کنی و  فرار کنی و پاسخ هیچ سلامی را ندهی لکه ننگی است بر صفحه عمر تو تا به ابد.
من نمی خواهم از درهایی که تو برویم بسته ای به اجبار وارد شوم، من می خواهم تو تمام درها را باز کنی و مرا به آغوشت بخواهی، و شمشیر در سینه ام را بیرون کشی و دستم را بگیری و باز بامن با دنیایی از مشکلات بجنگی. چیزی شیرین تر از این برایم نیست.


دل نوشته: Hossein H.S




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 18 فروردین 1394 :: نویسنده : Hossein sj

به نام امید بخش ادمیان

   داستان نوشتن این متن این هست که این عکس  پایین و در گوشی دوستم مشاهده کردم

که مطلبی درون عکس بود به عنوان : از جوانیم گله دارم... که منم ادامه رو نوشتم.

....................................................................................................

از جوانیم گله دارم...

از جوانیم گله دارم ؛ با لبخندی از درد غم هایم را می پوشانم.

از جوانیم چیزی جز غم ندارم، قصه ی تنهایی را صد بار می خوانم.

در دنیایی که امید رویا می شود، جوانیم از دنیا چه می خواهد.

ابرو به غم خم، چشم به اشک نرم می شود.

درد به آسمان و فلک، امید زنگاه گم می شود.

از جوانیم گله دارم، آرزوهایم را در همان خیال جا می گذارم.

چرا کسی صدایم را نمی شنود، در این خلوتی شب کسی فریادم نمی زند.

در این سردی خیال،فکر زیاد و فعال

                    

از تمام اشک هایم ، از غم و درد هایم؛ از تمام لحظات تنهایی گله دارم.

از جوانیم گله دارم، نقاشی می کنم لبخند را بر لبانم.

خردمندی گفت: دلخوش باش جوان ، نگاه کن به آسمان

امیدت فردا باشد، بزرگ است آسمان.

می دانم آسمان بزرگ است اما ترس من از آن است که

 سرنوشت من همان قسمتی باشد که شما از آن یاد می کند.

اما چه کنم که انسانم و وسوسه ی فردا دارم، هرچند شاید که

فردا، فردا نیاید این دل ز روزها پروا ندارد.

بگذار گله را تمام کنم:

من آدمی ،هیچم و به هیچ چیز نخواهم رسید...





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 18 فروردین 1394 :: نویسنده : Hossein sj

حسادتم می شود ... دستت را تکان نده برای دیگری...



تمام لبخند هایت را برای خودم می خواهم..



روز و شبت را می خواهم ..همه اش را...


حسادتم می شود...


سنجاق کرده ام تمام رویاهایم را به صدایت.

.
حسادتم می شود... کسی را صدا نزن... Hossein H.s




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 17 فروردین 1394 :: نویسنده : Hossein sj
لوزان..
محل اخذ تصمیمات مهم نیست!!
منافع من در جای دیگری رقم می‌خورد



در قلب تو...

آنجا كه من
همه شروط‌ت را پذیرفتم 
و
حقوقت را به رسمیت شناختم؛

تا تعلیق كامل هر آنچه نمی‌خواهی پیش رفتم!!

اعتمادسازی كردم...

اما
تو..


تو به تحریم‌های یك‌طرفه پایان ندادی...

و
برای من
همچنان
تنها گزینه ی روی میز
                                       Tanhaist...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 فروردین 1394 :: نویسنده : Hossein sj


برای دانلود دکلمه این دل نوشته بر روی ادرس های زیر کلیک کنید.

درصورت اجرا نکردن با مدیا پلیر با کم پلیر یا وی ال سی اجرا کنید.

لینک 1:(فایل رار)

http://freeupload.ir/xofabgwefug0/______________.rar.html

لینک 2:

http://freeupload.ir/m53667rzxulg/______________.3gpp.html

لینک سوم: ( سرور خارجی) بروی گزینه دانلود در داخل کادر سبز کلیک کنید

http://www.sharebeast.com/lnexnjy4tixn

لینک چهارم:( سرور خارجی فایل رار) بروی گزینه دانلود در داخل کادر سبز کلیک کنید

http://www.sharebeast.com/tphubjllsqep

به نام خالق

نامه ای را از جنس عاشقانه هایم ، از جنس خون  برایت می نویسم...نامه ای که دلیلی، جز یاد تو برای خلقش، نیست.

امروز کمی هوا بارانی ، دلم را به درد آورد.. از هوای دو نفره اش که بگذریم ، پناه بردن دو دلداده زیر درخت

خاطره های با تو بودن را برایم زنده کرد...

بعد از چند سال با تو بودن، تمام لحظه ها، زنده کردن خاطره هایی است که با تو داشته ام ، به هر گوشه ، به هر

هوایی صحنه ای که بر می خورم ، خاطره ای از تو قلبم  را به درد می آورد. قلبی که این روز ها صدایی جز

حسرت را نمی توان از آن شنید...

هنوز باورش برایم سخت است که تعبیر رویاهایمان حال امروزمان باشد.

آن روزها که مرا میخواستی ، هزاران دلیل را برایم میشمردی.. اما آن روز که رفتی تقدیر را بهانه کردی ...

تمام عهدها ، تمام قول هایت را فراموش کردی.... روزی دنیایت بودم و روزی تنهایت.

بگذار از دیدار اخرمان برایت بگویم، بگذار بگویم که لحظه لحظه اش قلبم را به درد می آورد....

بگذار بگویم هنوز یادش چشمانم را خیس می کند... آخرین لبخند تلخ مرا به یاد داری...

نمی دانی بارها و بارها پله ها را در حسرت نگاهت بالا و پائین کردم...  سخت بود برایم ..سخت..

یادت بیاید... من و تو.. یک نیمکت چوبی،... یک درخت بید،.. هوای سرد زمستانی،.

یک چای...یک حبه قند... یک کفش یک بوته...یک عکس یک بند قرمز...

دستانی پر شده از دستان تو... یک چشم یک عالم حسرت... نه نه به این جا ختم نمی شود..

من بودم یک تخت بیمارستان ، انگشتانی دوخته شده و پانسمان، من بودم و آرامشی به نام تو...

خط خطی کردن بازو به نام تو... من بودم و شوق دیدارت، سوز سرما دور بودن راهم...

من بودم و چشمانی کنجکاو و کوچک ...پرحرف و تند

و اما تو..

تو بودی و چشمانی همیشه خیس، نیش و کنایه، معمای خانواده، درد دوری، صبر و حوصله،

یاد من و گریه ی بی اختیار، گوش شنوا و حرفهای تلخ من..

تو بودی و انتخاب من، پشت کردن به مسیر و دویدن سوی من...

تو بودی و چادر کشیده بر روی زمین، چشمانی بزرگ و همیشه نگران...

تو بودی و ابرویی کشیده ، اخمو از نگاه کنجکاو من...

تو بودی و مشکلات بی شمارت و من بودم و خود خواهی هایم...

یادم نمی رود صندلی چوبی دانشگاه ، نوشتن حروف خاصت بر روی تقویم من..

ضبط صدای در آمیخته ی من و استاد و تکرار شنیدنش از تو...

یادم نمی رود نگرانی ات از شیشه ی کلاس و چه مغرورانه ترس را

 فراموش میکردی و کنارم مینشستی..

یادت می آید کتابخانه، آب و یک کاسه ، جاده ی عشق و گذر از پل، یادت می آید بوستان بزرگ...

چمن هایش آن باغبان با مرامش ، آن دیوارهای لبه دارش...

 یادت می آید من و تو یک قول یک قرار...

نه یک جای کار می لنگد ، هیچ گاه مرا به حال خود رها نمی کردی، حال چه شده است ماه ها بی آنکه

یادم کنی روزها را سپری می کنی...قلبم را می شکند این بی تفاوت بودنت ..

شاید برایت کلیشه ای شده بودم... شاید دیگر حرارتی را میانمان حس نکردی... شاید وقتی

عشقم را دیدی ترسیدی، هچون آواری رهایم کردی و گفتی هر چی می خواهد بگذار بشود...

من دیگر نیستم و شتابان از من دور شدی...که  مبادا ناله هایم دلت را بلرزاند و بهای سالها عاشقیم را این

گونه دادی...

اما تو از این جنس نبودی... خالص بودی ؛می دانم رازی پشت این تنهایی است...

  باحرفهای دو پهلو رهایم کردی ... نمی دانم مقصر کیست..

اما بدان هنوز هم خوشبو ترین گل دنیا برایم گل مریم است.. و بی نهایت دوستش دارم..

گمان مبر از این نامه معجزه می خواهم، اما دلم هنوز تو را می خواهد...

گمان مبر یادت از ذهنم کهنه می شود، بدان هر روز بیشتر از دیروز...

می دانم دیگر قصه هایم برایت مهم نیست...

دنیایی که روزی هزاران نفر را زیر سقفشان دفن می کند ..چه اهمیتی به ناله های عاشقانه ی من میدهد...

من کوچکم و ذره ای در این دنیای پهناور.. بود و نبودم ذره ای از این اقیانوس را تکان نمی دهد...

نوشته شده: Hossein H.S






نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 بهمن 1393 :: نویسنده : Hossein sj
اگر تربیت " غلط " به تو آموخت 
غیرت داشتن دخالت کردن است و حیا را در صندوق کردن!
شهید مطهری به من گفت: 
غیرت، عشق مرد به ناموسش است ؛ 
و حیا، احترام زن به خودش...!!!

اگر تربیت " غلط " به تو آموخت 
که مرد میتواند زنش را بزند !
اسلام من به من آموخت که زن ریحانه است 
و مرد وظیفه دارد تمام اسباب راحتی و آسایشش را فراهم کند...!!!

اگر تربیت " غلط "به تو گفت که 
زن عقلش نصف مرد است و نمی تواند به تنهایی در دادگاه شهادت دهد...؛
شهید مطهری در کتاب حقوق زن به من گفت :
که زن احساسات و عواطفش دوبرابر مرد است و از این رو 
ممکن است در شهادت دادن دچار تزلزل شود...!!!

اگر تربیت " غلط " به تو گفت 
که دیه زن نصف دیه ی مرد است 
چون ارزشش کمتر از مرد است...؛
شهید مطهری در کتاب حقوق زن به     من آموخت که :
اگر من کشته شوم برای اینکه مادرت در آسایش تو را بزرگ کند 
دیه ی من بیشتر است....!!!

ایرادی اگر هست در مسلمانی ماست 
نه دین اسلام و قرآن و احکام الهی...!!! تقدیم به تموم بانوان ایرانی




نوع مطلب : عمومی، تالار تفکر، نهج البلاغه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


هیچ می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟!

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

...
و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 27 دی 1392 :: نویسنده : Hossein sj

تیغ بر بازو.. خنجر بر دست....

غلافش را شکستم...

بگذار بتازد به تمام غم هایم..

آرامم می کند این حس ....

زخم هایش را دوست دارم...Hossein H.s




نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 دی 1392 :: نویسنده : Hossein sj
می دونم که خیلی دوسم داری...
اما شرمندت شدم وقتی که ازت پرسیدن کیو دوست داری ..
خجالت کشیدی منو با انگشت نشون بدی..
عب نداره عشقم..خودتو سرزنش نکن
من لیاقتشو نداشتم..Hossein H.s




نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 دی 1392 :: نویسنده : Hossein sj

 

دلم تو را می خواهد. کنار ساحلی که دریایش تو باشی.....

آغوشت را باز کن . سرم را بر روی شانه هایت بگذارم....

مرد بودنم را فراموش کن. پشتم را محکم بگیر....

دنیا و تمام حرفهایش را فراموش کن..

این جا من وتو بودن فقط معنا پیدا می کند...
...
چشمانم را می بندم. برایم قصه گو. صدایت را دوست دارم...

صدایی همچون اواج آرام دریا...

دنیا و دروغ هایش ، زخمی ام کرده اند....

نوازشم کن، مرهم تمام دردهایم...

شاید دیگران عشق مرا به تو ، سخره گیرند اما...

من یک جنگجویم...که برای آرمان هایم می جنگم...Hossein H.s




نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 دی 1392 :: نویسنده : Hossein sj
قانع نبودم.. خیانت کردم به کسی که دنیایش من بودم...
به طمع آینده ای بهتر...
حال به این باور رسیدم...
که خیانت کار همیشه تنها می ماند و هیچ گاه به آرامش نخواهد رسید..Hossein H.s




نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 دی 1392 :: نویسنده : Hossein sj
سر به سرم مگذارید.. حالش را ندارم...

سکوتم را نشکنید... حرف هایتان تکراری ست..

برای رفتن بهانه نتراشید.. عادت کرده ام ...

موجی از عاطفه بودم.. عاطفه هایم را سر بریدید..

هر بار قسم می خورم.. نمی شود احساس را کشت

جوانی ام را به پایتان ریختم... چه کسی همدم سالخوردگی من می شود.

بیزارم... از تمام دروغ های احساسیتان..Hossein H.s




نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 دی 1392 :: نویسنده : Hossein sj

دست به دست شد احساسم... در میان آدمها
سر درگمی هم عجب عالمی دارد ..
مرگ است هر ثانیه ...
برگرد... هیچ کس تو نمی شود ...
لبخندت می ارزد به تمام قهقه ها...
هیچ کس تو نمی شود...Hossein H.s




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 آبان 1392 :: نویسنده : Hossein sj

آن دخترانی که آنهارا فاحشه نامیدند ، اولین بار به نام عشق در آغوش گرفته شدند.....hossein H.s





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 آبان 1392 :: نویسنده : Hossein sj

هنوز بـــــــــــــــــــاور ندارم تعبیر رویاهای دیروزم حال امروزم باشد.......

آنکه روزی دنیاش بودم امروز فراموش کرده باشد..

آن لحظه که بی تابش بودم دیگری را آغوش کرده باشد..

هنوز بـــــــــــــاور ندارم او سکوت کرده باشد.....Hossein H.S





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 آبان 1392 :: نویسنده : Hossein sj

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 آبان 1392 :: نویسنده : Hossein sj

همه هستند و تو نیستی...

بودنشان برا ی خودشان .. زخم زبانشان مرا آتش زد...

اشکم را پتک کرده اند بر سر غرورم..

ای کاش قدم های رفتن را آهسته بر می داشتی....

هنوز گرمای دستانت را حس می کنم.. بوی دلتنگی می دهد...
Hossein H.s





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 25 مهر 1392 :: نویسنده : Hossein sj
می دانم..


دلت تنگ است می دانم... شور عشق داری می دانم...

آسمان آرزوهایت ایری شده اند....آشنایانت غریب شده اند...

در میان دروغ ها اسیر شده ای.... از دنیا فقط غم را چشیده ای ...

می دانم....





اما به دنبال دامنی برای سر گذاشتن نباش..
...
این روزها کسی دامنش را برای گریه به کسی قرض نمی دهد...

بغض را با تمام خفگیش ، در آغوش آرزوهایت بگیر....

نویسنده: hossein H.S




نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 بهمن 1391 :: نویسنده : صبا

برای تو می نویسم...دلتنگی ای که دست از سر ِ دلم بر نمی دارد.دلتنگی ای که فاصله را نمی فهمد!نزدیکی اما دورِ ِ دور ِ دور...! تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.تمام دنیا پر از دیوارهایی ست که پنجره ندارند...پر از کوچه هایی که همه ی آنها برای رهگذران عاشقی چون من به بن بست می رسند...

 

فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و چه مجنون ها که می میرند!خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد؟!

 

حال نشسته ام و برایت می نویسم...می دانی،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید،آن ها را نخواند!

 

قرار نیست این را هم بخوانی...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی...قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی ست...قرار نیست بدانی چقدر دوستت دارم!و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...!

 

اما برایت این را می نویسم،برای روزی که تو هم دلتنگ باشی!دلتنگ کسی که عاشقانه دوستش داری...برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی!برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین دوباره در انتظارش نشسته باشی!برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزار بار پیراهنش را بوییده باشی...!

 

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است؟!

 

هنوز زود است...برای تو که از حال دلم غافلی زود است...نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر می شوند...!و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر!این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم،شابد نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد میگذرند...!خیابان ها را که نگو!بی خبر از آنها می گذرم...نه تکان دستی...نه سلامی...مثل غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد...!

 

هنوز هم استگاه ها را دوست دارم،نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند!هنوز هم انتظار را دوست دارم،هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد،به دست هایی که در هوا تکان می خورند و بوسه هایی که میان دود گم می شوند!خوش به حال قطارها،همیشه می رسند.اما من...هنوز نرسیده ام...!تمام زندگی ام فاصله بود...!

 

 

 

 

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد...چمدانی پر از نوشته جا می ماند برای تو،از مسافری که عمری عاشقت بود و هست...!

پ.ن~~~»۱۱/۹۱                                                                                                                              





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 دی 1391 :: نویسنده : Hossein sj

به نام هستی بخش

در خیال عشق

قلم بر دست چشم براه افکارم در بلاتکلیفی پا در هوایم.

برگ برگ احساس های زرد شده، تاب نسیمی را نیز ندارند.

زمستان در راه است، ای کاش تا بهار دیگر به خواب رفت.

نسیمی آمد و برگ ها ریختن ، درخت بی برگ سایه ندارد.

صدایی نمی رسد راه بسیار دور است، چشم فقط کوه بیند بیزارم از جدایی.

همدمم روشنایی ماه، روزها دلتنگ، فال می گیرم خوشم به این خط های امید حافظ.

آتش است این دلتنگی ، گرفته است جان را از تتنم.

آرزو ها بسیارند، همچو حباب از کف در رفته اند، ترس دارم از آن روز

که حباب هوا گیرد، ابر سیاه آسمان را در برگیرد.

در برابر این اقیانوس قطره ای بیش نیسم، اما می دانم عشقی به پهنای آسمان دارم.

شعر از: حسینh&s





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 دی 1391 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق

زمانه چقدر از جوان مردی دور شده است که از عزیز ترین ها

عمیق ترین زخم ها را می خوریم.

معشوقم دلش برایم تنگ نمی شود، به قطره اشک گوشه ی چشم نمی نگرد

که از اعماق دلتنگی فریادش می زند.

در پی عشق شب به راز و نیاز، سجاده ی خیس از اشک و خوش خیال.

بگذار از غم دان دلم غمی بیرون کشم، با قلم آهی سوی آسمان کشم.

با آرزوهای بی انتها درگیر احساس شدم، خط های عمر را با این احساس پر کرده ام.

دستانم پر است از احساس های سرد شده، دل با غم درگیر همدم شده.

عشق با من آن کرد که شمع با پروانه،قصه ی عشق نیست با هیچ دلی بیگانه.

قلم نوار فکر را می گیرد و احساس فکر را ایجاد می کند،عسق احساس را بر می انگیزد.

و آدمی عشق را.

خسته از آدمیان دروغ گویم و عشق های ساعتی.

جوانی ام بوی جوانی نمی دهد دیگر میخانه به من می ناب نمی دهد.

شعر از: حسین h&s 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 دی 1391 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق

مرا با دنیا کاری نیست، دل خسته از تنهایی هایم.

از حقیقت بیمی ندارم ، خسته از نیش هایم.

صدای باران می شنوم، خسته از اشک هایم.

شب زنده دارم، قصه می خوانم.

هنگامی که قلم بر دست دارم، تمام دنیا خوابند.

حقیقت را از تک تک کلماتم یافتند.

از قصه هایم قصه ها بافتند.

نوشته هایم را خواندند، ازشادی به سرزمین غم شتافتند.

 

گفتم غم دل دارم، اشک را به سوی چشم تاختند.

گفتم که تشنه است، دریای دلم را بیابان ساختند.

می نویسم تا که مرهمی شوند برای زخم هایم.

می نویسم تا که زنده یاد شوند تمام خاطراتم.

شمع و پروانه افسانه است، خانه ی عشق ویرانه است.

از معادلات و اصطلاحات خسته ام، به دنبال چشمان

چشم به راه خسته ام.

در دنیایی که عشق تجارت است، او تنها در دلم

محکوم به حبس ابد است.

این قصه را حسین می خواند خوب گوش کنید .

دلم تنگ است برای لحظه های با او،

انتشار می دهد دل، غم را به هر سو.

این قصه را حسین می خواند خوب گوش کنید...

عشق را بدون او افسانه میداند.

نویسنده: hossein h&s





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


به نام خالق............

آواز قصه هایم، آغاز غم هاست...........

می خواهم نویسم قصه ی کودکان تنگ دست و فقیر، آنهایی

که هستند در این دنیا به مانند اسیر.

از کودکانی که چشم انتظار فردایند، برای آمدن روزهای خوب بی تابند.

کودکانی که از شروع مدارس و اعیاد واهمه دارند،آنان که امیدی به آسمان ندارند.

نمی دانم چگونه دلتنگی، از برای شما را فریاد زنم.

فریاد زنم که بی تابم، من مات و مبهوت، بیزارم خدایا .

دوست دارم، شعله ی اتاقم را در سرماخاموش کنم.

تا که به سردی خانه هایتان شود در زمستان خدا.

اما من .....
 


نمی توانم درک حس مادرهایتان را به وقت نداشتن شامی مجلل کنم.

اما دستان پینه بسته پدرهایتان را دیدم. زیبا بود...

میخواهم بدانم سقف آرزوهایتان را، چگونه تحمل می کنید این همه رنج را؟

ما آدمیان سرخوش، شب ها شاکی از خدا سر بر روی تخت می گذاریم.

و به چیدن آرزوهایمان فکر می کنیم.

غافل از کودکی که امشب چشم را با اشک به خواب هدیه کرد.

دلیل خنده های فراوانتان را نمی دانم، شاید که خنده هایتان درد آور است.

شنیدم آرزوی کودکی ، که ای کاش کسی مهمان شام ما شود، شاید

که سفره ی خالیمان زیبا شود.

کودک غافل از گوش پدر، شب را بخوابید.

اما آن شب پدر با همان دستان ، رو به آسمان تا به صبح نالید.

سرد وسرد می گذرد زندگی، نمی دانم کی تمام میشود خستگی.

می دانم که بهار فصلتان ، شب های بارانیست، اما باور کنید دنیای ما زیبا نیست.

آواز قصه هایم، آغاز غم هاست، هر چند نگاهم به فرداست...........

نویسنده: hossein h&s





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : صبا

چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد . زیبایی هایی دنیا از آمدن تو پیدا شد . روزها گذشت و چهره ی زیبایت در آسمان دلم آفتابی شد . دریای زندگی به داشتن مرواریدی مثل تو می نازد .

همه ی زیبایی های دنیا با آمدن تو ما آید و اینگونه زندگی با تو زیبا می شود . اینگونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو عاشق می شود ...

 و امروز روز میلاد دوباره ی توست ، در این هوای ابری نیز خورشید در لابه لای ابرها به انتظار دیدن توست ...

 

کارت پستال تبریک تولد

 

و این لحظه قشنگترین ساعت دنیاست و این ماه درخشانترین ماه دنیاست که تو را درون تصویر نورانی اش می بیند . آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو می نگرد ... همه جا راسکوت فرا گرفته تا خدا صدای تو را بشنود .

 صدای دلنشین تو در لحظه ی شکفتنت ، عطر حضورت فراگرفته همه ی زمین را...

 

کارت پستال تبریک تولد

 

تو یک رویایی که حقیقت داشتنت معرکه است ، داشتن یکی مثل تو معجزه است .

امروز روز میلاد دوباره ی توست ومن خیلی خوشبختم از اینکه مال منی ... جز این احساسات چیزی در دلم نمانده ، این هدیه تا آخر عمرم در دلم می ماند که دوستم داری و قلبت این شعر عاشقانه را تا آخرش خوانده ...

امروز یک روز مقدس است که مدتها به انتظار آمدنش نشستم ...

عشق من منتظرم بیایی تا عاشقانه تو را در آغوش بگیرم و بفشارم تو را ... تا بگویم دوستت دارم و بگیرم دستانت را ... تا احساسم را به تو هدیه دهم و تبریک بگویم روز تولدت را ...         تولدت مبارک عشق من    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب