درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

به نام خدایی که گاهی فراموشمان میشود

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

دوربینت را بردار ، رو در روی ائینه ، خندهایت را ثبت کن در لحظه

مشکل به دور من نیستم، خیالت آرام

خیالت آرام آنکه هر روز فدایت می شد فدایت شد، عمرش را برایت داد تنهایی را گرفت.

خیالت آرام آنکه لبانت را پر میکرد از خنده ، این روزها لبانش را میگیرد به دندان

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

دست به دعا برده ای وای چه خدایی، چه رازی چه نیازی چه احساس پاکی

تو طلب می کنی زندگی خوش و پر از شادی

من غرقم در غم تو، دروغ های احساسی

تو در پی فرار از من ، من هر روز پر از تو

من استرس و عرق پیشانی ، تو فراموشی و کلاهی بر سر

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

نفرین به تو ، نفرین به آن عکس ها.... نفرین به آن شکل و شمایل

نفرین به عکس هایی که در قاب نامحرمان جای گرفت

نفرین به جذب دیگران ، نفرین به قلبم که گرفت از هرزه گی هایت

نفرین به روزهایی که با تو به سر شد اما فراموش نشد

نفرین به حرف های قشنگ که در آمد از آب به دروغ

نفرین به دستهایت که پر بود از آرامش..

اما آخر رهایم کرد باحیله مرا زد از ریشه

نفرین به چشمان بزرگ به اشکهایت به لرزش دستانت..

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

بعد از من چگونه ای ... با دیگران هم این گونه ای ..

بعد از من چه کسی را در آغوش میکشی، ناله می کنی ، حرف های عاشقانه میزنی...

بعد از من چه کسی را می بویی، دنیایت را در میان لبانش می جویی

بعد از من چه بازویی را بالشت سر می کنی، تمام زندگیت را برای لحظه ای می دهی..

بعد از من چشم در چشم چه کسی دست بر قرآن میزنی، شهید را گواه می کنی..

میان قبرستان گناه می کنی...

بعد از من چه کسی با تو آسانسور احساس و لذت را میان

طبقات ترس و شهوت بالا و پائین می کند....

بعد از من چه کسی انگشت بر عسل شیرین، مسموم چشیدنت می شود..

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

عجب روزی است...

خوشا بحالت که احساست در میان مشتانت مچاله می شوند..

و خاموش می شود علاقه ها احساس ها و نفرت ها را جایگزین می کنی..

و عوض می شوی..

خدای ناکرده احساس نمی کنی زندگی کسی را به هم زدی...

خدای ناکرده دلت تنگ نمی شود برایش...

خدای ناکرده قسم ها ، قول ، قرار هایت را به یاد نمی آوری...

یادت رفته که می گفتی دنیا و آخرتم فقط تو...

زندگی و مشکلاتم فقط تو...

همه دنیا عوضی فقط تو..

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

ننوشتم که غرورت را جریحه دار کنم...

ننوشتم که خیانت در احساس را یاددآوری کنم...

ننوشتم که بگویم بدون مشکلی .. خوشی بیخیالی

ننوشتم که بگویم با مشکلات بد هم کنارت می ماندم...

ننوشتم که بگویم یک طرف قصه را می بینم

نوشتم که بگویم...

حالــــــــــــــــــــــــــم خرابــــــــــــــــــــــــــ اســــت بــــدون تــــــــــــو...

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 بهمن 1389 :: نویسنده : eli

 

وقتی كه دیگه نبود

                         من به بودنش نیازمند شدم             

وقتی كه دیگه رفت

                                     من در انتظار آمدنش نشستم        

وقتی كه دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

                                                 من او را دوست داشتم

   وقتی كه او تمام كرد

                         من شروع كردم   

 

وقتی كه او تمام شد 

                        من آغاز شدم

    

                    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 بهمن 1389 :: نویسنده : eli

 

عاشقی یعنی اسیر دل شدن

                                              با هزاران دردو غم یكی شدن

عاشقی یعنی طلوع زندگی

                                             با صداقت هم نشین گل شدن

 عاشقی یعنی تحمل انتظار

                                              مثل ماه آسمان  تنها شدن

عاشقی یعنی دو دیده تا ابد

                                           پر ز گوهر های دریایی شدن

                  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 بهمن 1389 :: نویسنده : eli

در تو فریادی  است  اگر خاموشی

 ای رساتر از فریاد برای داشتن تو كدامین حصار را بشكنم ؟

 برای نوشیدن یك جرعه از نگاهت كدامین زهر را بنوشم ؟

چرا وقتی این چنین بی تابم تو نمی توانی كنارم باشی  

 

كاش در دهكده ی عشق فراوانی بود

                                                                        توی بازار صداقت كمی ارزانی بود

كاش اگر گاهی كمی لطف به هم می كردیم

                                                                      مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 بهمن 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام او که زیباست

نگاه دوستم به دوست، هر روزش پر از آه و افسوس.

شام امشب حسرت، نمی دانم کی رود فکرش از سرت

خواب امشب، آری خواب اوست، او مگر کیست.او سراسر من است.

نمی دانم نه نمی توانم درک این تنهایی را، او که دیروز خندان بود برای من

به یک باره چه شد............

عیبی نیست بازهم بازیگر قصه ی شوم دروغ من شدم، باز هم تنهای قصه

من شدم.

هر آن لحظه که نگاهم به دستانم می افتد، چشمانم پر از اشک می شود.

برای آن که خود را اثبات کنم برایت. صبح به صبح ، کارتونی به دست،

با چشمانی خجل وخسته، زبانی دل شکسته رو به مردم می فروختم آبرویم

را بسته بسته......

عیبی نیست...

اگر که غرورم را فدای چشمانت، هر صبح را با یادت آغاز نمی کردم.

سکوت شب های سرد تنهایی را با فریاد نامت نمی شکستم.

چنین قصه ای غم انگیز و تراژدی در لحظه فراق گریبانم را نمی گرفت.

می خواهم غرور شکسته را تک تک بند زنم، زندگی بر باد رفته را

از نو آغاز کنم.

اما این بار نامت بر خطوط سرنوشتم جایی ندارد و پاک می کنم

نامت را ای.........





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهنِ مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند

آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ می زد 
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر آن روزها...
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهنِ كوچكِ من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.

×××

با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

خدایا ! نیستی ، کجایی؟

آخه چرا همیشه قایم میشی؟ چی میشد اگه دیدنی بودی؟ اون وقت همه باور میکردن که هستی!

اون وقت شاید همه مومن میشدن! این طوری که خیلی بهتر بود.

اما انگار تو دوست داری مخفی باشی.دوست داری همه دنبالت بگردن. شاید واسه همینه که اسمت "باطنِ" .

اما میدونی تعجبِ من از چیه؟ از اینکه هر وقت میگن"هوالباطن

"هوالظاهر" هم میگن!

خدایا مگه میشه که تو هم باشی هم نباشی؟! هم همه جا باشی هم هیچ جا نباشی؟!

خدا جون به این جاها که می رسم دیگه معنیش رو نمی فهمم...

 

 

 خدایا ، گاهی اوقات تو چقدر سختی...

  1389/8/8  2صبح

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 بهمن 1389 :: نویسنده : Hossein sj

وقتی خدا آغوش باز برایم ندارد. تازه می دانم که تنهایی هایم تمامی ندارد.

خدایا  خواهش های مرا که پاسخ نمی دهی ، چرا به این دنیا امیدم دادی.

می گذاشتی درهمان لذت ها می ماندم،  وقتی  قرار است   این گونه تنها بمانم.

خدایا چرا نمی بینی که پاهایم  را به آغوش گرفته ام، سر بین دست می گذارم.

خدایا من تو را کنار خود نیافتم.

غم اشک را از من تکراری می دانید، می دانم. اما دنیای من با این هافاصله ای

ندارد. دل به کدامین خوشی خودش را نگاه دارد.

خدایا آدمیانت دیگر برایم زیبایی ندارند. جاذبیت هایشان را که نزد من از دست داده اند.

با دروغ هایشان به جانم افتاده اند.

وقتی خداهم قصه ی آمرزش ندارد ، این دنیا دیگر ارزش ندارد.

وقتی آدمیان پر از زشتی و دروغ اند، این دنیا ارزش خواهش ندارد.

چرا دنیا بدین گونه است!

به مانند پرنده ای هستم میان قفس.

آخر روزی تمام می شود ، این میله ها باز می شوند.

چهره ی یار را بینم............





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

در خانه ات هستی و می بینی

               در ‏‏ژرفِ اقیانوسِ آرام

فسیلِ فلان ماهی‏ هزاران سال پیش از ما

               نابود گردیده است!

در خانه ات هستی و می خوانی:

                نورِ فلان سیاره صدها سالِ نوری

-تا بگذرد از كهكشانِ ما-

                پهنای این هفت آسمان را در نور دیده است.

در خانه ات هستی و از این گونه بسیار

                هر روز می بینی و می خوانی و می دانی

اما نمی دانی

                اینك 3 روز است

همسایه ات تنهای تنها در اتاقش

                از این جهانِ بی رحم چشم پوشیده است!

همسایه بیمار

                همسایه تنها

داروی قلبش را

                در استكان هم ریخته

نزدیكِ لب آورده

                آه ـ‌ اما ننوشیده است!

آشفتگی هایی گواهی می دهد:

                تا باخبر سازد شما را ـ یا شمایان را

بسیار كوشیده است.

*

همسایه ای امروز می گفت:

              - البته با افسوس -

ـ"من سایه اش را گاه می دیدم

              - از پشتِ شیشه ـ

مثلِ اینكه مشت بر دیوار می زد!"

              و آن دیگری

- افسرده - می افزود:

             -"من هم صدایی می شنیدم

- از پشتِ در - بی شك

             تنهاییش را زار می زد!"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

رستنی‌ها کم نیست،

من و تو کم بودیم،

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!

گفتنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم گفتیم،

مثل هذیانِ دمِ مرگ،

از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم دیدیم،

بی‌سبب از پاییز

جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،

من و تو کم چیدیم،

وقت گل دادنِ عشق روی دارِ قالی‌،

بی‌سبب حتی پرتابِ گلِ سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم خواندیم،

من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبرِ باد

با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،

من و تو اما در میدان‌ها

اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!

ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!

من و تو

 کم نه،که باید شبِ بی‌‌رحم و گل مریم و بیداریِ شبنم باشیم!

من و تو

خم نه و درهم نه و کم هم نه،که می‌باید با هم باشیم!

من و تو حق داریم

در شبِ این جُنبش،نبضِ آدم باشیم!

من و تو حق داریم

که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!

گفتنی‌‌ها کم نیست...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید...

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن...

اگر نمیتوانی نهنگ باشی،فقط یک ماهی کوچک باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را که ناخدا نمیکنند،ملوان هم می توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

کارهای کمی کوچکتر و انچه که وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه هستی،بهترین باش...

1389/9/10  ..:..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

آسمان آبی و صاف

و هوای دلِ من بارانیست

جز كلاغی كه لبِ پرچین است

هیچكس اینجا نیست...

                                می نشینم لبِ حوض

                                می شوم خیره به چشمانِ كلاغ

                                می خزد توی دلِ غمگینم

                                غمِ پنهانِ كلاغ

من و او تنهاییم...

با غروبی كه به رنگِ دل ماست

او به اندازه ی من غمگین است

از نگاهش پیداست...

                                   ناگهان از دلِ او

                                   غُصه ها می رود آرام آرام

                                   می پرد در دلِ تنهاییِ ما

                                   جفتِ او از لبِ بام

قارقاری و سپس

جای او بر لبِ پرچین خالیست

می چكد غُصه ی من در دلِ حوض

هیچكس اینجا نیست... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 بهمن 1389 :: نویسنده : نیلوفر



مدتی هست،
که هر روز غروب،
دلم آرام ندارد.
مدتی هست،
که آواز و ترانه،
انگار،
پیش من بی رنگ است.
مدتی هست،
پریشانی من،
رنگ تنها شدن است.
رفتن و از همه بگسستن و
دلگیر شدن.
من دلگیر،
تو را میخواهم،
که ترانه بشوم.
من دلتنگ،
تو را میخواهم
که پر از صحبت عشق
در خانه ام بکوبی تو و مهمان بشوی.
من تنها
امشب
هوس بوسه به لبهای تو را کرده دلم
و هراسانم از این بیباکی،
که تو را رنجه کند،
که تو را دورتر از این بکند،
زدر خانۀ من.
مدتی هست آری،
که تو از من سیری،
که من از تو دورم.
و چراغ شب من خاموش است.
و چراغ دل من....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 بهمن 1389 :: نویسنده : Hossein sj

ای کاش که قلم قدرت بیان افکارو حس را می داشت

تا که در روزتولدت تمام حسم را بر صفحه های کاغذ حک می کردم.

 از نوشتن  در روزت بیم دارم، به خاطر آن که ترسم

برای چشمانت کم نویسم.

ای کاش که در کنارم بودی تا که برایت غزلی از حافظ می خواندم .

تا که قلبم را به تو هدیه می کردم.

ای معنای وجودم،ای خواب هر شبم، ای فکرمن در تنهایی ها

قطره اشک دلتنگی برای تو را ، به تمام شادی های دنیا ندهم.

تمام زیباهای دنیا در نگاه من به زیبایی تابش خورشید بر

 چسمانت نیست.

شرم آن دارم که بگویم دوست دارم، به آن خاطرکه تمام

لحظه های زیبای زندگیت رااز توگرفنم.

تنهایی در گوشه ای را به تو هدیه کردم، آینده را ازتو گرفتم.

نمی دانم به کدامین سبک از عشق بخواهم در روزت برایت

 سازی بزند.

بیم آن دارم هدیه عشق به تو سازی باشد که رقصش

 جدایی باشد.

عشق برای تو خوابی است که تعبیرش تنهایی است. نمی دانی

 جایت درکنارم چقدر خالیست.

چگونه گویم این بی انصافی است  که با تمام نداشتنی هایم

 میسازی ، با تمام غم هایم کنار می آیی

خود را به خاطر من تنها می گذاری، اشک را به چشمانت

 هدیه می کنی.......

به افریدگار اشک چشمانت  قسم ،اگر که تا به ثانیه های

آخر عمرم نیز

نگاهم زنگاهت محروم  باشد ،باز اگر که عمر گیرم

 همین قصه را تکرار کنم.

سقف آرزوهایم تنها تویی، بعد از توچه  امیدی باشد به زندگی.

روزت راتبریک گویم تنها امید ثانیه هایم،هدیه ای نیست.

چرا که تنهایی را به تو هدیه کرده ام.

وبدان:

اگر که نبودی صبر چشمانم تمام می شد.

اگر که نبودی سکوت شب هایم به سر می رسید.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


حرف های هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم...
و
حرف های هست برای نگفتن حرف های که هرگزسر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند...
و
سرمایه های ماورایی هر کسی حرف های هست که آن دل
 
برای نگفتن دارد حرف های که پاره های وجود آدمین...
و
بیان نمی شوند مگر انکه مخاطب خویش را بیابند....!!!
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 دی 1389 :: نویسنده : نیلوفر
من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش :


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 دی 1389 :: نویسنده : نیلوفر
یکی هست تو


قلبم که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من اینهمه بی تابه
 
یه کاغذ یه خودکاردوبهره شده همدم این دل دیونه

یه نامه که خیس پراشک وکسی بازم اون نمیخونه

یه روز همین جا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره گریه

میکردم درو که میبست میدونستم که میمیرم اون

اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

میترسم یه روزی برسه که اون نبینم بمیرم تنها

خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاق داره می شکنه تیک تاک ساعت رو

دیواردوباره نمیخوام بشه باوره من که دیگه

 نمیاد انگار..... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 17 دی 1389 :: نویسنده : نیلوفر

به نام خدا

قلمم را به کدامین سو سوق دهم، تا که زیباترین کلمات را خلق کنم.

نیلوفر را دوست دارم، آهنگ لرزش بر روی آبش را دوست دارم.

می خواهم همچو او باشم، بر دریای دلم بنشینم، به اقیانوس دل تنگی هایم بنگرم.

می خواهم همچو او باشم، ریشه در خاک نگیرم . دلم را در جایی خاک نکنم.

 

نیلوفر تنهایی را انتخاب کرد، تا که صدایی ناله هایش را جز آب و  آسمان نشنود.

نیلوفر متولد بهار است، از زمستان بیزار است، خسته از خشکی هاست.

می خوام همچو نیلوفر باشم ، از دروغ ها به دور باشم.

عاشق وتنها باشم.

همچو نیلوفراز تنهایی نترسیم ، هر چند عمرش کوتاه است.

اما با عشق می روید و عاشقانه وداع می کند.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 دی 1389 :: نویسنده : نیلوفر

چقدر جادههای دلم دلتنگ عبور تو شده اند

                         لحظه های بی تو بودن چقدر دلگیر شده اند

بی تو عبور ثانیهای زندگی انگار بی رنگند

                          سالهاست چشمانم منتظر حضور تو شده اند







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق

قطره ای باران در بیابان، قطره اشکی در دنیای نامهربانی حاصلش چیست؟

به حد جنون رسیده ام، نمی دانم می هستی را از کدامین پیاله نوشم.

می خواهم وصف دنیا، اشک را جوهر روی کاغذم کنم.

خواب بر چشمانم را حرام، از این دنیا صحبت کنم.

زندگی سخت، اشک های در حال انتطار چقدر کم شده است.

عشق بدان حد حقیر شده است ، که د رخیابان یافت می شود.

صادق بودن چقدر سخت ، دنیایمان بی رحم است.

عاشقان واقعی گناه کارند، که به ترس دنیا به یک گوشه مانده اند.

عاشق بودن خند ه دار است، مردن در راهش اشتبا ه است.

هر چند مقامش...

رابطه عشق و پیشرفت معکوس است.

دنیای خاکستری تو که همه چیز را از من گرفتی.

همه عمرم را به تو می بخشم، فقط بگدار در دل تنگی هایم بمانم.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 دی 1389 :: نویسنده : نیلوفر
   در سكوت سردت،
                 یخ زده گام نفسهای من بی حاصل
                                               كه تو را داد زنم
                                                       كه به فریاد رسی

                          بشنو ای همدم بی معوایم
                               كه مرا نیست كسی، نبود هم نفسی

                                                              تا كه شاید روزی

                                    



                              تو به دادم برسی

                        بشنو ای مونس تنهایی بی پایانم...

                               كه من بی تو تنهایم ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 دی 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام حضرت دوست

قصه هایم زیبایند، مانند اشک در چشمانند. رنگ قصه ها خاکستری،

قلبم در چشمانم جان داد از این همه بی تابی.

ذکر شب هایم قصه ی تنهایی است، خواب هر شب تنهایی، شب ها

را زنده نگاه میدارم تا که به خواب نروم.

مهربانم. تنها مخاطب قصه هایم، تنها قافیه غزل هایم.

خسته است نگاهت، نا امیدی است بر لبانت.

نمی دانم با کدامین کلمه تو را آسمانی کنم برا ی خود، نمی دانم چگونه

چبران تنهایی هایت را کنم.

تو مرا تحول زندگی، تقدیر الهی می دانی. اما من تو را........

می خواهم پروانه ات شوم،  در سوختن برای منت شعله بگیرم.

تا که پرونده عشق را کامل کنم.

ای کاش دنیا یک شهر داشت، تا که رسیدن به تو برایم سهل می شد.

ای کاش زمین گرد مانند نبود، تا که در بیداریت من به خواب باشم.

تصویرت را در ذهنم گم کردم، بیا قصه ی جدایی را تمام کن.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 دی 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خدا

با یاد خدا به نام پدر آغاز می کنم شرح این قصه را...

به نام پدر به نام خم ابروهایش، به نام خستگی هایش، به نام

خنده های زیبایش.

خدایا شاکی از خود می باشم، شاکی از عشق که همه ی

عمرم را وقفش کردم و در آخر

حاصلی جز تنهایی مرا در بر نگرفت.

ای کاش تمام زندگیم را تا به این وقت، وقف نعمتی به نام

پدر می کردم.

نمی دانم چرا حالا که دیگر خانمان بیشتر شباهت به آرشیو

آزمایشگاه های بیمارستان دارد.

دست بر قلم برده و آن را به نام پدر می نویسم.

حالا که ناتوان از دست گرفتن مادر و محتاج عصاست.

ای کاش مفهوم خندهای به هنگام داد زدن بر سرت را حالا نمی فهمیدم.

ای کاش حال به یادم نمی آوردی روزی حسرت با تو بودن را یدک می کشم.

نمی دانم چرا حالا که شمع بیدار را، به خواب وا میداری.

چرا حالا که کسی را جز سکوت شب و نگاه سهمگینت به آسمان محرم خود نمی دانی.

قصه ی مهربانیهایم را برایت بنویسم.

چرا حالا که خنده ی مادر ، بغض در گلوست باید بنویسم.

ای کاش راز ، نگاهایت را به آسمان بدانم.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 دی 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق

یکی،دو ماهی است، شومی قصه هایم را به دست قلم ندادم تا که بر روی کاغذ آورد.

خواستم بماند ، تا که بسوزم همانند شمع ، تا به این که پروانه ی خود را بیابم.

من در تمام قصه های سوختن شمع، پروانه را نیز می یافتم.

نمی دانم چرا در سوختن من ، پروانه ای را نیافتم.

خسته از گفتن کلمات تکراری، خسته از نوشتن. ای کاش پروانه ای می یافتم

تا که قلمم راوادار به نوشتن نمی کردم و با او سخن می گفتم.

اما حالا که تنهایم، حالا که هر جفتی را بر روی زمین می بینم،

حسرت بر روی صورتم نمایان می شود.

حالا که گوش شنوای قصه های من سکوت شب های غمگین است، چاره ای جز

چرخش قلم بر روی کاغذ را ندارم.

حالا که پیشرفت انسانیت را با پسرفت آن مقابل عشق می بینم.

بارها زمزمه ی ای کاش، در همان علم خانه های خشتی می ماندیم

را بر زبان می آورم.

دنیایی پر هیاهو، با جذابیت های کاذبی که به سیاهی های قلبم می افزاید.

در زمستان پر برف از ترس نگاه، به خورشید خاموش نیز، به

دنبال سایه ای می باشم.

در کودکی و نوجوانی طلوع خورشید را دوست داشتم، چون می اندیشیم،

شروعی است برای رسیدن به هدف هایم.

اما حالا که می بینم، رسیدن به هرچیز جز عشق واقعی در جا زدن است،

غروب را دوست دارم تا که روشنی روز تمام شود، و سقف آسمان نیز مانند

سقف دل تنهایی هایم سیاه بماند.

وقتی که بودن و نبودنت بی تفاوت باشد، وقتی که کارهای امروزت همانند

دیروز است. چه دل خوشی است به ماندن در این دنیا.

وقتی که ازیاد بردنت همانند رسیدن فصل زمستان و پایان فصل پاییز است.

چه هدفی جز نبودن در فکر می ماند.

خدایا ...!

خدایا تو به او بگو که حسین به تنهایی در دفترش چه می نوشت.

بگو که هزاران بار نام او را نوشت و روبه رویش نوشت دوستت دارم.

خدایا بگو که خسته نمی شد تا که خوابش می برد.

خدایا به او بگو...!!

سکوتم در این مدت نشانه ی از یاد بردنش نبود، سکوتم در این مدت نشانه ی بغض

سخنانی است که می خواستم بر زبان بیاورم که از آنان بیزار بودم.

ای کاش فراموشت نمی شدم این قدر به سادگی.

به مانند خواب کودکی.

در برابر تنهایی، در برار بغض های که در گلو خفه شدند، در برابر دروغ ها، در برابر

عشق های دروغین، در برابر نا برابری های دنیا، در برابر آرزوهایم

و خیال های با تو سکوت می کنم که از هزاران  فریاد وحشت ناک تراست.

وقلم با عشق می نویسد حس تنهایی هایم را.......





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


تنها سرمایه ای که داشتم ، قلبم بود. چرا حالا که او را به تو دادم تنهایش می گذاری؟

چرا حالا که تنها امیدش بودی نا امیدش کردی.

چرا حالا که تمام سلول هایش به نامت هستند تنهایش می گذاری.

این روزها که نیستی چقدر دیر برایم می گذرد؟ ثانیه های تنهایی ام به

کندی می گذرد.

قصه هایم قصه ی عشق است ، قصه ی قطره ی باران در بیابان.

نگارم، بهارم، تنها خیالم، خواب هر شب، رویای فردا های من

به اندازه ی تنهایی هایم دوست دارم.

غم دل را صد تکه کرده است ای کاش خدایا قصه این تنهایی به اتمام برسد.

من که در عشقم صبوری پیشه کردم. چرا حالا باید تنهای تنها باشم.

بهارم چرا فصل خزان تمامی ندارد. سیاهی تو کی می روی .

زرنگاه دل تنگی هایم هر روز دعای باران می خواند ، او می داند

که باران می داند دلتنگی هایم. آخر مگر می شود کسی را که

دوست داری فراموشش کنی.

اگر تنهایم، اگر که با غم هایم، اگر که شعر هایم بوی تنهایی

می دهند، اگر روزهایم شب اند و شب هایم بی ستاره،

اگر که خواب هایم تو را تعبیر می شود. پس دیگر چرا

نمیایی.

می دانم که چیزی ندارم، میدانمم که خیلی کوچکم حقیر و دل واپسم

می دانم که تو عرشی و من فرش. همه را می دانم..........

اما ای قصه ی هر شبم،بدان عاشقتر از من برای تو نیست

دلسوز تر از من برای تو نیست. اشک هایم حلالت، تنهایی هایم حلالت

پس تو رو خدا دیگر بیا که تنهایی مجالم نمی دهد. مرا در زمین خاک کرده است.

بیا .........





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


به نام عاشق ترین

نگارم هروز برایت دعا می خوانم . هر روز شمع دلم را به وقت اذان براین روشن می کنم.

نگارم محال است تورا فراموش کنم، قلب من هر ثانیه به یاد تو در تپش است.

نگارم شنیده ام پر از مشکلاتی، هر چه جستمت تا کمکت کنم ، تو رایافت نکردم، اما

 از تو می خواهم مشکلات را مانند گذشته له کنی...

می گویند حالت خوش نیست، می خواهم بگویم عاشقی دیوانه و پر احساس

 تر از من نیست...

خدا می بیند، خدا می داند، که تنهایی هایم را چه می کنم. مانند کودکانی قلم

 رابر داشته و بر روی کاغذی نقاشی می کشم نقاشی که فقط اسم تو را در آن

می توان یافت.

نگارم، به خدا قسم ثانیه ها دیر می گذرد، مانند این که دنیااز حرکت ایستاده است،

نمی دانم شاید شب روز را از یاد برده ام.

نگارم نامت زیباست، بودن با تو فقط یک رویاست.

نامت زیباست، عشق دیرینه ات کجاست؟ ...من می دانم : او تنهاست.

صورتت ماه است، غیر قابل وصف است. چشمانت خورشید است، هوای بی چشمانت

چه قدر سرد وخسته کننده است.

دستانت محبت الهی است، دستانت پر از ظرافت و زیبایی است. این روزها فقط خدا

می داند چقدر سخت است تنهایی.

نگارم بیا که تنهایم، غم مرا در آغوش گرفته است.

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو