درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

به نام خدایی که گاهی فراموشمان میشود

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

دوربینت را بردار ، رو در روی ائینه ، خندهایت را ثبت کن در لحظه

مشکل به دور من نیستم، خیالت آرام

خیالت آرام آنکه هر روز فدایت می شد فدایت شد، عمرش را برایت داد تنهایی را گرفت.

خیالت آرام آنکه لبانت را پر میکرد از خنده ، این روزها لبانش را میگیرد به دندان

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

دست به دعا برده ای وای چه خدایی، چه رازی چه نیازی چه احساس پاکی

تو طلب می کنی زندگی خوش و پر از شادی

من غرقم در غم تو، دروغ های احساسی

تو در پی فرار از من ، من هر روز پر از تو

من استرس و عرق پیشانی ، تو فراموشی و کلاهی بر سر

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

نفرین به تو ، نفرین به آن عکس ها.... نفرین به آن شکل و شمایل

نفرین به عکس هایی که در قاب نامحرمان جای گرفت

نفرین به جذب دیگران ، نفرین به قلبم که گرفت از هرزه گی هایت

نفرین به روزهایی که با تو به سر شد اما فراموش نشد

نفرین به حرف های قشنگ که در آمد از آب به دروغ

نفرین به دستهایت که پر بود از آرامش..

اما آخر رهایم کرد باحیله مرا زد از ریشه

نفرین به چشمان بزرگ به اشکهایت به لرزش دستانت..

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

بعد از من چگونه ای ... با دیگران هم این گونه ای ..

بعد از من چه کسی را در آغوش میکشی، ناله می کنی ، حرف های عاشقانه میزنی...

بعد از من چه کسی را می بویی، دنیایت را در میان لبانش می جویی

بعد از من چه بازویی را بالشت سر می کنی، تمام زندگیت را برای لحظه ای می دهی..

بعد از من چشم در چشم چه کسی دست بر قرآن میزنی، شهید را گواه می کنی..

میان قبرستان گناه می کنی...

بعد از من چه کسی با تو آسانسور احساس و لذت را میان

طبقات ترس و شهوت بالا و پائین می کند....

بعد از من چه کسی انگشت بر عسل شیرین، مسموم چشیدنت می شود..

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

عجب روزی است...

خوشا بحالت که احساست در میان مشتانت مچاله می شوند..

و خاموش می شود علاقه ها احساس ها و نفرت ها را جایگزین می کنی..

و عوض می شوی..

خدای ناکرده احساس نمی کنی زندگی کسی را به هم زدی...

خدای ناکرده دلت تنگ نمی شود برایش...

خدای ناکرده قسم ها ، قول ، قرار هایت را به یاد نمی آوری...

یادت رفته که می گفتی دنیا و آخرتم فقط تو...

زندگی و مشکلاتم فقط تو...

همه دنیا عوضی فقط تو..

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام

ننوشتم که غرورت را جریحه دار کنم...

ننوشتم که خیانت در احساس را یاددآوری کنم...

ننوشتم که بگویم بدون مشکلی .. خوشی بیخیالی

ننوشتم که بگویم با مشکلات بد هم کنارت می ماندم...

ننوشتم که بگویم یک طرف قصه را می بینم

نوشتم که بگویم...

حالــــــــــــــــــــــــــم خرابــــــــــــــــــــــــــ اســــت بــــدون تــــــــــــو...

روزت مبارک لبت خندان عمرت طویل چگونه میگذرد ایام به کام







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 آبان 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام احساس به نام خالق

مدتی است ، که خواب بر چشمانم حرام است،دلم

 بی تاب، نگارم در خواب است.

نمی دانم برای این که دلت را به درد آورم ، چه واژه ای

چه اصطلاحی را خلق کنم و در این خط ها حک کنم.

شب ها بیدارم نمی خواهم دیگر خواب هم ببینم.

می خواهم بیدار بمانم همه چیز را به یاد آورم،در پی

نکته ای هستم، که خود را محکوم کنم. حق رابه او دهم.

چه شد که تنهایی این طور برایم رقم خورد. چه شد دنیایی

را که به سختی ساخته بودم، به یکباره ویران شد.

آه از تنهایی، آه از رویا، آه از تکرارقصه های دیروز....

ای کاش می شد، نگارم را از دور ببینم.

آیا او نیز همانند من، اشک می ریزد. یااین که در شلوغی اطرافش مرا

فراموش کرده است. آیا شب ها قبل از خواب اندکی خیال

و فکرش را به من اختصاص می دهد. یا در پی ساختن دنیایی

با دیگران است.

آیا.....................

نمی دانم سوال فراوان است، اما چه کسی می خواهد پاسخش را بدهد.

نمی توانم نگارم را بد جلوه دهم ، او برایم همه کس بود، او کسی بود که

که با خواندنش همه را از یاد می بردم.

دفتر قلبم را در اختیارش قرار دادم تا هر چه می خواهد بر رویش حک

کند و او نوشت دوستت دارم.

اما نمی دانم... شاید که درگیر مشکلات است. شاید که تحمل

مشکلات را ندارد شاید هم غمگین عشق است.

هیچ کدام را نمی دانم............





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 15 آبان 1389 :: نویسنده : Hossein sj

حسین قسمت اینه که ....

سیاهه آسمون دیگه نیست رنگین کمون که هفت رنگ دنیا رو ببینم.

از خودم به اسم تنهایی می نویسم، قلم شاهده بر اشکامه خدا پس کی بارون می باره.

که قطره ی اشک روی گونه هامه.

خدا ببین که تنهام. ببین دستام چه قدر سرده . اونیکه یه روز دنیام بود.

امروز تو دنیای دیگرونه. چقدر قصه ام داره بد تموم میشه.

حسین قسمت اینه. آاره قسمت دنیا اینه که تو تنها باشی.

بدون مهتاب، در خواب و خیال با او باشی...

چقدر ساده، چقدر مفت از کنارم رفت. یعنی گذشتن این قدر ساد ه است.

سیاهی رو دارم به چشم می بینمِ، سیاهی عشقه...

خدایا تو گناهم را برایم بگو؟ من گناه کارم چون با وفا ماندم، گناه کارم چون قصه ی عشق

رونوشتم....

خدایا عیبی نداره، حسین تنها میمونه ، زمان می گذره، خاطرات قدیمی تر میشه.

اما بدون حقم این نبود که به این سادگی از فکرش پاکشم.

تنها سرمایه ای که داشتم قلبم بود، چراکه حالا او رابه تو داده ام، تنهایم می گذاری
hossein h&s





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 آبان 1389 :: نویسنده : Hossein sj

خدایا دلم گرفته است، هیچ چیز نمی تواند آرامم کند.

در ظاهر آرامم، اما در درون ، پر ازبغض، پر ازهیاهو .........

ای کاش می توانستم همه را بروز دهم ، اما اگر بروز دهم

 دیوانه محسوب می شوم.

چقدر دل تنگ و نا امیدی است که بخواهی کسی را، عاشق باشی، 

دوست داشته باشی،تقاضایی نکنی و  باید

آرام آرام از میان دستان نگارت بروی.

عشق، عمر، زندگی ،همه چیزم به کنار چرا بارها گفتی دوستم داری؟

ای کسی که مرا پس می زنی آیا وقتی این ها را می خوانی دل تنگ قصه هایم

می شوی.

چقدر قانع بودم به کم ترین خوشی هایم، به پیغام های ماهی یک بارت.

اما این خوشی های گذری را نیز از من گرفتی......

ای کاش خرگوشی سفیدی در دشت بودم، و سریع شکار گرگ می شدم.

تا که تنهایی هایم به اتمام می رسید. ای کاش شکار عشق نمی شدم تا که

تاوانش را تا آخر عمر دهم...

نمی دانم چقدر بگویم که دلت کمی برایم بسوزد اماعیبی نیست برو

خداحافط غریب آشنا





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 آبان 1389 :: نویسنده : Hossein sj

چرا اشک هایم دل کسی را نمی لرزاند............

چرا اشک هایم دل کسی را نمی لرزاند. آسمان را ابری نمی کند.

چرا دیگر اشک هایم ، را کسی پاک نمی کند. چرا او از آه دلم نمی ترسد.

تابه دیروز که نگارم راداشتم او دستمال بر چشمانم می گذاشت.

با حرفهایش آرامم می کرد. قصه ی دوست داشتن را برایم می خواند.

با گریه هایم، اونیز مدتی بغض می کرد وبعداو نیز می گریست.

حالاکه نیست، نمی دانم به یک باره چه شد که سنگ صبور غم هایم، آرامش بخش

تنهایی هایم دیگر اشک مرا نمی بیند.

خدایا امروز باران نیز بارید، وقتی که باران رامی بینم یاد روزهایی می افتادم.

که درزیر باران،به یاد اوقدم می زدم.

من نیز این روزها می گریم، اشک می ریزم، اما کجاست کسی که از اشک های من بترسد.

اشک های من دیگر دل کسی را به تنگ نمی آورد.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 10 آبان 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام تنهایی

قصه هام تموم شد از این به بعد قصه ی من قصه ی جدایی از عشق نیست ،

 قصه ی خستگی عشق از منه.

صادقانه گفتم دوست دارم، چقدر با زیبایی گفت دوستدارم.

روزها گذشت، خواهش دیدن کردم، آنقدر که از انسانیت خود پشیمان شدم.

من نه را چندین بار شنیدم.

اما می دانستم دوست داشتن سخت است ، پپس تلاش را عزم کردم و

فقط با نوشته هایش می خوابیدم.

بدان جا رسیدیم که او از دیار ما رفت،واقعا جدا شد.باز گفتم عشق فاصله می شناسد.

او عقایدش با  متفاوت بود اما  عشق عقیده ایجادمی کند. دوست داشتن

 همه را مغلوب می کند.

در این میان دوست یا آشنا مرا دیوانه می خواندند.

سرزنش می کردند مرا اما باز هم گفتم عیبی نیست او گفته است مرا دوست دارد

 به پایم می ماند، از من  نمی گذرد.

ومانند  قول دادن پدری به بچه اش که پولی در جیب ندارد اما قول خرید می دهد.

تا به این که من از او تقاضای شنیدن صدایش کردم که تنها نباشم اگر غم داشتم

 به او بگویم . می اندیشیدم که حتما این قدر می گویددوستت دارم ، این قدر که می گوید

 دلتنگتم  حتما با ایده من خوشحال میشود.

اما من موضوع را مطرح کردم اما او بسیار روان گفت که نه. مات و مبهوت ماندم و

 دلیل را خواستم.

و این گونه گفت که می ترسم  بدتر شودحالم. از خود پرسیدم این همه مدت می گفت

 دوست دارم ببینمت دستانت را لمس کنم.

از خودپرسیدم مگر نمی گفت دوستت دارم مگر در دوست داشتن راحتی وجود دارد.

و باز هم اصرار و او نه گفتن . و اعصابم ر ا به دست شیطان دادم. واتفاقاتی افتاد.

و من بعد از آن پشیمان ، و پیغام می فرستادم آن قدر که خسته شدم

اما غافل از این که مردی نمی گذارد که به او برسد هر چند او را می یابم.....

و امروز از او خواندم که نمی خواهم که با هم باشیم تا که هر دو آسوده

خاطر به زندگی ادامه دهیم.

و باز از خود پرسیدم که مگر تا به امروز آسوده خاطر ه بوده ایم. من که همه ی زندگیم

 را با فکر به تو به حراج گذاشتم . منتی نیست. من خود انتخاب کردم. من پشیمان نیستم.

و او امروز گفت باز هم دوست دارم و فراموشت نمی کنم. خنده ای بر لبم نشست

که از هزار گریه سخت تر بود.

و نگارم  تبدیل به عجوزه ای در ذهنم شد.

اما من این را نمی خواستم.

پس نگار دیروزم را نگار مرده فرض می کنم و تا آخر عمر به پایش می مانم

 تا که من نیزاز این دنیا بروم و هنوز هم دوستش دارم.

و نگاری دیگر را نمی شناسم.

عشق فقط در حد یک ادعا  در مقابل من بود من با تمام وجود او را می خواستم

 و او مرا در حد سر گرمی که هر روز دلتنگتر می شود.

و بعد از خواندن این مطلب خود را فداکار و مرا عاشق ساده می پندارد.

. عیبی نیست مظلوم نمایی کن اما خدایی در آسمان است که همه چیز را دید .

دوستی که تا دیروزبرایت گریه می کردامروز به دلتنگی ها ، به عشق، به دوست داشتن هایت

می خندد.

بهت پیشنهاد میدم برومطلب حقیقت را دیگر از چسمان هم نخواهیدرا بخون. خوبه.

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 8 آبان 1389 :: نویسنده : Hossein sj

ای کاش می شد اشک داخل  نوشته ها معلوم می شد، ای کاش غمم تو کلمات حک می شد.

فکر نمی کردم یه روزی  بشه که مقصر کار من باشم، فکرنمیکردم روزی بشه که به خاطر من

 اشک بریزی.

حالت بدشه و بهم حرف هایی که نباید می شنیدم بزنی.

اگه می شد از انسان بودن خودم انصراف میدادم.

گلم ببین ، نگارم بلند شو ببین ، دارمیرم،ببین جاده عشقی که بود تنها دارم میرم ، همسفری

 هم ندارم.

ببین دیگه جای نگرانی نیست پاشو، حسینی دیگه نیس که باعث گریه ها شه، عصبیت کنه.

خم به ابروت بیاره. باورم نمی شه یه روزخودم از بودن خودم تو قلب احساس خفت کنم.

خدا فکرمیکردم عاشقم بهت قول دادم که عشقمو اذیت نکنم تو هم عشقمو بهم برسونی. خدا

 حرفی نیست .

من باختم، حالا هم خودم دارم از قلبش می رم می بینی. و نمی گم خدا چه طوری جبران کنم.

اما خدا میشه تو دل کسایی که دارن اینو می خونن وصف دل و قلبمو نشون بدی بهشون

نشون بدی حس کنن به تنگ اومدم.

خدا چرا هیچی آرومم نمیکنه همش تصویر این که نگارم حالش بد شده باشه تو ذهنمه .

عب نداره من میرم گلم فقط یه چی به تپش های قلب قسم خیلی دوست دارم.

اگه دیونه بازی در آوردم بدون خیلی دل تنگت شده بودم تو هم ..........

آره عشق ندیده بودم نفهمیدم با عشقم چیکار کنم. گلم من میرم اما برای آخرین بار بگو

خوبی؟

خیلی دل تنگتم اما میرم تا که مشکلات تو تموم بشن ،آب چشمات تموم نشه،قلبت نشکنه.

استرس نداشته باشی ،روحیه ات داغون نشه.

مثل ویروسی توقلب بودم ببخشید.

 

 


 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


می خواهم نباشم تا که سختی روزگار آسان شود ...

چی بگم چی دارم که بگم ، چه کسی رو دارم که بگم، آره من غم دارم.

همیشه اشکام تو چشام جمع کردم رنگین کمون جلو چشمام هر روز می بینم.

آسمان و به اون قشنگیش دیگه دوست ندارم، خدایی اگه می شد خودمو حذف می کردم.

واسه چی واسه کی ، که آخرش چی ، من می دوم.

دلم مثل همیشه شاید گرفته است خدا کنه که این باشه آخرین قصه ام.

این قدراین روزا دعای رفتن دارم می کنم که یه حس بهم می گه نزدیکه.

دنیارو بی معنی میبینم،یکی یه جاواسه پول دروغ می گه،پولدارمیشه، فرداش میمیره.

یکی هیچی نداره اونم پیش همون پول داره میره.

یکی مثل من تو عشقش مونده، یکی خودش انتخاب می کنه.

نمی دونم، یا نه نمی تونم با این دنیا من تا کنم.

من که زورم به هیچی نمی رسه پس می خوام نباشم تا که سختی روزگار آُسان شود.

بعضی روزا می گم غمم چیه؟ نمی دونم دنبال بهونم.

مگه 7 میلیارد آدم زندگی نمی کنن چی شده که من کم آوردم.

ایشاالله که این باشه آخرین قصه ام ، اما خدا کنه یه جوری بشه که بهم بگن تا چند ماه زنده ام.

می دونی خنده کجاست می ترسم اون موقع کم بیارم، بگم می خوام باشم.

اما اون موقع دلسوز پیدا می کنی .. رفیق ها همه دورت جمع اند

تا که خاطره خوبی یاد داشته باشند.

همه هم بعد یه مدت فراموش می کنن که کی بودی ، چی شدی، کجا رفتی.

یه خواهش اگه خوندی اینو، به مولا یه ذره فکر کنی همه جوره این دنیا سوخت داره،

 پس به خاطر این دو روزه دل هیچ کیو نشکونید.

مدیون کسی نباشید. اهل نصیحت نیستم دارم میگم که اگه منم رفتم

اون دنیا بگم منم امر به معروف کردم . پس شماهم  الکی بخونید. همش بازیه.

این پستم بی معنیه نمی دونم اگه خوندید شرمنده ، چشاتون ضعف رفت. آب به چشاتون بزنید.

بد رود دوستان. حسین





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 27 مهر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

امروز چه روزی است هوا طوری دیگر است امروز آفتاب از شرق طلوع کرد و ازشرق هم غروب.

تقویم را زیر رو کردم امروزمیلادامام هشتم بود. دلم شکست.

نمی دانم چه هدیه ای به او بدهم چیزی برایش ندارم.

پر از گناهم نای نگاه کردن به سمت مشهد را ندارم.

سر پائین می اندازم وبه خلوت خود باز می گردم.

اما دلم طاقت نمی آورد.آخر او عشق من است .

پس نگاهی به شرق می کنم با بغض می گویم رو سیه ام که هدیهی برایت ندارم.

اما از تو هدیه می خواهم می خواهم که نگاهی به من کنی . می بینیدکه چقدر تنهایم.

می بینید که مشکلات اطرافم پرسه می زنند.

امیدی ندارم. صدایم به آسمان نمی رود.

می خواهم که شما بجای من صدایی به آسمان برای کمک من بفرستی.

می دانم که آسمان می لرزد باران رحمت می بارد.

دعایم کن که عشقم را در یابم. به خدا نزدیک شوم.

سال دیگر هدیه ای برایتان داشته باشم.

 


 

تولد امام هشتم رو تبریک می گم. دعا یادتون نره مشهدیا.

راستی هر کی دوستداره میتونه توی این وب بنویسه





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 26 مهر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

امشب خشم پدر بر انگیخته شد ، اشک ماد ربر روی صورت ماهش نشست،

سیگار برروی لبانم چسبید.

ای کاش که فردا از خواب بیدار نشونم، قصه ی امروز و دیروز را تکرار نکنم،

 همرنگ دیگران نشوم.

دیگر سیاهی غم  به خانه  دلم کاری ندارد،او بر خانه ی ما رخنه کرده است.

ای کاش که فردا ، از خواب بیدار نشوم. خواب خوشی کنم تا قیامت، تو دعا کن نگارم تا

 که روم از کنارت.

ای کاش که فردا، امروز نشود، قصه دیروز ، قصه فردا نشود. هر روز بد ترازدیروز.

تابه دیروز اشک خودبود که رودخانه ی عشق را خروشان کرده بود، امروز اشک مادربود که

 طوفان رابرقرارکرد.

خانه ی عشق ویرانه شد،اشک مادر عقل را دیوانه کرد. خشم پدر خدا را خشمگین کرد.

چه کسی اشک را بر صوت مادر آورد، خدایا چه کشی پدررا خشمگین کرد، ندای آمدکه

فهماند من بودم.

وای بر من که اشک مادر برچشمان نازش هدیه می کنم، وای بر من که روح پدررا

خسته  کردم.

تا فهمیدم آن ها سیگار بر لبم رادیده اند ، اشک بر چشمان ریخته اند، آنها حس کرده اند

که کوتاهی کردند.

ای کاش فردا، امروز نشود،پدر از دست من آسوده شود، آن که عمری با مشکلات جنگید

 امروز که دید من نیز مشکلم سلاح رابر زمین نهاد، و گذشت.

ای کاش که فردا بیدار نشوم، جسمم از خواب بیدار نشود، خشته روزگار نشوم. اما پدرو تو مادر:

اگر که من این طور شدم خسته ی عشق شدم. اگر که سیگار را رفیقم قرار دادم

دوستی برای حرف زدن نداشتم. اگر که گریستم تنها بودم. من تابه قبل رفتن عشق ،

عاشق فردا بودم.


دوستی تویه نظر قبلی گفتند که خوب نیست عشق رو بد جلوه بدیم. من خیلی با حرفشون

موافقم اگر عشق نباشه هدف مفهوم نداره. اما خوب یک سری مشکلاتمباد که مانع رسیدن

 و قطع امید میشن . یعنی باعث میشه عشقی نداشته باشی خوب اینم یعنی این که آخره خطی

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 25 مهر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام آنکه از همه بیشتر می بیند و درک می کند.

به نام خدا

در دفترم کبوتری کشیدم تا که که پرواز کنم ، خورشید را ملاقات کنم. اشک را هدیه طوفان کنم.

پرواز کنم تا که غم را  بر آسمان آوارکنم تا که روز را ببینم ، خورشید پس ابرهای تیره نگاه کنم.

آسمان ها را طی کنم بر آسمان نگارم برسم تاکه ببینم آسمان دل او چگونه است.

می خواهم از آسمان درد را حس کنم. می خواهم ببینم چه کسی تنهاست.

همه را می بینم، حس خوبی است.

حس خوبی دارم که غم دارم،حس خوبی دارم که تنهایم، حس خوبی که اشک می ریزم.

مگر تنهایی خوب است، مگر غم ،اشک ...برای چه؟

 انسان هایی را می بینم که دنیای بی غمی دارند، اما در خود گم شد ه اند هدفی ندارند، اشکی ندارند.

با واژه دوست داشتن غریب اند. خوش حالم که اشک می ریزم ،

دیدم آدمی را که از تنهایی اشک نریخت خود را بر دار آویخت.

خوشحالم که عاشقم. که هدف دارم . می جنگم ، دست به قلم دارم،

اشک بر روی کاغذ می ریزم یادی از باران می کنم.

در این آسمان به دنبال تنهاترین می گشتم. کسانی را دیدم که حتی قلم هم ندارند.

حتی اراده خود کشی هم ندارند. وفقط در حال گذرند. اما خدا را داشتند با او سخن می گفتند.

از اینجا همه چیز جالب است. کسی در هواپیما است که پر از غم است و کسی در پایین یعنی

 بر روی زمین که تنها نسیت و غم ندارد آرزوی پرواز با هواپیما می کند و دستی تکان می دهد.

از آسمان همه چیز پیداست پس فکر نکن خدا نمی بیند، خدا درک می کند چون او خود تنهاترین است.

از آسمان همه چیز پیداست ، عدالت برقرار است ، در آسمان کسی را ندیدم

 که همه چیز را کسی داشته باشند اما گروهی از همه غنی تر به نظر میآمدند

 آن هم عاشقان بودکه هر بار می گریسند چهر ه ی زمین زیبا تر می شد.

شما هم بیاید پرواز کنیم دنیا زین پس پر از عشق و آواز کنیم.

پر از یاد و عشق کنیم، اشک ریزیم و فریاد کشیم.

دل به نوشته و مکتوب اعتماد می کندو ارام می گیرد.امام صادق





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 24 مهر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق اشک

اشک در چشمان وبغض در نگاه می نویسند.می خواهند غم هایشان در دل تاریخ جای گیرد.

می خواهند که غم خود را بنویسند ، می خواهند بگویند برای چه گریستند.

باران ببار تا اشک بر روی گونها خشک نمانند تا که غم ها بروند.

باران ببار تا خوشی برای تسکین غم هایم باشی.

باران ببار تا آمدنت را بهانه ای برای لحظه ای دلخوشی برای دلم کنم.

 

دلم همچون بیابانی خشک است که سبزه در آن نایاباست ، کسی جرات حرکت یا آمدن در دلم را ندارد.

عمر می گذرد نمیدانم که این همه نوشتنها تاثیری بر روی کسی داشت یانه.

عمرم می گذردو حسرت با نگارم بودن را در دل هنوز دارم.

سیاهی کاغد هایم به اندازه سیاهی تنهایی دلم نیست.

عمر می گذرد حسرت لبخند زدن با عشق در دلم خانه کرد.

جوانی ام در حالگذر است و نشد نگاهی پر معنا بر چپشمان نگارم کنم.

اگر غم و آرزوها که با انسان که در گور می رود آن ها حجمی داشتند نمیدانم قبرم چقدربود.

پروانه ای پر نمی زند کسی حالی از ما نمی گیرد. رفیق تنهاییهایم تنهایی بوده است و هست.

بعد عاشقی شب زنده دارشد ه ام شب ها بافکر و خیال او می خوابم کسی که از من دوراست.

نگارم:

این همه کاغذ برایت سیاه کردم این همه اشک ریختم ، نگاه زندگیم را پر ازمعنای تو کردم

اماحس نکردم که کسیدوستم دارد.

دوست داشتم بر گردی .از همه چیز برایم بگذری هرچند که ناچیزم اما دنیای برایت می ساختم .

 هر چند دنیایدلم من بی زرق و برق است . رودخانه اش اشک هایست که تا به حال  ریختم.

دریای آن غم و ساحلش تهایی.

دنیای من روزی نداردروزهایش از سیاهی غم تاریک شب ها نیز سیاه است.

در دنیای  من مادیات جایی ندارد چیزی یافت نمی کنی .پس باید از همه چیز بگذری.

اما خود با عقل ناقص که حساب می کنم می بینم ارزشی در امدن نیست پس همان جا بمان.

اما:

اما دلی دارم که هر روز برایت دعا می خواند . می خواهد هر ثانیه بداند که چه می کنی

آیا امروز به او فکر کردی.

دلی دارم که هر روز دعا می کند تا یک بار تو را ببیند تا نگاهی به تو اندارد تا با چشم به

 تو بفهماند که چقدر دوستت دارد.

هر چند خبری از تو نیست، حتی سراغ تنهاییهایم را نمی گیری. عیبی نیست به یاد بودن کسی

که تو را نمیخواهد عادت است.


 

تو نظرات یک نفر خصوصی فرستاد که من دانشگاه رفتم یا مه؟

راستیتش نرفتم امسال دارم سعی می کنم سال دیگه با رتبه بهتریبرم.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 24 مهر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام تنهاترین تنها به نام خدا

چرا کسی اشک برچشمانم را پاک نمی کند چرا کسی حتی برای لحظه ای

 دلی برایم تنگ نمی کند.

اشک دیگر نمی بارد.دیگر در مقابل هر کسی سر پایین نمیآورد.خسته ام.

 

در نگاه باد تنها ماندم در مقابل خورشید تحقیر شد ه ام.

انگشت نشان مردم شده ام . همه مرا دیوانه یاد می کنند: او که با تکه

نوشته هایی عاشق شد.

چقدر خوب است که از هیچ کسی انتظاری نداشته باشی. انتظار کسی که محبت کند .

کسی که گوش به حرفهایت دهد. کسی که فکر کنی شبها برایت دعا می خواند ،

 قصه جدایی را زود تر تمام می کند.

چقدر زیباست؟ که هر روزت با روز قبل یکی باشد داستان تنهایی

 هر روز تکرار شود. هر روز رویای دیروزی را بسازی که با خواب تمام شد.

 به چیزی بیاندیشی که دیروزمی اندیشیدی. چقدر زیباست؟

چقدر زیباست که هروز در فکر این باشی که فاصله بین خود

 و عشق راکم کنی اما نتوانی و بقیه آن را برای فردا بگذا ری؟

خوشی هایم را گم کرده ام ،امید را خاک کردم،رفیقم را تنهایی قرار دادم .

گفتی سخنانت دیگر جان سوزو  ناراحت کننده نیست گفتی

 که قلم دیگر دیگر دلم را نمی شکند.

می دانم آنقدر نوشته ام که دیگر برایت تتفاوتی ندارد. می دانم که در

 حال گذر از من هستی تا که  مشکلات نیز از تو بگذرند .

من از که از چه کسی از چه چیزی بگذرم تا تهایینیز از من بگذرد .

 ومن چیزی ندارم. و محکوم به تنها ماندم.


یه نکته معنی این خط در مطلب قبلی: فقط یه چی بخند و شاد باش

 و فکر این که کسی همیشه به یادته نکن.

این میشه که بخندو شاد باش و به کسی که یادته فکر نکن .





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 مهر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق

تلخ است تنهایی، اشک بهاری، رویا پوچ و خالی.

چه قدر سنگین است که قلم هم دوست نداشته باشد برایت بنویسد، مثل این که او نیز از این

 همه غم خسته وآشفته است.

من بر این باور بودم که زمان و دنیا مرا از تو و تو را از من جدا کرد اما باز دنیا به من فهماند .

 تو خود خواستی که من نباشم. چند روزی که نه نیمه ماهی است که دیگر

حتئ یک پیام خالی نیز برایم نمی فرستی.

بعد از این همه مشکلات ، این همه فکر کردن ، قرص خوردن، خود زنی کردن،

 چه بگویم مردن. ای کاش این نمی شد.

ای کاش لحظه ای به یادم می بودی.

انگار که ک بخت واقبال با من میانه خوبی ندارند برای هر که مرده ایم . فاتحه ای برایمان نفرستاد.

تو در شادی و من در غم،  اشک بر روی گونه هایم خشک بر روی گونه های تو خستگی خنده است.

نمی دانم به یک یاره چه شدکه م تو خورشید شدی من تاریکی، تو افق و من غروب.

هر چی خواستم ادبی بنویسم و بگم دیدم حالم بدتر میشه.

فقط یه چی بخند و شاد باش و فکر این که کسی همیشه به یادته نکن.

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 شهریور 1389 :: نویسنده : Hossein sj

آرزوهایم به اتمام رسید، قصه ی من تمام شد.

سکوت مهمان خانه ام، قدم زدن آرام کنند ه ام، خیابان آشنایم.

آرزوهایم تمام شد، راهی به سوی آسمان... بسته شد.

قصه ی عشق و همدردی، یعنی این که تو نخواب و فکر کن  به عشقت و

فردایی که با هم هستید، قصه ها تمام شدند.

قصه ی عشق های واقعی خیلی وقت بود که تمام شده بود و بی خبر بودم.

تیشه ی فرهاد در دل کوه پوسیده مانده و بی خبر ماند بودم.

رویا، خیال ، فکر، هدف دیگر هیچ کدام راندارم، انگیزه ام برای ادامه گرفته شده است.

آشنایان غریب شدند، عشقم به دیارش برگشت و خانه نشین شدم.

روزگار چقدر تند می گذرد و هنوز من به دنبال رویام.

بعد از این حرفم می گذارم سه نقطه یعنی این که حرف زیاد است و

سه نقطه.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 شهریور 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد .

برا ی اولین با ر دستانم لرزید...

برا ی اولین با ر دستانم لرزید، قلم از دستانم افتاد، کاغذ سفید ماند.

اشک بارید، اشک می نویسد، اشک نوشت به نام باران، اشک بر روی کاغذ

به رقص افتاد، فقط نام تو را می نوشت، صفحه پر شد از نامت.

با شنیدن حرفهایت، قلم از دستانم افتاد، قلم  شکست، خم به ابرو آمد، بغض نتواست

خود را در گلو نگاه دارد.

بغض باز شد، صفحه پر از غم شد، چشمان  آسمانی گریست،

 گونه های خشک خیس شدند.

با شنیدن حرفهایت قلبم شکست اما آه نکشید، نمی دانست چه کند، انگار آخرین روزش یود.

خواب آن شب بر چشمانم حرام شد، آرام بودن سخت شد. خنده بر لبانم منع شد.

می خواهم تمام حسم، تمام دلتنگی هایم را در این چند خط جا کنم، اما ناتوانم،

می خواهم بگویم به تنگ آمده ام.

هنوز هم باورم نمی شود، که رسیدن به تو رویا شده است.

من از صفحه ی زندگی تو پاک می شوم.

یک سال و چند ماهی  است به امید تو می خوابم، به امید تو می خندم،

 چه دلتنگ و غریب است حس نا امیدی.

ای کاش به تو می توانستم بگویم، که بیایی اما با خود اندیشیدم برای بیان دلیلی ،

خود را دلیل آمدن نیافتم چون کوچکم پس این ،این ای کاش را نیز خاک کردم.

همه ی غزل ها، خار شدند، همه ی ناله ها پاک شدند، همه امید ها خواب شدند،

هنوز هم باورم نمی شود .

من نمی توانم....

ای کاش مثل همیشه سرنوشت این طور قصه ی مرا نمی نوشت.

ا ی کاش خواب باشد قصه ی جدایی، خواب باشد حرفهایت، ای کاش شوخی باشد.

اما ای کاش ها همه تمام شدند.

به دنیا گفتم تو نمی دانی قصه ی عشق را . اما دنیا به من فهماند قصه

 عشق قصه تنهایی است. قصه ی یکی ماندن و یکی به سراغ آیند ه رفتن.

دنیای سخت و  به من فهماند، که من ناتوانم، که من حق انتخاب ندارم.

او به من گفت تو باید تنها بمانی ، زخم در قلب به جان بخری . او به من گفت که کوچکم.

او به من یاد داد دوست داشتن یعنی گذشت از زندگی او فهماند

که کسی برای کسی دیگر نمی گذرد.

عیبی نیست...

عیبی نیست نگارم، محبوبم، من در خیال با تو بودن زنده می مانم

،تا نفس هست زخم جداییت تازه است.

عیبی نیست به آینده بنگر که دنیا در تسخیر توست.

تو می توانی انتخاب کنی پس انتخاب کن آینده را.

من نیز در سایه خیال با تو بودن  می مانم. و با خاطرات کوچمان لبخند می زنم

از خاطرات پاندا تا خرگوشک.

زند ه ام به یادت، من را از خیال پاکت، پاک کن.  من برا ی تو نیستم  تو بالا من...

از محبت، از عشق، از دنیای بی رحم، از خودم، از دوست خسته ام ،

 نا ی گفتن و نوشتن ندارم، می خواهم نباشم تا که سختی روزگار آسان شود.

نباشم تا در این هیاهوی دنیا، در این تنهایی های تمام نشدنی،

در این ناتوانی ها خورد نشوم، بیشتر از این غرور خاک نکنم، خاکستر نشوم در دام باد نیافتم.

آرزویم برای تو این است که به اوج توانایی هایت برسی.

تا می توانی به آینده بیاندیش، وقت را هدر نده، با من نیز همانند کسی

 که به پایت افتاده از روی انسانیت محبت نکن و نمان .

چون غرورم بیشتر می شکند، بیشتر احساس پوچی می کنم.

اگر دوستم داری موقع رفتن به من نگو، دلم می گیرد به تب وتاب می افتد.

از خدا بیشتر عمر نمی خواهم چون تو امید این قلب بود تو خون در رگ ها...

و تو ای روزگار:

چقدر کوچک بودی که دوست داشتن من در آن جایی نداشت.

زندگی:

چقدر بی معنا و پوچی که حق انتخاب به من ندادی

عمر:

چقدر کوتاهی برای خواستنی هایم، برا ی منتظر ماندن..

چه می شود کبوتر با باز عشق بسازند و به اوج پرواز برسند این چه رسمی است کبوتر با کبوتر باز با باز

. رسیدن به تو کار محاله دیدن چشمات فقط یه خواب و خیاله. رنگ چشمات فراموش نشدنی اند. چه کنم

فاصله ام دور است تو سواری و من پیاده.

دلم گرفته از خودم. خودم  شدم غریب قصه ی خودم.

و چقدر زود فراموشت می شوم. اما بدان تا ابد شب را به یاد تو فردا می کنم.

اشک چشمانم را بدرقه راهت می کنم.

 

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 شهریور 1389 :: نویسنده : Hossein sj

این شب ها را وصف کردن کار من نیست، این شب ها را قصه گفتن کار من نیست. کار من گوشه ای نشستن قصه خواندن است .

قصه ی علی قصه در  و مرغابی خواندن است.

این شب ها چشمانم بی طاقتند، آنقدر باریدن خشک شد، می خواهد خون بگرید اما نایی برای باز و یسته کردن ندارد. دل که از عشق علی

 است چاک چاک است . مانند پروانه در دور شمع است.

 

امشب علی ، زینبش را تنها می گذارد، امشب کوفه بی علی می شود،غم زینب صد باره می شود. یتیمان در مقابل خانه ی شاه عرب ایستاده اند

 با کاسه ای پر از شیر ، انها فهمیدن کیسه به دوش شب های کوفه کیست، آنها فهمیدم پدر مظلومان کیست.

امشب علی خندان است، زیرا دنیایی را که  به آب دماغ بز تشبیه کرد  رها  می کند به دیدار یار می رود.

امشب قول و قرار هایی است، امشب عهد  عباس و علی بسته می شود، امشب به زینب توصیه صبر می شود. امشب کربلا تجسم می شود.

یا علی قلم نمی تواند بنویسد از بس گریست تا که  نامت آمد. دنیا سیه پوش است ، از آسمان بگیر تا به انسان.

یا علی نامت تفسیری بی جلد دارد. یا علی تو معنای بی پایانی. یا علی قلم های دنیا ناتوانند از تفسیر تو. دعایی کن برای ما. 





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 شهریور 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خدا

 در این دنیای خاکستری، در این عشق های پوچ و تو خالی ، در

این جنگ صداقت و خیانت. من او را دیدم نه ندیدم . خواندم. باورش کردم. از ته وجودم.

اما این دنیای خاکستری نرا دشمن خود دید. مرا نفرین کرد. او را به دیاری دیگر

فرستاد ت قصه عشق ما از جدایی شروع شود.

او نمی داند قصه ی عشق را . او نمی داند ، که جدایی  قصه ی عشق را

شیرین تر می کند. او نمی که در عشق از اول افتاد مشکل ها.

او نمی داند چون دنیا طعم عشق را نچشیده به هیچ کس وفادار نیست.

او نمی داند که در فراق عشق گریستن زیباست. خدا می بیند ،

خدا لذت می برد از وفاداری به عشق. خدا می بیند که در  نبود

او چه می نویسم چه خط خطی می کنم ،گل رز از دل تنگی  

 می چینم بیاد او می نویسم.خدا می بیند ،وقتی که خیلی دل تنگم

 اسمش را بر روی دیوار شهرحک می کنم. خدا می داند که وقتی

خیلی بی تاب او میی شوم گل پرپر می کنم. او لذت می برد.

گلم:

اگر چه داستان من تو شروع خوبی نداشته است، اگر چه

 چشمانم محروم از نگاهت از صدایت هستند.من باز شعر

با تو بودن در سر زمزمه می کنم تا روزی آن را فریاد کشم

. حتی اگر هم نرسیدم به تو اما می دانم خدا ما را دید لذت برد.

و امیدم این است که تو نیز مانند من مشکلات، جدایی، ندیدن ها،

و.. را زیر پاهای هر چند ظریفت له کنی و بر روی دیوار قلبت همانند من همیشه این را

تکرار و بنویسی: اگر چه تو نیسی اما همیشه کنارمی.

...................................................................

دوست عزیزی در نظر خصوصی که فرستاده بود گفته بودند چرا این قدر نا امیدی

و این که برام دعا می کنه: خواستم بگم ممنون که نوشته هامو می خونی

و این که من نا امید نیستم بلکه هر رورز امدوار ترم.

موفق باشید.      hossein h&s





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 مرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

خوب مگه چی میشه یه بارم قصه ی با تو بودنم رو توی دفتر خاطراتم بنویسم .

مگه چی  میشه محبت تو دلمو بگیره . بودنت مثل سایه نباشه . خندیدن آرزو نباشه.

 خواستن چشمات یه رویای خشک و تو خالی نباشه.

خوب مگه چی میشه خدا جون ، اون نگارم بیاد. دلم نگیره ، غمم می گیره وقتی

 یادم میاد همه اش خواب بود. ای کاش بیدار نمی شدم. ای کاش همه حرفا تو خالی نبود.

خدا جونم مثل این که از اشکام سوء استفاده شده.

آخه من باید چقدر منتظر چشمای تو باشم، آخه چقدر  باید منتظر صدات باشم،

 آخه چقدر باید دستم خالی از گرمای دستات باشه.

خوب قبول من بدم و تو خوبی به خدا خوب بودن رو یاد می گیرم.

خوب مگه چی می شد قصه ی دروغ برام نگی. نمی گفتی دوست دارم.

همه وجودم فقط به اسم تو زنده  اند جز تکرار اسم تو کاری بلد نیستن.

بلد نیستن دلداری بدن دل تنهامو. فقط میگن تو.

خسته ام بی تو. چشام بی طاقتن در حال اشکن. می گه کاشکی

 یه روز بیای بگی همه چی راست بود خواب نبود.

بیای به خونه ی تنهایی من با خودم به دشت رویاهام ببرمت از تو بگم از فردا....

دوست دارم ، فکر کنم فهمیدی نه الکی. می دونی دنیا شده مثل چرخوفلکی

 همه اش پائین بالا داره. نمی دونم چرا این چرخوفلک من همه اش پائین گیره.

 نمی دونم شاید منتظره . میشه بیای با هم بریم بالا. میگن شهر آرزو ها بالاست.

 بریم با هم قصه ی با هم بودنو تکرار کنیم تو دفتر خاطرات سیام بنویسیم ما با همیم.

راستی...

اگه سخته با من باشی . اگه من خیلی جلوی چشمات کوچیکم اگه من چیزی ندارم بگو .

 منو  تو رویای بیشتر غرق نکن-. تا دیگه نگم امشب هم چشمانم بارید.

تا دیگه تنهایی گریه کنم با تو بودن رو همین جا خاک کنم. دوباره اسمتو رو کف دستام

 خط خطی کنم .نه نه پاکت نمی کنم اما دیگه بهت نمی گم بیا بیا گلم.

اگه سختته فکر با من گذروندن با من تا آخر دنیا بودن. بگو. تا بدونم که تا آخر دنیا تنهام.

 تا بدونم رفیق تنهاییام قلمم میشه.

دارم دیوونه می شم از قصه ی تنهایی . چرا اومدی تو زندگیم که تنهام بزاری.

میگه آدما یه بار میمیرن اما به خدا وقتی که گفتن رفتی احساس کردم بی تو مردم.

میگه یکی گفته خصلت آدما فراموش کارن اگه بری یکی دیگرو در آغوش دارن اما

شرمنده ام قلب من پیوند هر کسی به جز قلب تو رو پس میزنه.

چه خو ب میشه یه روزی این تنهایی خوب تموم بشه . ای کاش یه بار حس کنم دارمت.

اما حس این که تنهام گذاشتی زیاد . حس این که خواب بودم زیاد شده حس این

 که دروغ گفتی که دوسم داری.  اما یادت باشه سپردمت دسته اونی که خیلی کریمه .

 که اگه دروغ گفتی . می خوام دستای نازتو نگیره.  می خوام ازش که یه جایی مثل

من شی که کسی نتونه تورو بفهمه، تو رو درک کنه. یه جوری بشی که غم و اشک

رفیقت باشه خنده آرزوت شه. اگه دروغ گفته باشی. اما حتی اگه دروغم باشه دوست دارم





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 14 تیر 1389 :: نویسنده : Hossein sj
می خواهم که در آغوش تو باشم....

از همه به دورم خواب یا بیدار نمیدانم، آسان یا سخت تنهایم.

امیدم نا پیداست بدنبال رویاست، خواب، تنها لحظات با  کسی هایم زیرا در آن همه را می بینم.

اشک خندار است، چون به هنگام خندیدن نیز سرازیر می شود.

بغض پشیمان است، غم خودم هستم، غم نامش به نامم هست.

خدا که تنها امیدم بود دیگر در تاریکی ها گمش کرده ام، او را نمی بینم یا نمی دانم

 شاید او نیز از من خسته است.

او که دیگر می داند غم هایم، مشکلاتم را .نمیدانم چرا دعاهایم بی اثر است. نمی دانم در کجای

 این دنیا د ر کنار کدام مقبره دیگر بگریم و دعا کنم که تنهایم نگذار. در کجا دیگر بگویم که من ناتوانم

 تو خود دستم را بگیر که حالا این نباشم. در بهترین جاهای دنیا در پاک ترین خاک های دنیا

 که بعضی هارا  اجازه ورود به حریمت را می دهی سر گذاشتم گریستم اما باز هم تنهایم.

خدایا اطرافیان می اندیشند که غم من از عشق، از پول، از مشکلات است از تنهایی.

 آری من غم تنهایی دارم نه ازآدمیان از بی تو بودن غم دارم.

یک جوان پیرم که از بی تو بودنم در حال میرم.


خدایا من غم دارم مگر تو غم خوار نیستی، من درد دل دارم مگر تو دل دار نیستی.

خدایا غمم این است که دیگر از نگاه تو دورم دیگر در میان محبت تو نیستم دیگر

 به من توجهی نداری.

خدایا مگر می شود تو که خود را بخشنده و مهربان می گو یی به حرف بنده ات گوش ندهی

 راستی الان که می گویم گوش می دهی یا نه برای خود می گویم.

نه من را به تو بی احترامی نیست من کوچکم ، حقیرم این را خود به من آموختی

من فقط احوال دل می گویم.

خدایا چه شد آسمان پر ستاره ام خدایا چه شد خورشید و ماه چه شد عشق به بنده .

من را به حال خود رها گذاشتی تنهای  تنها؟

خدایا غضب ناک نشوی از من که این گونه می گویم خوب تو خدایی و من معشوقم من

 از عالم دل گویم من از خیال تو پرم ، شب هایی که به من نمی نگری اشک می ریزم

 بغض را در گلو خفه می کنم.

اما خدایا به خودت قسم(خدایی) می بینی چقدر با وفایم که بجز در خانه ی

 تو در خانه ی کسی دیگر نا بلدم.

خدایا می خواهم با تو باشم من را میان تاریکی تنها نگذار مگر بجز تو که معجزه می کنی

می شود در خانه کسی روم ، خوب اگر هست بگو تا که روم اما خود یادم دادی

جز تو خدایی نیست.

خدایا دلم از آدمیانت که غمگین است جز تو  که را دارم که تو نیز از کنارم

رفتی خدایا مرا در خانه خویش راه می دهی؟ اگر ندهی هر چه شدم از من

 سوالی نکن. من از تو خواهش می کنم که تنهایم نگذار. از غم سبکم کن.

خود اشک چشمانم را پاک کن راستی چقدر زیبا می شود

 چشمانی که نور تو در آن باشد.

خود توانم ده که گام بردارم.خود قدرت بده که به سویت بیایم. می خواهم

 که در آغوش تو باشم.

دستان خالیم را ببین که چگونه به سمت تو به سمت آسمان بلند شده است .

 گمان من این نیست که تو دستانم را از آسمانت بخواهی خالی به زمین بر گردانی.

 دستانم را بگیر از محبت خود پر کن.





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 تیر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق پدر به نام خدا

امروز 13 رجب رو ز بدنیا آمدن مردی است که مردانگی از او گرفته شده است، امرو روز پدر است.

علی جان این روزها شهرمان چراغانی است نامت بر در و دیوار شهرمان حک شده است.

این روزها به رسم یتیم داری شما برای یتیمان خانه می سازند.

یا علی از یتیمی پرسیدم پدر تو کیست گفت: مولایم علی . خوشا به حال آنکه پدری همچون تو دارد.

از تو ماند هام از نامت، از عدالتت، از حکمتت ، از وفاداری از سکوتت و....

درپی صفت خوبی هستم که تو در آن سهمی نداشته باشی، اما نیست نامی که تو را در بر نگیرد.

تقدیم به پدرم:

پدرم امروز روز تو می باشد، روزت مبارک، هدیه ای برایت ندارم، چون دنیا را به تو هدیه کردن

 هم  کم است. پدرم حس من این است که کوه نیز از نام پدر انس گرفته است.

پدر عزیز نمی دانم، قلم را به چه صفاتی از تو به گریه وا دارم، از خستگی ناپذیری

، از صبر، از  عشق محبت. نمی دانم. پدر عزیز می دانم غبار روزگار بر روی شانه های

 خسته ات سنگینی می کند. اما می دانم که تو پایداری.

می دانم که پایت خسته است اما می دانم برای له کردن مشکلات هنوز هم آماده است.

پدر عزیزم از خود برای تو می گویم:

شرمنده ام که نه آنی شدم که تو خواستی نه پسری شدم که افتخار کنی.

اما بدان تو را در جایی از قلب خود حک کرده ام که جز پاره کردنش آن را نمی توانی آزاد کنی.

همیشه از گذر زمان می ترسم از سفید شدن موهایت از خستگی هایت....

پدر، ای اسوه ی ایثار، اسوه ی صبر، اسو ه ی خستگی ناپذیر نام تو را در تار و پود تمام بدنم حک کرد ه ام.

از صاحب آسمان می خواهم، روزگار را به کامت شیرین تر کند، از خالق آسمان می خواهم

 تا موجودی بر صفحه ی روزگار باشد تو نیز باشی.

نمی گویم تو به همه جایی که  آرزو دارم مرا رساندی، اما پدرم من با نان و پنیری ساده

در دل کویر با تو خوردن را قانع ام.

از نگاهایت خستگی ات را لمس می کنم، از دستانت ایستادگی را حس می کنم،

 از نگاهت به من خواستنی هایت را می فهمم. اما پدر، من مانند تو نیستم و می دانم

مانند تو در دنیای من نیست...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 تیر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام امید نا امیدان به نام خالق

سالهاست که می نویسم ، سالهاست که دست از روی قلم بر نمی دارم ، و مانند تیک وتاک

ثانیه ها در پی حقیقت بوده ام؛ سالهاست که می نویسم و تا توان در دست های ناتوانم

هست می نویسم. اما نمی دانم تا کی باید قلمم قصه ی زشتی ها، قصه ی شیرین ها ، قصه

ی مردن فرهادها قصه ی دروغ را بر روی کاغذ  خط خطی کند. اما امید آن دارم که روزی قلمم پر

 باشد از عشق ، محبت ، صداقت. هرچند تمرین نوشتن خوبی ها را ندارم.

شب است خیالم، تنهایم در پی تکیه گاهم شاید خسته از حرفهایم ، دروغ و نیرنگ ها

ناتمامن، من حسی از آهم راه را از تو می خواهم ، ساده ام نه پر از خاک نه پر از کینه ام شاید

دیوانه ام تو باش کنارم راه را از تو می خواهم باز هم تنهایم. خاکسترم در دست یادم مده

خدایا.

تکیه گاهم بود نمی دانم کوه نه کاه بود سایه شد تار شد در پی آن راه ها دویدم اما من باز هم

نرسیدم ، پایم دیگر خسته است پر از آه  و ناله است آن قدر دوید و نرسید نا امید است خدایا

من در عجبم از اینجا پر از خبرم.

خدایا باز هم من، باز هم تنهایی باز هم حرف، گلایه باز هم علامت سوال های بی جواب ؟

نمی دانم دلم از این عشق چه شد حاصل. جز چشیدن عشقی که خار شدم جز صاف و صادق

 بودن اما پر از حرف پر از دروغ شدم جز این که تکیه کردم و خم شدم.

خدایا دلم گرفته هر چه می گویم باز هم کلمه پر است در گلو بغض غلبه می کند بر ناله ی در

گلو.

خدایا گذشتن از دروغ چه ساده ، دلم پر از کنایه ؛ دوست داشتن این جا ساده است عشق

دست به دست؛ نمی دانم عشق شایع است.

سرمایه ی تمام دل ها دروغ است ایستگاهی از عشق ایستاده ام که هدیه اش سرو دروغ

است.

حقیقت آرزوست این جا هوایش، خاک مه و دود.

زنگ همه ی ساعت ها کوکند برای شروع تلخی هایم، من ایستادهام رو به تاریکی افق های

هر روز من غروبن. از وقتی که دلم از خیانت و دروغ پر است هوای دلم؛ گرگ ومیش چشمانم

خیس است.

دروغ همانند ابری تیره برآسمان دلم لنگر انداخته در پی نسیمی ام من خورشید را در پس

ابرها یافته ام.

دوستی که تا دیروز برایت اشک می ریخت امروز به دلتنگی هایت می خندد.

خدایا دوست را فراموش کنم، عشق را زیر پا له کنم خاطرات را چه کنم ، هر ثانیه ام پر است از

یاد.

می گویمت بزرگترین گناه شکستن دل است تا ساعت هست دلم پر از زخم است . مسخره

نکن نمی دانم از خدا بپرس عذابت کی است؟

می نویسم و می گریم ، می خوانی، می خندی و می گذری در دل خانه می کنی و می

شکنی می روی و میدوم  و نمی ایستی.

شادم که تنهایی من بی توست ، شادم که بیدارم من با تو ، فقط در پی خوابم ، شادم که

بازنده بودم و مزه ی دروغ را با زبانم آشنا نساختم، شادم بی تو ماندم شادم من بی تو این جا

 ایستاده ام.

خواستم میان گرمای دستانت جایی برای خود داشته باشم، اما افسوس که دستان تو پر بود و

من از میان آنها از آسمان دستانت بر زمین افتادم. گفتم تک ستاره ات شوم. می اندیشیدم

آسمانت خالی است اما آسمان تو پر بود از ستاره.

من خاک نه، ار بادم. من شیرین، نه فرهادم. من شاه، نه درویشم . من از خیانت پر از زخم

شمشیرم.

قلبم خالی است بی جانم من هنوز هم در پی تکیه گاهم.

قلم را بر روی کاغذ نیاوردم که بیاندیشی هنوز دوستت دارم، ثانیه ها را زیر چرخش عقر به ها

له نکردم که بیاندیشی بیادتم. قلم را به گریه واداشتم تا بخوانی و بدانی حسرت پاکی بر خانه

دلت لانه می کند. مرا باکی نیست خیانت کن، دروغ بگو و پرت بچرخ پایانت پیداست.

تو روز وشب خوابی فکر نمی کنم در پی مهتابی . باش به امید آن که بچشانی مز ه ی بیداری.

روز خوشت باشد گریه شب، در کنار مهتاب، امید آن که چشمانت نرود به خواب.

در پی آسمان نرو، آسمان نیز دل خوشی از تو ندارد، چون او نیز دروغ را دید و به حالم اشک

ریخت.

رنگین کمان را نخواهی دید چون هفت رنگ است . متاسفم تو فقط سیاهی. خود می دانی؟

ای کاش سرنوشت قصه ی مرا این طور نمی نوشت، نه فرهاد می شدم  کوه کنم با دروغ

شیرین قاتل خویش شوم، نه مجنون راهی بیابان ، درگیر دروغ شوم .

اما شب است وقلندر بیدار. من روم، می دوم تا بیابم یار، آن قدر می دوم تا بایستانی، آن قدر

می گریم تا بخندانی ، آن قدر می خواهم تا سیرابم کنی خدایا.

یاد میکنم قصه ی حرف های خوب، خاطرات قشنگ و پر از دروغ. من میان خوب وبدم  تنها

چراغ، تنها راهنمایم . من نگاه می کنم به آسمانم. از تو می خواهم راهم. امیدم به نگاهم.

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

میان سیاهی میان غم میان صدای چیک چیک اشکم که زمین را غرق خود کرده.

میان هراس ، میان ترس؛ ترس از نبود تو میان خیس شدن برگ های خشک و زرد بهار


همیشه یادم به یاد تو هست.


نگاه زیبای تو خواب را از چشمان خسته ام گرفت ، همیشه زمستان دلم را بهار کردی ؛

 اشک چشمانم را مصادره کردی بغض را از گلویم براداشتی افق نگاهم را باز کردی


آسمان خالی پر بود از صخره، پر بود از کنایه ، پر بود از زخم زبان ، ابرهای تیره ، دریای مواج ،

کلبه ای شکسته آه بر دل نشسته.


قلبت را به آسمان خالی ام سنجاق کردم، زمین را سبز، خورشید را مهمان آسمان خالی ام

کردی؛ شادی را بر دل و لب ناشادم نشاندی.


اماحالا که نیستی حالا که دیگر زمین از صدای نفست محروم است غم را بر روی قلبم 

نشاندی، صفحه دلم را از آه حک ، خواب شیرین از تو را تلخ و تنها کردی.


از اشکم دریایی به اسم غم ساختم ساحلش پر از ماسه های سخت.


بهار، بهار شده آرزویم زمستان مانند زالویی چسبیده بر زندگی من ابرهای آسمانم سیاهتر

از بخت و شانسم ، خواب شیرین با تو شده....


چشمان کمی باز شده ام ، را با رفتنت بستی پاهایم خسته اند دیگر بدون تو نای خرد کردن

مشکلات را ندارند دستان گرم شده از دستانت سرد شده اند کلبه ای که ساختی

 سقفش را سبز کردی خورشید را درونش نهادی خراب شده رهگذر همه شده.


حالا من مانده ام و یک آسمان خالی پر شده از فکر و خیال ، خاطره های با تو شده اند

 غم هایم حالا شب هایم نه ستاره ای دارند نه ماهی مثل تو ، آلان شبها فقط حسرت

خوردن شده شام شبم . غم شده تنها یارم چرا کنارم نماندی .

آهای آسمان خالی من مانده ام با تو  و پر از رویاهای خیالی





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام  آنکه دوست داشتن را به قلبم هدیه کرد تا بودن در این دنیا برایم معنای دیگر جلوه کند و

هم صاحب این دنیا و دنیای دیگر شوم. به نام خدا.

قلم در دستان نا توانم در حال چرخش و نوشتن کلمات هستند اما من در تکان دادن آن نقشی

ندارم و حس می کنم قلبم بر قلمم مسلط و او را به نوشتن وادار می کند.

مثل این که قلبم دوست دارد از عشق بنویسم از دوست داشتن از محبت من مانده ام قلب بی

جان من چگونه جان گرفته ، چطور خاک وخاکستر بی وفایی و دروغ را پرانده این سوالات در

ذهنم بود که جواب داد و ای گونه گفت قلب محبت ندیده ام: من نگار خود را یافته ام من محبت

را از او یافته ام من جان را از نگاه بی ریای او گرفته ام من تار و پود خود را از او ساخته ام .

نگا رخود را به من نشان داد مثل این که ضربه ای به سرم زده باشند مبهوت او شدم اما

غمگین تر از غم شدم .

دست را روی قلب گذاشتم و به گفتگوی او پرداختم به او گفتم ای مهربان تو چه اندیشیدی تو

به چه خیال او را دوست داری تو در کلبه ای حقیر که سقف آن با دروغ ها شکسته و می

خواهی به عرش کبریای او بروی خنده ای کردم و ادامه دادم تو در فرشی برای پا نهادن گذاشته

شدی و او در عرش برای آسمان. و به تمسخر به  قلبم گفتم او نیز تو را نمی بیند تو فقط او را

میبینی و گفت من در خلوت تنهایی هایت در قنوت نمازهایت که دعا می کرد ی من نیز دعایی

 کردم که مزه ی دوست داشتن را بچشانم . با گفته ها ی من غمگین شد چشمان را مجبور

به باز و بستن کردن برا ی ورود اشک کرد زانوهایم راخم کرد دستانم را رو به آسمان کرد و زبان

را شروع به خواندن حرف های او کرد: خدایا عهد می بندم اگر نگارم را به من هدیه کنی زمین ،

خاک را از لمس اشک های او محروم می کنم اگر محبتم را در دل او بگذاری آدمیان را دیدن غم

 او محروم می کنم خدایا.....

من  و قلمم را به نوشتن وادار کرد و امید آن دارد که با خواندن نوشته های خشک وهمیشه

زمستانم اتشی در دلت بنیان کند که از دوستی او شعله ور شود و می گوید اگر آتشی در دلت

شعله ور نشود من دوستی را در دل خود حفظ می کنم و تا ابد نگاه می دارم و باز هم دعای

باران می خوانم زیرا من عاشق نه نیستم من تو را دوست دارم عاشق در یک نگاه عاشق می

شود و با نگاهی دیگر می گذرد اما من تورا دوست دارم و تا بودنم در قلب خود یادت رادر قلبم

نگاه می دارم تا من نیز دوستی و وفا داری به عشقم،را در دفتر خاطرات زمین حک کنم.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 28 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام آنکه جدایی را آفرید تا لحظه ی دیدار زیبا شود.

مدتی بو د که حسم این بود که دیگر تنهایی را به چشم نمی بینم، حس من این بود که میان

ابر ها هستم وبا غم نیستم.

حس من این بود که تکیه ای برا ی کسی هستم و کسی برای تکیه کردنم هست. این حس ها

درست هستند. این حس ها هستند اما نمی دانم مثل این که پایانی نزدیک دارند.

الان که قلم در د ستانم پیچ وتاب می خورد ، من فقط صدای عقرب های ساعت را می شنوم و

سکوت شب حاکم بر همه چیز است.

خسته ام ، اما خوابم نمی برد، ساعت 3 شب، دیر است ؛ اما پلک هایم بر روی چشمانم آرام

نمی گیرند ، اشک در میان باز و بسته شدن این پلک ها خود را به گونه می رساند و بر روی

زمین نقش می بندند.

به این می اندیشم که چقدر خاطراتی در ذهنم آفریدم که پیش نیامده اند اما آن را برا ی آینده

آماده کرده بودم اما مثل این که باید خطی بر روی تمام آن ها بکشم و بنویسم او می رود.

می دانم او نیز مرا دوست دارد و ماندن یا رفتن دست او نیست  اما نمی دانم چرا باید باز هم

فاصله .....

باز هم اشک پاسخ چرا های مرا نمی دهد و آرامم نمی کند و بازهم می گویم:

چرا کسی که شب هایم را با یاد او صبح می کنم، چرا کسی که مر همی شد بر روی زخم 

های تمام سالیانم، چرا کسی که با آمدن نامش لبخند بر لبانم نقش میبندد باید ا زمن دو

شود و برود.

نا ی نوشتن ندارم و از هق هق کردن هایم خسته ام. اما مهربام بدان:

بدون تو دوست ندارم گلی را ببینم، پروانه ای را دور شمع ببینم و دوست دارم سیاهی آسمان

دلم را بگیرد.

آفتاب با رفتنت چقدر سوزان می شود. گلم ماه هم اگر بروی دیگر بدون تو زیبا نیست. وبدون تو

 دوست دارم شب و روز خواب باشم.

مثل این که قانونی است که همیشه باور ها و آرزوهای خوب من خاک بشوند و حسرت جا ی

آن را پر کند.

راستی اگر بروی ، امید و آرزوهایم را باید د رقبرستان بیابم.

ای کاش می توانستم؛ فقط چند کلمه، فقط و فقط چندکلمه در سرنوشت من و او اضافه کنم و

 این که او می ماند.

راستی اگر تو بروی  من و تو = تمام هست؟

خدایا می دانم آن قدر گناه دارم که ناله ام به بالای سرم هم نمی رسد اما خود گفتی که بند ه ای اگرچند بار من را صدا زند نمی توانم به او گوش ندهم و من می گویم خدایا  او بماند.

نمی توانم ، می لرزد قلم در دستانم؛ نمی دانم چه می گویم و چه می نویسم اما گریانم و

مهربانم باز هم برایت می نویسم که دوستت دارم ودعا می کنم اگر با ر دیگر که قلم بر روی کاغذ آمد اول بنویسد که تو می مانی.

به امید روزی که دلهره ای ازرفتنت و این که کنارم نباشی در دلم نباشد.

و باز هم نوشتن از تو آرامم کرد......





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

پیامبر اکرم: اگر می خواهید مزه ی ایمان را بچشد کسی را به خاطر خدا دوست بدارید.

در میان کوچه های تنهایی قدم  میگذارم ، این شب ها همه خوابند اما من به دنبال مهتابم .

مهتابم چند روزی است دیگر شب ها به خانه تنهایم نمی اید ، دیگر نوری در شب ها نمی تابد.

آه خدایا باز هم تاریکی اما عادت است ، اما ای کاش نور را تجربه نمی کردم ای کاش بدان دل نمی بستم.

این روزها خواب خوش با تو به کابوس تنهایی ترجمه می شود.

چشمانم کم  سو شدند ،دیگر نوری نیست .

آن که با نگاهش دنیایم را پر از نور می کرد دیگر در کلبه ی تنهایی هایم قدم نمی گذارد.

این شب ها به دنبالش به هرکسی رو می اندازم این روزها بدنبالش به هر جایی می روم.

می ترسم که دیگر نیاید ....





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو