تبلیغات
به تو تنها می گویم که تنهایم..... - تو می مانی....
 
درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 28 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام آنکه جدایی را آفرید تا لحظه ی دیدار زیبا شود.

مدتی بو د که حسم این بود که دیگر تنهایی را به چشم نمی بینم، حس من این بود که میان

ابر ها هستم وبا غم نیستم.

حس من این بود که تکیه ای برا ی کسی هستم و کسی برای تکیه کردنم هست. این حس ها

درست هستند. این حس ها هستند اما نمی دانم مثل این که پایانی نزدیک دارند.

الان که قلم در د ستانم پیچ وتاب می خورد ، من فقط صدای عقرب های ساعت را می شنوم و

سکوت شب حاکم بر همه چیز است.

خسته ام ، اما خوابم نمی برد، ساعت 3 شب، دیر است ؛ اما پلک هایم بر روی چشمانم آرام

نمی گیرند ، اشک در میان باز و بسته شدن این پلک ها خود را به گونه می رساند و بر روی

زمین نقش می بندند.

به این می اندیشم که چقدر خاطراتی در ذهنم آفریدم که پیش نیامده اند اما آن را برا ی آینده

آماده کرده بودم اما مثل این که باید خطی بر روی تمام آن ها بکشم و بنویسم او می رود.

می دانم او نیز مرا دوست دارد و ماندن یا رفتن دست او نیست  اما نمی دانم چرا باید باز هم

فاصله .....

باز هم اشک پاسخ چرا های مرا نمی دهد و آرامم نمی کند و بازهم می گویم:

چرا کسی که شب هایم را با یاد او صبح می کنم، چرا کسی که مر همی شد بر روی زخم 

های تمام سالیانم، چرا کسی که با آمدن نامش لبخند بر لبانم نقش میبندد باید ا زمن دو

شود و برود.

نا ی نوشتن ندارم و از هق هق کردن هایم خسته ام. اما مهربام بدان:

بدون تو دوست ندارم گلی را ببینم، پروانه ای را دور شمع ببینم و دوست دارم سیاهی آسمان

دلم را بگیرد.

آفتاب با رفتنت چقدر سوزان می شود. گلم ماه هم اگر بروی دیگر بدون تو زیبا نیست. وبدون تو

 دوست دارم شب و روز خواب باشم.

مثل این که قانونی است که همیشه باور ها و آرزوهای خوب من خاک بشوند و حسرت جا ی

آن را پر کند.

راستی اگر بروی ، امید و آرزوهایم را باید د رقبرستان بیابم.

ای کاش می توانستم؛ فقط چند کلمه، فقط و فقط چندکلمه در سرنوشت من و او اضافه کنم و

 این که او می ماند.

راستی اگر تو بروی  من و تو = تمام هست؟

خدایا می دانم آن قدر گناه دارم که ناله ام به بالای سرم هم نمی رسد اما خود گفتی که بند ه ای اگرچند بار من را صدا زند نمی توانم به او گوش ندهم و من می گویم خدایا  او بماند.

نمی توانم ، می لرزد قلم در دستانم؛ نمی دانم چه می گویم و چه می نویسم اما گریانم و

مهربانم باز هم برایت می نویسم که دوستت دارم ودعا می کنم اگر با ر دیگر که قلم بر روی کاغذ آمد اول بنویسد که تو می مانی.

به امید روزی که دلهره ای ازرفتنت و این که کنارم نباشی در دلم نباشد.

و باز هم نوشتن از تو آرامم کرد......





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 17 اردیبهشت 1389 11:10 ق.ظ
........
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 11:02 ب.ظ
salam.mamnon az hozoreton.ziba va ba ehsas minevisid.dar panahe hagh sarafraz bemanid
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 02:29 ب.ظ
سلام
ممنون از اینكه به من سر زدین . شما هم وبلاگ زیبایی دارین مخصوصا شعر بالای اون كه برایم خیلی اشناست
موفق باشید
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 12:33 ب.ظ
ادمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همینجاست بخند......خیلی بهش فکر نکن از این چیزا برا هم هست دیگه عادی شده
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 08:53 ق.ظ
سلام اشکال نداره منوببخشین که مزاحم شدم خیلی حیف شد چون من عاشق اون قالب بودم اما اگه میتونستین بفرستین میدادم قالب نویسان برام ترجمش کنم
خیلی ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب