تبلیغات
به تو تنها می گویم که تنهایم..... - عشق فقط در حد ادعا...
 
درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 9 آبان 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام تنهایی

قصه هام تموم شد از این به بعد قصه ی من قصه ی جدایی از عشق نیست ،

 قصه ی خستگی عشق از منه.

صادقانه گفتم دوست دارم، چقدر با زیبایی گفت دوستدارم.

روزها گذشت، خواهش دیدن کردم، آنقدر که از انسانیت خود پشیمان شدم.

من نه را چندین بار شنیدم.

اما می دانستم دوست داشتن سخت است ، پپس تلاش را عزم کردم و

فقط با نوشته هایش می خوابیدم.

بدان جا رسیدیم که او از دیار ما رفت،واقعا جدا شد.باز گفتم عشق فاصله می شناسد.

او عقایدش با  متفاوت بود اما  عشق عقیده ایجادمی کند. دوست داشتن

 همه را مغلوب می کند.

در این میان دوست یا آشنا مرا دیوانه می خواندند.

سرزنش می کردند مرا اما باز هم گفتم عیبی نیست او گفته است مرا دوست دارد

 به پایم می ماند، از من  نمی گذرد.

ومانند  قول دادن پدری به بچه اش که پولی در جیب ندارد اما قول خرید می دهد.

تا به این که من از او تقاضای شنیدن صدایش کردم که تنها نباشم اگر غم داشتم

 به او بگویم . می اندیشیدم که حتما این قدر می گویددوستت دارم ، این قدر که می گوید

 دلتنگتم  حتما با ایده من خوشحال میشود.

اما من موضوع را مطرح کردم اما او بسیار روان گفت که نه. مات و مبهوت ماندم و

 دلیل را خواستم.

و این گونه گفت که می ترسم  بدتر شودحالم. از خود پرسیدم این همه مدت می گفت

 دوست دارم ببینمت دستانت را لمس کنم.

از خودپرسیدم مگر نمی گفت دوستت دارم مگر در دوست داشتن راحتی وجود دارد.

و باز هم اصرار و او نه گفتن . و اعصابم ر ا به دست شیطان دادم. واتفاقاتی افتاد.

و من بعد از آن پشیمان ، و پیغام می فرستادم آن قدر که خسته شدم

اما غافل از این که مردی نمی گذارد که به او برسد هر چند او را می یابم.....

و امروز از او خواندم که نمی خواهم که با هم باشیم تا که هر دو آسوده

خاطر به زندگی ادامه دهیم.

و باز از خود پرسیدم که مگر تا به امروز آسوده خاطر ه بوده ایم. من که همه ی زندگیم

 را با فکر به تو به حراج گذاشتم . منتی نیست. من خود انتخاب کردم. من پشیمان نیستم.

و او امروز گفت باز هم دوست دارم و فراموشت نمی کنم. خنده ای بر لبم نشست

که از هزار گریه سخت تر بود.

و نگارم  تبدیل به عجوزه ای در ذهنم شد.

اما من این را نمی خواستم.

پس نگار دیروزم را نگار مرده فرض می کنم و تا آخر عمر به پایش می مانم

 تا که من نیزاز این دنیا بروم و هنوز هم دوستش دارم.

و نگاری دیگر را نمی شناسم.

عشق فقط در حد یک ادعا  در مقابل من بود من با تمام وجود او را می خواستم

 و او مرا در حد سر گرمی که هر روز دلتنگتر می شود.

و بعد از خواندن این مطلب خود را فداکار و مرا عاشق ساده می پندارد.

. عیبی نیست مظلوم نمایی کن اما خدایی در آسمان است که همه چیز را دید .

دوستی که تا دیروزبرایت گریه می کردامروز به دلتنگی ها ، به عشق، به دوست داشتن هایت

می خندد.

بهت پیشنهاد میدم برومطلب حقیقت را دیگر از چسمان هم نخواهیدرا بخون. خوبه.

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 آبان 1389 11:49 ب.ظ
salam!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب