تبلیغات
به تو تنها می گویم که تنهایم..... - قلم با عشق می نویسد.........!!
 
درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 5 دی 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق

یکی،دو ماهی است، شومی قصه هایم را به دست قلم ندادم تا که بر روی کاغذ آورد.

خواستم بماند ، تا که بسوزم همانند شمع ، تا به این که پروانه ی خود را بیابم.

من در تمام قصه های سوختن شمع، پروانه را نیز می یافتم.

نمی دانم چرا در سوختن من ، پروانه ای را نیافتم.

خسته از گفتن کلمات تکراری، خسته از نوشتن. ای کاش پروانه ای می یافتم

تا که قلمم راوادار به نوشتن نمی کردم و با او سخن می گفتم.

اما حالا که تنهایم، حالا که هر جفتی را بر روی زمین می بینم،

حسرت بر روی صورتم نمایان می شود.

حالا که گوش شنوای قصه های من سکوت شب های غمگین است، چاره ای جز

چرخش قلم بر روی کاغذ را ندارم.

حالا که پیشرفت انسانیت را با پسرفت آن مقابل عشق می بینم.

بارها زمزمه ی ای کاش، در همان علم خانه های خشتی می ماندیم

را بر زبان می آورم.

دنیایی پر هیاهو، با جذابیت های کاذبی که به سیاهی های قلبم می افزاید.

در زمستان پر برف از ترس نگاه، به خورشید خاموش نیز، به

دنبال سایه ای می باشم.

در کودکی و نوجوانی طلوع خورشید را دوست داشتم، چون می اندیشیم،

شروعی است برای رسیدن به هدف هایم.

اما حالا که می بینم، رسیدن به هرچیز جز عشق واقعی در جا زدن است،

غروب را دوست دارم تا که روشنی روز تمام شود، و سقف آسمان نیز مانند

سقف دل تنهایی هایم سیاه بماند.

وقتی که بودن و نبودنت بی تفاوت باشد، وقتی که کارهای امروزت همانند

دیروز است. چه دل خوشی است به ماندن در این دنیا.

وقتی که ازیاد بردنت همانند رسیدن فصل زمستان و پایان فصل پاییز است.

چه هدفی جز نبودن در فکر می ماند.

خدایا ...!

خدایا تو به او بگو که حسین به تنهایی در دفترش چه می نوشت.

بگو که هزاران بار نام او را نوشت و روبه رویش نوشت دوستت دارم.

خدایا بگو که خسته نمی شد تا که خوابش می برد.

خدایا به او بگو...!!

سکوتم در این مدت نشانه ی از یاد بردنش نبود، سکوتم در این مدت نشانه ی بغض

سخنانی است که می خواستم بر زبان بیاورم که از آنان بیزار بودم.

ای کاش فراموشت نمی شدم این قدر به سادگی.

به مانند خواب کودکی.

در برابر تنهایی، در برار بغض های که در گلو خفه شدند، در برابر دروغ ها، در برابر

عشق های دروغین، در برابر نا برابری های دنیا، در برابر آرزوهایم

و خیال های با تو سکوت می کنم که از هزاران  فریاد وحشت ناک تراست.

وقلم با عشق می نویسد حس تنهایی هایم را.......





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب