درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 14 تیر 1389 :: نویسنده : Hossein sj
می خواهم که در آغوش تو باشم....

از همه به دورم خواب یا بیدار نمیدانم، آسان یا سخت تنهایم.

امیدم نا پیداست بدنبال رویاست، خواب، تنها لحظات با  کسی هایم زیرا در آن همه را می بینم.

اشک خندار است، چون به هنگام خندیدن نیز سرازیر می شود.

بغض پشیمان است، غم خودم هستم، غم نامش به نامم هست.

خدا که تنها امیدم بود دیگر در تاریکی ها گمش کرده ام، او را نمی بینم یا نمی دانم

 شاید او نیز از من خسته است.

او که دیگر می داند غم هایم، مشکلاتم را .نمیدانم چرا دعاهایم بی اثر است. نمی دانم در کجای

 این دنیا د ر کنار کدام مقبره دیگر بگریم و دعا کنم که تنهایم نگذار. در کجا دیگر بگویم که من ناتوانم

 تو خود دستم را بگیر که حالا این نباشم. در بهترین جاهای دنیا در پاک ترین خاک های دنیا

 که بعضی هارا  اجازه ورود به حریمت را می دهی سر گذاشتم گریستم اما باز هم تنهایم.

خدایا اطرافیان می اندیشند که غم من از عشق، از پول، از مشکلات است از تنهایی.

 آری من غم تنهایی دارم نه ازآدمیان از بی تو بودن غم دارم.

یک جوان پیرم که از بی تو بودنم در حال میرم.


خدایا من غم دارم مگر تو غم خوار نیستی، من درد دل دارم مگر تو دل دار نیستی.

خدایا غمم این است که دیگر از نگاه تو دورم دیگر در میان محبت تو نیستم دیگر

 به من توجهی نداری.

خدایا مگر می شود تو که خود را بخشنده و مهربان می گو یی به حرف بنده ات گوش ندهی

 راستی الان که می گویم گوش می دهی یا نه برای خود می گویم.

نه من را به تو بی احترامی نیست من کوچکم ، حقیرم این را خود به من آموختی

من فقط احوال دل می گویم.

خدایا چه شد آسمان پر ستاره ام خدایا چه شد خورشید و ماه چه شد عشق به بنده .

من را به حال خود رها گذاشتی تنهای  تنها؟

خدایا غضب ناک نشوی از من که این گونه می گویم خوب تو خدایی و من معشوقم من

 از عالم دل گویم من از خیال تو پرم ، شب هایی که به من نمی نگری اشک می ریزم

 بغض را در گلو خفه می کنم.

اما خدایا به خودت قسم(خدایی) می بینی چقدر با وفایم که بجز در خانه ی

 تو در خانه ی کسی دیگر نا بلدم.

خدایا می خواهم با تو باشم من را میان تاریکی تنها نگذار مگر بجز تو که معجزه می کنی

می شود در خانه کسی روم ، خوب اگر هست بگو تا که روم اما خود یادم دادی

جز تو خدایی نیست.

خدایا دلم از آدمیانت که غمگین است جز تو  که را دارم که تو نیز از کنارم

رفتی خدایا مرا در خانه خویش راه می دهی؟ اگر ندهی هر چه شدم از من

 سوالی نکن. من از تو خواهش می کنم که تنهایم نگذار. از غم سبکم کن.

خود اشک چشمانم را پاک کن راستی چقدر زیبا می شود

 چشمانی که نور تو در آن باشد.

خود توانم ده که گام بردارم.خود قدرت بده که به سویت بیایم. می خواهم

 که در آغوش تو باشم.

دستان خالیم را ببین که چگونه به سمت تو به سمت آسمان بلند شده است .

 گمان من این نیست که تو دستانم را از آسمانت بخواهی خالی به زمین بر گردانی.

 دستانم را بگیر از محبت خود پر کن.





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 تیر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق پدر به نام خدا

امروز 13 رجب رو ز بدنیا آمدن مردی است که مردانگی از او گرفته شده است، امرو روز پدر است.

علی جان این روزها شهرمان چراغانی است نامت بر در و دیوار شهرمان حک شده است.

این روزها به رسم یتیم داری شما برای یتیمان خانه می سازند.

یا علی از یتیمی پرسیدم پدر تو کیست گفت: مولایم علی . خوشا به حال آنکه پدری همچون تو دارد.

از تو ماند هام از نامت، از عدالتت، از حکمتت ، از وفاداری از سکوتت و....

درپی صفت خوبی هستم که تو در آن سهمی نداشته باشی، اما نیست نامی که تو را در بر نگیرد.

تقدیم به پدرم:

پدرم امروز روز تو می باشد، روزت مبارک، هدیه ای برایت ندارم، چون دنیا را به تو هدیه کردن

 هم  کم است. پدرم حس من این است که کوه نیز از نام پدر انس گرفته است.

پدر عزیز نمی دانم، قلم را به چه صفاتی از تو به گریه وا دارم، از خستگی ناپذیری

، از صبر، از  عشق محبت. نمی دانم. پدر عزیز می دانم غبار روزگار بر روی شانه های

 خسته ات سنگینی می کند. اما می دانم که تو پایداری.

می دانم که پایت خسته است اما می دانم برای له کردن مشکلات هنوز هم آماده است.

پدر عزیزم از خود برای تو می گویم:

شرمنده ام که نه آنی شدم که تو خواستی نه پسری شدم که افتخار کنی.

اما بدان تو را در جایی از قلب خود حک کرده ام که جز پاره کردنش آن را نمی توانی آزاد کنی.

همیشه از گذر زمان می ترسم از سفید شدن موهایت از خستگی هایت....

پدر، ای اسوه ی ایثار، اسوه ی صبر، اسو ه ی خستگی ناپذیر نام تو را در تار و پود تمام بدنم حک کرد ه ام.

از صاحب آسمان می خواهم، روزگار را به کامت شیرین تر کند، از خالق آسمان می خواهم

 تا موجودی بر صفحه ی روزگار باشد تو نیز باشی.

نمی گویم تو به همه جایی که  آرزو دارم مرا رساندی، اما پدرم من با نان و پنیری ساده

در دل کویر با تو خوردن را قانع ام.

از نگاهایت خستگی ات را لمس می کنم، از دستانت ایستادگی را حس می کنم،

 از نگاهت به من خواستنی هایت را می فهمم. اما پدر، من مانند تو نیستم و می دانم

مانند تو در دنیای من نیست...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 تیر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام امید نا امیدان به نام خالق

سالهاست که می نویسم ، سالهاست که دست از روی قلم بر نمی دارم ، و مانند تیک وتاک

ثانیه ها در پی حقیقت بوده ام؛ سالهاست که می نویسم و تا توان در دست های ناتوانم

هست می نویسم. اما نمی دانم تا کی باید قلمم قصه ی زشتی ها، قصه ی شیرین ها ، قصه

ی مردن فرهادها قصه ی دروغ را بر روی کاغذ  خط خطی کند. اما امید آن دارم که روزی قلمم پر

 باشد از عشق ، محبت ، صداقت. هرچند تمرین نوشتن خوبی ها را ندارم.

شب است خیالم، تنهایم در پی تکیه گاهم شاید خسته از حرفهایم ، دروغ و نیرنگ ها

ناتمامن، من حسی از آهم راه را از تو می خواهم ، ساده ام نه پر از خاک نه پر از کینه ام شاید

دیوانه ام تو باش کنارم راه را از تو می خواهم باز هم تنهایم. خاکسترم در دست یادم مده

خدایا.

تکیه گاهم بود نمی دانم کوه نه کاه بود سایه شد تار شد در پی آن راه ها دویدم اما من باز هم

نرسیدم ، پایم دیگر خسته است پر از آه  و ناله است آن قدر دوید و نرسید نا امید است خدایا

من در عجبم از اینجا پر از خبرم.

خدایا باز هم من، باز هم تنهایی باز هم حرف، گلایه باز هم علامت سوال های بی جواب ؟

نمی دانم دلم از این عشق چه شد حاصل. جز چشیدن عشقی که خار شدم جز صاف و صادق

 بودن اما پر از حرف پر از دروغ شدم جز این که تکیه کردم و خم شدم.

خدایا دلم گرفته هر چه می گویم باز هم کلمه پر است در گلو بغض غلبه می کند بر ناله ی در

گلو.

خدایا گذشتن از دروغ چه ساده ، دلم پر از کنایه ؛ دوست داشتن این جا ساده است عشق

دست به دست؛ نمی دانم عشق شایع است.

سرمایه ی تمام دل ها دروغ است ایستگاهی از عشق ایستاده ام که هدیه اش سرو دروغ

است.

حقیقت آرزوست این جا هوایش، خاک مه و دود.

زنگ همه ی ساعت ها کوکند برای شروع تلخی هایم، من ایستادهام رو به تاریکی افق های

هر روز من غروبن. از وقتی که دلم از خیانت و دروغ پر است هوای دلم؛ گرگ ومیش چشمانم

خیس است.

دروغ همانند ابری تیره برآسمان دلم لنگر انداخته در پی نسیمی ام من خورشید را در پس

ابرها یافته ام.

دوستی که تا دیروز برایت اشک می ریخت امروز به دلتنگی هایت می خندد.

خدایا دوست را فراموش کنم، عشق را زیر پا له کنم خاطرات را چه کنم ، هر ثانیه ام پر است از

یاد.

می گویمت بزرگترین گناه شکستن دل است تا ساعت هست دلم پر از زخم است . مسخره

نکن نمی دانم از خدا بپرس عذابت کی است؟

می نویسم و می گریم ، می خوانی، می خندی و می گذری در دل خانه می کنی و می

شکنی می روی و میدوم  و نمی ایستی.

شادم که تنهایی من بی توست ، شادم که بیدارم من با تو ، فقط در پی خوابم ، شادم که

بازنده بودم و مزه ی دروغ را با زبانم آشنا نساختم، شادم بی تو ماندم شادم من بی تو این جا

 ایستاده ام.

خواستم میان گرمای دستانت جایی برای خود داشته باشم، اما افسوس که دستان تو پر بود و

من از میان آنها از آسمان دستانت بر زمین افتادم. گفتم تک ستاره ات شوم. می اندیشیدم

آسمانت خالی است اما آسمان تو پر بود از ستاره.

من خاک نه، ار بادم. من شیرین، نه فرهادم. من شاه، نه درویشم . من از خیانت پر از زخم

شمشیرم.

قلبم خالی است بی جانم من هنوز هم در پی تکیه گاهم.

قلم را بر روی کاغذ نیاوردم که بیاندیشی هنوز دوستت دارم، ثانیه ها را زیر چرخش عقر به ها

له نکردم که بیاندیشی بیادتم. قلم را به گریه واداشتم تا بخوانی و بدانی حسرت پاکی بر خانه

دلت لانه می کند. مرا باکی نیست خیانت کن، دروغ بگو و پرت بچرخ پایانت پیداست.

تو روز وشب خوابی فکر نمی کنم در پی مهتابی . باش به امید آن که بچشانی مز ه ی بیداری.

روز خوشت باشد گریه شب، در کنار مهتاب، امید آن که چشمانت نرود به خواب.

در پی آسمان نرو، آسمان نیز دل خوشی از تو ندارد، چون او نیز دروغ را دید و به حالم اشک

ریخت.

رنگین کمان را نخواهی دید چون هفت رنگ است . متاسفم تو فقط سیاهی. خود می دانی؟

ای کاش سرنوشت قصه ی مرا این طور نمی نوشت، نه فرهاد می شدم  کوه کنم با دروغ

شیرین قاتل خویش شوم، نه مجنون راهی بیابان ، درگیر دروغ شوم .

اما شب است وقلندر بیدار. من روم، می دوم تا بیابم یار، آن قدر می دوم تا بایستانی، آن قدر

می گریم تا بخندانی ، آن قدر می خواهم تا سیرابم کنی خدایا.

یاد میکنم قصه ی حرف های خوب، خاطرات قشنگ و پر از دروغ. من میان خوب وبدم  تنها

چراغ، تنها راهنمایم . من نگاه می کنم به آسمانم. از تو می خواهم راهم. امیدم به نگاهم.

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic