درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 17 شهریور 1389 :: نویسنده : Hossein sj

آرزوهایم به اتمام رسید، قصه ی من تمام شد.

سکوت مهمان خانه ام، قدم زدن آرام کنند ه ام، خیابان آشنایم.

آرزوهایم تمام شد، راهی به سوی آسمان... بسته شد.

قصه ی عشق و همدردی، یعنی این که تو نخواب و فکر کن  به عشقت و

فردایی که با هم هستید، قصه ها تمام شدند.

قصه ی عشق های واقعی خیلی وقت بود که تمام شده بود و بی خبر بودم.

تیشه ی فرهاد در دل کوه پوسیده مانده و بی خبر ماند بودم.

رویا، خیال ، فکر، هدف دیگر هیچ کدام راندارم، انگیزه ام برای ادامه گرفته شده است.

آشنایان غریب شدند، عشقم به دیارش برگشت و خانه نشین شدم.

روزگار چقدر تند می گذرد و هنوز من به دنبال رویام.

بعد از این حرفم می گذارم سه نقطه یعنی این که حرف زیاد است و

سه نقطه.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 شهریور 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد .

برا ی اولین با ر دستانم لرزید...

برا ی اولین با ر دستانم لرزید، قلم از دستانم افتاد، کاغذ سفید ماند.

اشک بارید، اشک می نویسد، اشک نوشت به نام باران، اشک بر روی کاغذ

به رقص افتاد، فقط نام تو را می نوشت، صفحه پر شد از نامت.

با شنیدن حرفهایت، قلم از دستانم افتاد، قلم  شکست، خم به ابرو آمد، بغض نتواست

خود را در گلو نگاه دارد.

بغض باز شد، صفحه پر از غم شد، چشمان  آسمانی گریست،

 گونه های خشک خیس شدند.

با شنیدن حرفهایت قلبم شکست اما آه نکشید، نمی دانست چه کند، انگار آخرین روزش یود.

خواب آن شب بر چشمانم حرام شد، آرام بودن سخت شد. خنده بر لبانم منع شد.

می خواهم تمام حسم، تمام دلتنگی هایم را در این چند خط جا کنم، اما ناتوانم،

می خواهم بگویم به تنگ آمده ام.

هنوز هم باورم نمی شود، که رسیدن به تو رویا شده است.

من از صفحه ی زندگی تو پاک می شوم.

یک سال و چند ماهی  است به امید تو می خوابم، به امید تو می خندم،

 چه دلتنگ و غریب است حس نا امیدی.

ای کاش به تو می توانستم بگویم، که بیایی اما با خود اندیشیدم برای بیان دلیلی ،

خود را دلیل آمدن نیافتم چون کوچکم پس این ،این ای کاش را نیز خاک کردم.

همه ی غزل ها، خار شدند، همه ی ناله ها پاک شدند، همه امید ها خواب شدند،

هنوز هم باورم نمی شود .

من نمی توانم....

ای کاش مثل همیشه سرنوشت این طور قصه ی مرا نمی نوشت.

ا ی کاش خواب باشد قصه ی جدایی، خواب باشد حرفهایت، ای کاش شوخی باشد.

اما ای کاش ها همه تمام شدند.

به دنیا گفتم تو نمی دانی قصه ی عشق را . اما دنیا به من فهماند قصه

 عشق قصه تنهایی است. قصه ی یکی ماندن و یکی به سراغ آیند ه رفتن.

دنیای سخت و  به من فهماند، که من ناتوانم، که من حق انتخاب ندارم.

او به من گفت تو باید تنها بمانی ، زخم در قلب به جان بخری . او به من گفت که کوچکم.

او به من یاد داد دوست داشتن یعنی گذشت از زندگی او فهماند

که کسی برای کسی دیگر نمی گذرد.

عیبی نیست...

عیبی نیست نگارم، محبوبم، من در خیال با تو بودن زنده می مانم

،تا نفس هست زخم جداییت تازه است.

عیبی نیست به آینده بنگر که دنیا در تسخیر توست.

تو می توانی انتخاب کنی پس انتخاب کن آینده را.

من نیز در سایه خیال با تو بودن  می مانم. و با خاطرات کوچمان لبخند می زنم

از خاطرات پاندا تا خرگوشک.

زند ه ام به یادت، من را از خیال پاکت، پاک کن.  من برا ی تو نیستم  تو بالا من...

از محبت، از عشق، از دنیای بی رحم، از خودم، از دوست خسته ام ،

 نا ی گفتن و نوشتن ندارم، می خواهم نباشم تا که سختی روزگار آسان شود.

نباشم تا در این هیاهوی دنیا، در این تنهایی های تمام نشدنی،

در این ناتوانی ها خورد نشوم، بیشتر از این غرور خاک نکنم، خاکستر نشوم در دام باد نیافتم.

آرزویم برای تو این است که به اوج توانایی هایت برسی.

تا می توانی به آینده بیاندیش، وقت را هدر نده، با من نیز همانند کسی

 که به پایت افتاده از روی انسانیت محبت نکن و نمان .

چون غرورم بیشتر می شکند، بیشتر احساس پوچی می کنم.

اگر دوستم داری موقع رفتن به من نگو، دلم می گیرد به تب وتاب می افتد.

از خدا بیشتر عمر نمی خواهم چون تو امید این قلب بود تو خون در رگ ها...

و تو ای روزگار:

چقدر کوچک بودی که دوست داشتن من در آن جایی نداشت.

زندگی:

چقدر بی معنا و پوچی که حق انتخاب به من ندادی

عمر:

چقدر کوتاهی برای خواستنی هایم، برا ی منتظر ماندن..

چه می شود کبوتر با باز عشق بسازند و به اوج پرواز برسند این چه رسمی است کبوتر با کبوتر باز با باز

. رسیدن به تو کار محاله دیدن چشمات فقط یه خواب و خیاله. رنگ چشمات فراموش نشدنی اند. چه کنم

فاصله ام دور است تو سواری و من پیاده.

دلم گرفته از خودم. خودم  شدم غریب قصه ی خودم.

و چقدر زود فراموشت می شوم. اما بدان تا ابد شب را به یاد تو فردا می کنم.

اشک چشمانم را بدرقه راهت می کنم.

 

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 شهریور 1389 :: نویسنده : Hossein sj

این شب ها را وصف کردن کار من نیست، این شب ها را قصه گفتن کار من نیست. کار من گوشه ای نشستن قصه خواندن است .

قصه ی علی قصه در  و مرغابی خواندن است.

این شب ها چشمانم بی طاقتند، آنقدر باریدن خشک شد، می خواهد خون بگرید اما نایی برای باز و یسته کردن ندارد. دل که از عشق علی

 است چاک چاک است . مانند پروانه در دور شمع است.

 

امشب علی ، زینبش را تنها می گذارد، امشب کوفه بی علی می شود،غم زینب صد باره می شود. یتیمان در مقابل خانه ی شاه عرب ایستاده اند

 با کاسه ای پر از شیر ، انها فهمیدن کیسه به دوش شب های کوفه کیست، آنها فهمیدم پدر مظلومان کیست.

امشب علی خندان است، زیرا دنیایی را که  به آب دماغ بز تشبیه کرد  رها  می کند به دیدار یار می رود.

امشب قول و قرار هایی است، امشب عهد  عباس و علی بسته می شود، امشب به زینب توصیه صبر می شود. امشب کربلا تجسم می شود.

یا علی قلم نمی تواند بنویسد از بس گریست تا که  نامت آمد. دنیا سیه پوش است ، از آسمان بگیر تا به انسان.

یا علی نامت تفسیری بی جلد دارد. یا علی تو معنای بی پایانی. یا علی قلم های دنیا ناتوانند از تفسیر تو. دعایی کن برای ما. 





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 شهریور 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خدا

 در این دنیای خاکستری، در این عشق های پوچ و تو خالی ، در

این جنگ صداقت و خیانت. من او را دیدم نه ندیدم . خواندم. باورش کردم. از ته وجودم.

اما این دنیای خاکستری نرا دشمن خود دید. مرا نفرین کرد. او را به دیاری دیگر

فرستاد ت قصه عشق ما از جدایی شروع شود.

او نمی داند قصه ی عشق را . او نمی داند ، که جدایی  قصه ی عشق را

شیرین تر می کند. او نمی که در عشق از اول افتاد مشکل ها.

او نمی داند چون دنیا طعم عشق را نچشیده به هیچ کس وفادار نیست.

او نمی داند که در فراق عشق گریستن زیباست. خدا می بیند ،

خدا لذت می برد از وفاداری به عشق. خدا می بیند که در  نبود

او چه می نویسم چه خط خطی می کنم ،گل رز از دل تنگی  

 می چینم بیاد او می نویسم.خدا می بیند ،وقتی که خیلی دل تنگم

 اسمش را بر روی دیوار شهرحک می کنم. خدا می داند که وقتی

خیلی بی تاب او میی شوم گل پرپر می کنم. او لذت می برد.

گلم:

اگر چه داستان من تو شروع خوبی نداشته است، اگر چه

 چشمانم محروم از نگاهت از صدایت هستند.من باز شعر

با تو بودن در سر زمزمه می کنم تا روزی آن را فریاد کشم

. حتی اگر هم نرسیدم به تو اما می دانم خدا ما را دید لذت برد.

و امیدم این است که تو نیز مانند من مشکلات، جدایی، ندیدن ها،

و.. را زیر پاهای هر چند ظریفت له کنی و بر روی دیوار قلبت همانند من همیشه این را

تکرار و بنویسی: اگر چه تو نیسی اما همیشه کنارمی.

...................................................................

دوست عزیزی در نظر خصوصی که فرستاده بود گفته بودند چرا این قدر نا امیدی

و این که برام دعا می کنه: خواستم بگم ممنون که نوشته هامو می خونی

و این که من نا امید نیستم بلکه هر رورز امدوار ترم.

موفق باشید.      hossein h&s





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic