درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 26 بهمن 1391 :: نویسنده : صبا

برای تو می نویسم...دلتنگی ای که دست از سر ِ دلم بر نمی دارد.دلتنگی ای که فاصله را نمی فهمد!نزدیکی اما دورِ ِ دور ِ دور...! تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.تمام دنیا پر از دیوارهایی ست که پنجره ندارند...پر از کوچه هایی که همه ی آنها برای رهگذران عاشقی چون من به بن بست می رسند...

 

فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و چه مجنون ها که می میرند!خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد؟!

 

حال نشسته ام و برایت می نویسم...می دانی،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید،آن ها را نخواند!

 

قرار نیست این را هم بخوانی...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی...قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی ست...قرار نیست بدانی چقدر دوستت دارم!و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...!

 

اما برایت این را می نویسم،برای روزی که تو هم دلتنگ باشی!دلتنگ کسی که عاشقانه دوستش داری...برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی!برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین دوباره در انتظارش نشسته باشی!برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزار بار پیراهنش را بوییده باشی...!

 

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است؟!

 

هنوز زود است...برای تو که از حال دلم غافلی زود است...نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر می شوند...!و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر!این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم،شابد نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد میگذرند...!خیابان ها را که نگو!بی خبر از آنها می گذرم...نه تکان دستی...نه سلامی...مثل غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد...!

 

هنوز هم استگاه ها را دوست دارم،نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند!هنوز هم انتظار را دوست دارم،هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد،به دست هایی که در هوا تکان می خورند و بوسه هایی که میان دود گم می شوند!خوش به حال قطارها،همیشه می رسند.اما من...هنوز نرسیده ام...!تمام زندگی ام فاصله بود...!

 

 

 

 

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد...چمدانی پر از نوشته جا می ماند برای تو،از مسافری که عمری عاشقت بود و هست...!

پ.ن~~~»۱۱/۹۱                                                                                                                              





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : صبا

چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد . زیبایی هایی دنیا از آمدن تو پیدا شد . روزها گذشت و چهره ی زیبایت در آسمان دلم آفتابی شد . دریای زندگی به داشتن مرواریدی مثل تو می نازد .

همه ی زیبایی های دنیا با آمدن تو ما آید و اینگونه زندگی با تو زیبا می شود . اینگونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو عاشق می شود ...

 و امروز روز میلاد دوباره ی توست ، در این هوای ابری نیز خورشید در لابه لای ابرها به انتظار دیدن توست ...

 

کارت پستال تبریک تولد

 

و این لحظه قشنگترین ساعت دنیاست و این ماه درخشانترین ماه دنیاست که تو را درون تصویر نورانی اش می بیند . آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو می نگرد ... همه جا راسکوت فرا گرفته تا خدا صدای تو را بشنود .

 صدای دلنشین تو در لحظه ی شکفتنت ، عطر حضورت فراگرفته همه ی زمین را...

 

کارت پستال تبریک تولد

 

تو یک رویایی که حقیقت داشتنت معرکه است ، داشتن یکی مثل تو معجزه است .

امروز روز میلاد دوباره ی توست ومن خیلی خوشبختم از اینکه مال منی ... جز این احساسات چیزی در دلم نمانده ، این هدیه تا آخر عمرم در دلم می ماند که دوستم داری و قلبت این شعر عاشقانه را تا آخرش خوانده ...

امروز یک روز مقدس است که مدتها به انتظار آمدنش نشستم ...

عشق من منتظرم بیایی تا عاشقانه تو را در آغوش بگیرم و بفشارم تو را ... تا بگویم دوستت دارم و بگیرم دستانت را ... تا احساسم را به تو هدیه دهم و تبریک بگویم روز تولدت را ...         تولدت مبارک عشق من    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 خرداد 1391 :: نویسنده : صبا

امروز صفحه ی خالیِ زندگی ام پُر شده بود ... دیگر از هیچ کس نمی ترسیدم.

گفتنی ها را حرف زدم ، کودکی ها را مُرور کردم ... و زمان فراموش شد.

کنارِ مهربانیِ تو ، مهربانیِ من هیچ بود ... همه چیز آرام بود حتی نَفس های من و تو ...

من حِس می کردم با تو و در کنارِ تو هستم،نه هزاران کیلومتر دورتر از تو!

امروز باز هم دلتنگی را تجربه کردم ... عادت همیشگی ام!

امروز خنده هایم بلند بود و قلبم پُر از شادی... انگار نه انگار رختخوابم خیسِ اشک بود!

کاش می شد هر لحظه با تو بود و با تو خندید ...

کاش زندگی دو صفحه داشت ... صفحه ی اول تو،صفحه ی دوم من...و هیچ کس خلوتِ صفحه ها را به هم نمی ریخت.

کاش زندگی فقط همین بود،فقط همین!

کاش می شد حرف ها را شست تا صادق می شدند،کاش می شد اعتماد را تزریق کرد!

کاش می شد فاصله ها را از بین برد تا یک شهر به یک قدم تبدیل می شد.

کاش می شد ... !

 

 

...

تمامِ خنده هایم را نذرِ برگشتنت کردم ، زود بیا ... 

پ.ن ~~~> ۲/۹۱





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 شهریور 1390 :: نویسنده : صبا

همه ی دلتنگی های دنیا وقتی سراغت می آد که یه شبِ پاییزی ، زیرِ سقفِ آسمونِ پر ستاره ی شمال ، یه قلم برداری و بنویسی ؛

 

از بارونی که داره نم نم می آد ، از صدای بوقِ ماشین عروسی که چندتا خونه بیشتر فاصله شون نیست و فکرشم نمیکنن که اینجا یه کسی داره از اونا مینویسه. خوش به حالشون،چقدر الکی خوشن!

 

مینویسی از دلتنگی ای که ازت جدا نمیشه،که هر چند داره عادتت میشه اما هنوزم هر لحظه ش واست تازگی داره.

 

دلتنگی ای که فقط تو میفهمیش نه هیچ کسِ دیگه.یار و یاورِ همیشگیت!

 

 

از "مهربونی" مینویسی که شاید اونم الان دستاتو کم داره! اونم الان صدای نفس هاتو کم داره! درست مثه تو!

...

بارون بند اومد ، دیگه خبری از صدای بوق و کف و سوت نیست! همه جا ساکته ، اما دلتنگی ِ تو همچنان ادامه داره...!

مهربونم ، نگی به یادت نبودم!

                        تو همیشه دعوتی ، راس ِ ساعتِ دلتنگی...!

 

پ.ن ~~~ ۲۵/۶/۹۰





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 2 خرداد 1390 :: نویسنده : صبا

 

 

مادر! تو پروانه دشت ایثاری؛ شمع فروزان محفل مایی؛ تو عطر خوش بوی همه گل هایی.

در ژرفای دیدگانت، رودی از محبت موج می زند و دستان مهربانت سهمی از سخاوت آفتاب دارد.

 تو چون دریا بی دریغ، پایان نداری. تو زمزمه هرچه محبتی؛ عطر هرچه رازی؛ زلال هر چه عشقی؛ تو بلور شفاف خلوصی؛ وسعت بی کران مهربانی و صبری.

من لطافت نسیم، سیپدی سپیده و صداقت آیینه را در تو می نگرم. مادرم! گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند؛ دریاها به تو غبطه می خورند؛ بادها نام تو را تا عرش خدا می برند؛ و ملکوتیان بر تو درود می فرستند.

خدا بهشتش را به زیر پای تو می بخشد. تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف آفرینشی...

۱۳۹۰/۳/۳

مادران روزتان مبارک

 

 

پ.ن ۲/۹۰





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 2 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : صبا

دلم گرفته به وسعتِ تمامِ دریاها و آسمان ها...

دلم گرفته به تعدادِ تمامِ ستاره های کهکشانِ راهِ شیری...

دلم گرفته به اندازه ی همه ی بغض های در گلو خفه شده...

به اندازه ی همه ی خنده های تلخ...

...

 

 

دلم گرفته به اندازه ی وسعتِ همه ی دلتنگی های عالم...

شیشه ی قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند!

دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمقِ دردم را در فریادم منعکس کند!

فریادی در اوج ِ سکوت که همیشه برای خودم سَر داده ام...

دلم به درد می آید ... وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم...

کاش می شد پرواز کنم ... پروازی تا بی انتهای ابدیت...

کاش می شد در هجومِ بی رحمانه ی درد خودم را پیدا کنم...

نفرین به بودن وقتی با درد همراه است !

بغضِ کهنه ای گلویم را می فشارد ... یه گوشه ای پناه می برم...

کاش این بار هم کسی اشک های مرا نبیند...!

 

پ.ن ~~~> 11/89

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 فروردین 1390 :: نویسنده : صبا

اگر یک بار دیگر می زیستم...

همه ی دوستانم را برای شام دعوت می کردم بدونِ اینکه نگرانِ لکه های چربیِ ریخته شده روی مبل باشم!

اگر یک بار دیگر می زیستم...

برای مادرم یک شاخه نه،بلکه یک سبد گلِ یاس(از همان ها که خیلی دوست دارد!)بدونِ دلیل هدیه می بردم!

اگر یک بار دیگر می زیستم...

سعی می کردم مهربان تر از قبل باشم تا بعضی نه،همه دوستم داشته باشند!

اگر یک بار دیگر می زیستم...

بیشتر از قبل به فکرِ جیبِ پدر بودم تا آخرِ ماه کم نیاورد!

اگر یک بار دیگر می زیستم...

تمامِ تلاشم را برای خنداندنِ بچه ها به کار می گرفتم تا جایی که،وقتی به کودکی اخم میکنم فقط لبخند تحویلم دهد!

اگر یک بار دیگر می زیستم...

کمتر خواهرِ کوچکم را اذیت می کردم تا وقتی چیزی از او میخواهم بی چون و چرا قبول کند!

اگر یک بار دیگر می زیستم...

اجازه نمیدادم ناراحتی های کوچک به سادگی در دلم لانه کنند و به کینه تبدیل شوند!

اگر یک بار دیگر می زیستم...

"دوستت دارم"ها و "مرا ببخشید"های بیشتری خرجِ رفاقت هایم میکردم،تا به سادگیِ یک سوءِ تفاهمِ کوچک از بین نرود!

اگر یک بار دیگر می زیستم...

شاید بیشتر بندگی می کردم...

شاید زندگی می کردم...!

 

پ.ن ~~~>    24/12/89





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 اسفند 1389 :: نویسنده : صبا

امان از درد بی دردی


غریبستانِ نامردی ...


تمنا می کم ای دل!


مرو دیگر به شبگردی...


در این دنیای لاهوت و کمر باریک


که می دزدد نگاه هر تهمتن را!


چه می باید برای غنچه ها بگذاشت؟


که می مانند در زندان نامردی...

 

 

سید محمد مهدی حسینی پارسا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : صبا

تو چه میدانی که من گاهی می اندیشم که دنیا چقدر کوچک است...!

تو چه میدانی که من گاهی چقدر دلم برایت لَک میزند...!

تو چه میدانی که من چگونه شب ها را بدونِ تو به صبح می رسانم...!

تو چه میدانی زندگی ام چقدر سوت و کور است وقتی صدای نفس هایت نمی آید...!

تو چه میدانی دنیا چقدر برایم تنگ میشود وقتی تو را ندارم...!

تو چه میدانی دوست داشتن ها چقدر متفاوت شده اند...!

براستی تو از من چه میدانی...؟!

از احساسِ من !

از چشمانِ من !

از حرف هایم !

از نگاه هایم !

 

 

باور کردم تنهایی را ، چقدر دلم کسی را نمیخواهد امشب...!

 

پ.ن : 12/89   23:00





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

 

به اندازه ی كلاغ ها كه كاج را دوست دارند...  

 به اندازه ی دختر كوچولویی كه عروسكش را دوست دارد.....  

 به اندازه ی پسر كوچولویی كه آرزوی پلیس شدن را دوست دارد.....  

  به اندازه ی آفتابگردانی كه آفتاب را دوست دارد..... 

 به اندازه ی بچه ها كه عمو پورنگ را دوست دارند.....

 به اندازه ی بزرگتر ها كه تام و جری را دوست دارند..... 

 به اندازه ی مادر بزرگ كه تسبیحش را دوست دارد......

  به اندازه ی دانش آموزی كه روز آخر امتحانات را دوست دارد...... 

 به اندازه ی شاعری كه لحظه ی سرودن را دوست دارد.....

 به اندازه ی مادری كه عروسی تنها پسرش را دوست دارد.....

  به اندازه ی كودكی كه دست تكان دادن برای هواپیما را دوست دارد.....

به اندازه همه ی کسایی که دوسِشون دارم ، دوسِت دارم...

 

 

پ.ن : 5/89   14:00

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

کدامین یار ما را میبرد تا انتهای باغِ بارانی؟

کدامین آشنا آیا به جشنِ چلچراغِ عشق دعوت میکند ما را؟

تو که حتی شبی را هم به خوابِ من نمی آیی!

تو حتی روزهای تلخِ نامردی ، نگاهت را دریغ از ما نمی کردی!

من امشب از تمامِ خاطراتم با تو خواهم گفت...

من امشب با تمامِ کودکی هایم برایت اشک خواهم ریخت...

...

ای آنکه بی من ، مثلِ من تنهای تنهایی

کدامین یار ما را میبرد تا انتهای باغِ بارانی...؟!

پ.ن :  7/1389   01:11





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهنِ مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند

آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ می زد 
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر آن روزها...
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهنِ كوچكِ من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.

×××

با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

خدایا ! نیستی ، کجایی؟

آخه چرا همیشه قایم میشی؟ چی میشد اگه دیدنی بودی؟ اون وقت همه باور میکردن که هستی!

اون وقت شاید همه مومن میشدن! این طوری که خیلی بهتر بود.

اما انگار تو دوست داری مخفی باشی.دوست داری همه دنبالت بگردن. شاید واسه همینه که اسمت "باطنِ" .

اما میدونی تعجبِ من از چیه؟ از اینکه هر وقت میگن"هوالباطن

"هوالظاهر" هم میگن!

خدایا مگه میشه که تو هم باشی هم نباشی؟! هم همه جا باشی هم هیچ جا نباشی؟!

خدا جون به این جاها که می رسم دیگه معنیش رو نمی فهمم...

 

 

 خدایا ، گاهی اوقات تو چقدر سختی...

  1389/8/8  2صبح

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

در خانه ات هستی و می بینی

               در ‏‏ژرفِ اقیانوسِ آرام

فسیلِ فلان ماهی‏ هزاران سال پیش از ما

               نابود گردیده است!

در خانه ات هستی و می خوانی:

                نورِ فلان سیاره صدها سالِ نوری

-تا بگذرد از كهكشانِ ما-

                پهنای این هفت آسمان را در نور دیده است.

در خانه ات هستی و از این گونه بسیار

                هر روز می بینی و می خوانی و می دانی

اما نمی دانی

                اینك 3 روز است

همسایه ات تنهای تنها در اتاقش

                از این جهانِ بی رحم چشم پوشیده است!

همسایه بیمار

                همسایه تنها

داروی قلبش را

                در استكان هم ریخته

نزدیكِ لب آورده

                آه ـ‌ اما ننوشیده است!

آشفتگی هایی گواهی می دهد:

                تا باخبر سازد شما را ـ یا شمایان را

بسیار كوشیده است.

*

همسایه ای امروز می گفت:

              - البته با افسوس -

ـ"من سایه اش را گاه می دیدم

              - از پشتِ شیشه ـ

مثلِ اینكه مشت بر دیوار می زد!"

              و آن دیگری

- افسرده - می افزود:

             -"من هم صدایی می شنیدم

- از پشتِ در - بی شك

             تنهاییش را زار می زد!"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

رستنی‌ها کم نیست،

من و تو کم بودیم،

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!

گفتنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم گفتیم،

مثل هذیانِ دمِ مرگ،

از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم دیدیم،

بی‌سبب از پاییز

جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،

من و تو کم چیدیم،

وقت گل دادنِ عشق روی دارِ قالی‌،

بی‌سبب حتی پرتابِ گلِ سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم خواندیم،

من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبرِ باد

با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،

من و تو اما در میدان‌ها

اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!

ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!

من و تو

 کم نه،که باید شبِ بی‌‌رحم و گل مریم و بیداریِ شبنم باشیم!

من و تو

خم نه و درهم نه و کم هم نه،که می‌باید با هم باشیم!

من و تو حق داریم

در شبِ این جُنبش،نبضِ آدم باشیم!

من و تو حق داریم

که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!

گفتنی‌‌ها کم نیست...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید...

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن...

اگر نمیتوانی نهنگ باشی،فقط یک ماهی کوچک باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را که ناخدا نمیکنند،ملوان هم می توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

کارهای کمی کوچکتر و انچه که وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه هستی،بهترین باش...

1389/9/10  ..:..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 بهمن 1389 :: نویسنده : صبا

آسمان آبی و صاف

و هوای دلِ من بارانیست

جز كلاغی كه لبِ پرچین است

هیچكس اینجا نیست...

                                می نشینم لبِ حوض

                                می شوم خیره به چشمانِ كلاغ

                                می خزد توی دلِ غمگینم

                                غمِ پنهانِ كلاغ

من و او تنهاییم...

با غروبی كه به رنگِ دل ماست

او به اندازه ی من غمگین است

از نگاهش پیداست...

                                   ناگهان از دلِ او

                                   غُصه ها می رود آرام آرام

                                   می پرد در دلِ تنهاییِ ما

                                   جفتِ او از لبِ بام

قارقاری و سپس

جای او بر لبِ پرچین خالیست

می چكد غُصه ی من در دلِ حوض

هیچكس اینجا نیست... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات