درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 7 آبان 1387 :: نویسنده : Hossein sj

ادامه خاطرات شهید کاوه

به برادرانی كه زمان خدمتشان گذشته  بایستی عرض بکنم که من خودم به این نتیجه رسیدم كه برادران مشمول نباید 18 ماه بیشتر خدمت كنند، ولی گاهی ضرورت پیش می آمد مثل آماده باش هایی كه می زدیم. عده ای از برادران آمدند پیش ما،  نشستیم با هم صحبت كردیم كه ما نیاز داریم. برادران حركت كردند این باعث شد كه ما بیشتر به برادران مشمول علاقه مند شویم و در كنار یكدیگر به انجام ماموریت خودمان بیشتر امیدوار بشویم. این خیلی امیدوار كننده بود برای ما، كه در روحیه برادران پاسدار مشمول، این را دیدیم و از طرفی هم  فرماندهان گروهان و گردان، خیلی از شما برادران در جلساتی كه با آنها داشتیم تعریف كردند .

**************

 

با اینكه یك مقدار هم از ماموریت برادران گذشته، امكان دارد بر حسب ضرورت یك مقدار شما را بیشتر از 18 ماه نگه داریم. خود برادران ضرورت آماده باش را دیدند كه چقدر مهم بوده، و بایستی در این آماده باش این كار انجام می شد. من زیاد صحبت ندارم. هیچ مانعی نیست كه ترخیص بشوید و تشریف ببرید به مشكلاتتان برسید، ولی از طرفی معتقدم رضایت مشمول واحد و مسئول گردان هم خیلی مهم است، از برادران خواهش می كنم رضایت مسئول را جلب بكنند .بدانید در واحدها هم خیلی مشكلات داریم، مثلا الان نیاز شدید به راننده  داریم. برادران می توانند یك مقدار صبر كنند. تا برادرانی كه دارند می آیند را جایگزین كنیم . این خواهش من است. برادران می توانند هر طور كه صلاح می بینند عمل كنند. انشاء الله كه موفق و مؤید باشید .

**************

 

لازم است كه در پایان صحبتها از برادر عزیزمان كرمانشاهی كه زحمات زیادی در تیپ كشیدند تشکر کنیم  از همان اول ایشان در تیپ مسئول پرسنلی بودند، پرسنلی ما وضع نادرستی داشت، تشكیلات نداشت، مرتب نبود، ایشان سریع آمد تجهیزات پرسنلی را راه انداخت، پرسنلی خوب شد و تحویل برادران داد و بعد ما ایشان را در ستاد بكار گرفتیم،  دیدید در مدتی هم كه اینجا بودند به عنوان مسئول ستاد ، قائم مقام و یا معاون دوم فرماندهی در تیپ خدمت کردند. و خیلی ممنون هستیم از زحمات و كار ایشان. از برادران همكاری هم كه در تشكیلات ایشان كار می كردند خیلی تشکر می كنیم. برادرمان مشكلات فراوانی دارند،  دو تا برادر در سپاه هستند. خوب مشكلات را مطرح كردند که برای ما قابل قبول بود. بر این شدیم كه ایشان بروند و تا جایی كه می توانند مشكلاتشان را حل بكنند و اگر توفیق پیدا شد، برگردند. برادرمان اعتدالی تشریف آوردند که ایشان  به عنوان مسئول ستاد معرفی می كنیم، امیدواریم برادرمان بتوانند آن هدف، كار، راه شهدا و همرزمانشان را ادامه بدهند .

**************

 

ان شاءالله افرادی كه جدید جابجا شدند را  معرفی خواهیم كرد . این برادران كه اسمشان خوانده می شود بیایند . برادر كشمیری ،‌برادر بزرگی ،‌برادر جوادی ،‌جلیلی ،‌ترابی ،‌شعبانیان ،‌برادر نجاری، اینها بیاییند اینجا كه معرفیشان بكنیم.

 از طرف كلیه برادرانی كه در این مكان مقدس نشستند به شما برادران عزیز كه تازه تشریف آوردید که خدمت می کردند، خیر مقدم می گوییم  مقدم شما را به این تیپ گرامی می داریم. انشاء الله كه وجود شما برادران بتواند حركت نوینی را در سطح تیپ به دنبال داشته باشد.

**************

 

برادر كشمیری بفرمائید بالا! ایشان فرمانده گردان امام حسن (ع) بودند و سابقه ی بسیار زیادی در كردستان دارند . از همان اول که در باختران ،‌سنندج ، سقز، تا الان كه اینجا خدمت می كنند یكی از برادران بسیار مقاوم ما در كردستان هستند كه هنوز دارند خدمت می كنند، روحیه ایشان در سطح بسیار بالائی قرار دارد؛ ایشان را بعنوان فرماندهی گردان امام سجاد (ع)  معرفی می كنم، ان شاء الله ‌برادران جدید ایشان را بشناسند ، كمال همكاری و هماهنگی را با برادر عزیزمان كشمیری. فرماندهی گردان داشته باشند .

**************

 

 آن زمان فردی بودیم كه هنوز ریشمان كم بود و بچه سال بودیم، همین جوری شد. هیچكس تحویلمان نمی گرفت؛ بعد ما رفتیم یك طرح مرتب و منظمی نوشتیم، منتها آقایانی  كه كمی ادعا داشتند، سرهنگ ها بودند و مسئولینی كه دوره های بالائی را گذرانده بودند، بودند.

**************

 

 نمی خواهم مسئله را بزرگش كنم، ولی برادران باید بدانند و نگذارند این مسئله پیش بیاید. مقدار اندكی بودند كه آمدند، ترخیص شدند و رفتند این بی انصافها، همان بیست نفری بودند كه اینطور برخورد كردند با پرسنلی. می توانستیم با این بیست نفر برخورد كنیم . برادران گفتند : پرونده ی  ایشان را می خواهیم بفرستیم. اگر برادرها پرونده هایشان را می فرستادند، در شهرستان، در آن پایگاهشان و در محلی كه زندگی می كنند افتضاحشان می كردند. در زمان جنگ، كسی حق ندارد فرار كند اینها بایستی رعایت بشود.

 

**************

 

پنج سال گذشت چقدر ما روی این مسائل پافشاری كنیم . برادران نكنید این كار را ،‌ یك ماشه است، یك حلب است ، دستت را بگذاری روی ماشه شلیك می كند ، پدرت را در می آورد و بعد اتفاقات عجیبی رخ می دهد . ما از برادرها می خواهیم برای چندمین بار می گوییم تیر و فشنگها را بگذارند برای دشمن. اینطوری بی توجهی نكنید.

**************

 

مطلبی یادداشت كرده بودم در مورد شهید ناصر كاظمی، برادرانی كه رفتند مشهد زیارت، قرار شده ششم برگردند. ششم هم همان طور كه اطلاع دارید، سالگرد سردار رشید بزرگ اسلام شهید ناصر كاظمی است یكی از افراد بسیار ممتاز و ‌نمونه ی سپاه بود كه ما او را از دست دادیم . فكر نمی كنم برادران ایشان را دیده باشند، آنهائی كه دیدند، حتما مو در بدنشان راست شوه است. ‌ششمی كه می آید ،‌سالگرد این شهید است. فكر نمی كنم در سپاه مثل ایشان داشته باشیم. در كل سپاه بگردید، مانند شهید ناصر كاظمی نمی توانید پیدا كنید . از  اخلاق ، از ‌خصوصیات معنوی؛ ‌یك فرد بسیار قاطع، با انگیزه و بسیار مرتب بود. ‌روشها و تاكتیكهائی كه الان دارید دنبال می كنید و می جنگید، از وجود مبارك ایشان است.  می خواهیم از برادران تبلیغات كه  ششم در پادگان مراسم بسیار بزرگ داشته باشند و تمام برادران را به یاد آن شهید بیندازند .

**************

 

از قرارگاه اعلام تكلیف كردیم كه زمان چی می شود ؟ گفتند: زمان همان زمان است خواستیم زمان دقیق را به ما بگویند، گفتند : دقیقا همان زمان است. یعنی قرار بوده  اگر در زمان تغییراتی ایجاد بشود، به ما سریع اعلام كنند، ولی متاسفانه هنوز نه ‌تغییراتی كه در زمان بوجود آمده به ما گفته اند و نه از ما خواستند كه در همین رابطه برویم اعلام آمادگی بكنیم  گفته شد وضعیت طوری است كه هم نیروهای ما  در آماده باش هستند و مرخصی شان به همین زودی می رسد، ترخیص بسیجی هایمان هم می رسد ، وضعیت دشمن است كه الان دارد متوجه می شود كه چه خبر خواهد شد توی منطقه اینها را و این چیز را ما دادیم به اعلام خطر را به مسئولین دادیم كه متوجه باشند كه هم وضعیت نیروهای ما چه شكلی خواهد شد و هم وضعیت دشمن كه الان دارد بیدار می شود و حتما كار ما را باز سخت تر خواهد كرد .

**************

تهیه: حسین 





نوع مطلب : گذری از زمان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 خرداد 1387 :: نویسنده : Hossein sj

نماز نخوانند، اما قمه بزنند!

--------------------------------------------

كسی كه با مسائل كشور شوروی سابق و این بخشی كه شیعه‏نشین است - جمهوری آذربایجان - آشنا بود، می‏گفت: آن وقتی كه كمونیستها بر منطقه آذربایجان شوروی سابق مسلط شدند، همه آثار اسلامی را از آن‏جا محو كردند؛ مثلاً مساجد را به انبار تبدیل كردند؛ سالنهای دینی و حسینیه‏ها را به چیزهای دیگری تبدیل كردند و هیچ نشانه‌ایی از اسلام و دین و تشیع باقی نگذاشتند؛ فقط یك چیز را اجازه دادند و آن «قمه زدن» بود! دستورالعمل رؤسای كمونیستی به زیردستان خودشان این بود كه مسلمانان حق ندارند نماز بخوانند؛ نماز جماعت برگزار كنند؛ قرآن بخوانند؛ عزاداری كنند؛ هیچکار دینی نباید بكنند؛ اما اجازه دارند كه قمه بزنند! چرا؟ چون خود قمه زدن، برای آنها یك وسیله تبلیغ بر ضد دین و بر ضد تشیع بود! بنابراین، گاهی دشمن از بعضی چیزها این‏گونه علیه دین استفاده می‌کند. هرجا خرافات به میان بیاید، دینِ خالص بدنام خواهد شد.

(نقل شده در دیدار عمومی با مردم مشهد در اول فروردین 1376)

تهیه: حسین                              منبع: ساقی مهر





نوع مطلب : گذری از زمان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 خرداد 1387 :: نویسنده : Hossein sj

غبار فراموشی

--------------------------------------------

آن زمانی كه بنده در ایرانشهر تبعید بودم، به مناسبتهای مختلف، با مسؤولان ارتباط پیدا می‏كردیم. آن وقت به بنده گفتند كه یك معاونِ استاندار تا حالا به ایرانشهر نیامده است! در سال 57 در ایرانشهر سیل آمد و هشتاد درصد شهر قطعاً خراب شد؛ یعنی من یك به یك تمام مناطق شهر را با پای خودم رفتم و دیدم. پنجاه روز ما امداد و پشتیبانی می‏كردیم. یك نفر از مركز كه هیچ، از زاهدان هم یك نفر آدم برجسته‏ی متشخص به ایرانشهر نیامد كه بگوید چه خبر است این‏جا ! به صورت ظاهری هدایایی به وسیله‏ی «شیر و خورشید» فرستادند كه اولاً اگر به دست مردم می‏رسید، یك‏دهم نیازهایی كه مردم داشتند و یك‏دهم آنچه كه ما تبعیدیها برای مردم فراهم كرده بودیم، نمی‏شد؛ ثانیاً همان را هم نمی‏دادند و از آن هدایای ناچیز، مبالغی هم برای خودشان لازم داشتند تا بخورند. یعنی اصلاً ایرانشهر كه مركز جغرافیایی و به یك معنا مركز فرهنگی بلوچستان بوده، همیشه در طول زمان، بكلی مغفولٌ‏عنه بود؛ زاهدان هم همین‏طور. برای شتر سواری و استفاده از شرابِ چند ده ساله به بیرجند می‏رفتند و برای این‏كه در آن‏جا عیاشی كنند، بیرجند فرودگاه داشت؛ اما چون در این‏جا وسیله‏ی عیاشی فراهم نبود، به بلوچستان نمی‏آمدند. یعنی هر نقطه‏یی در كشور - چه بلوچستان، چه هر نقطه‏ی دیگر - كه محرومیت داشت، مغفولٌ‏عنه بود. مازندران خوب بود، برای این‏كه بروند آن‏جا استفاده كنند. رژیم گذشته این‏طوری بود.

یك چیز جالبی به شما بگویم: در مازندران، پنج فرودگاه هست كه از زمان رژیم گذشته مانده است! پنج فرودگاه در یك استان كه همه‏اش هم برای رژیم گذشته و آن شخص طاغوت یا نزدیكان او بوده است. فرودگاه رامسر برای استفاده از هتل رامسر كه می‏دانید برای چه كسانی بوده است؛ فرودگاه نوشهر برای گردشگاه هر ساله‏ی طاغوت كه برود آن‏جا و دو ماه استراحت كند؛ فرودگاهی برای یك اردوگاه نظامی كه نظامیان وابسته به آنها - كه از یك نیروی بخصوصی بودند و نمی‏خواهم اسم بیاورم - آن‏جا بروند و خوش بگذرانند؛ فرودگاه دشت‏ناز نزدیك ساری - كه امروز فرودگاه رسمی مازندران است و مردم از آن استفاده می‏كنند و در گذشته برای الواط و اوباش اولاد رضاخان بوده است - كه هزاران هكتار از زمینهای حاصلخیز را تصرف و یك فرودگاه هم وسطش درست كرده بودند؛ و یك فرودگاه هم در املاك نوكران خودشان در حدود مینودشت. پنج فرودگاه برای دستگاههای وابسته‏ی به حكومت یا نزدیك به آنها؛ اما مردم، اساتید، مستحقان و بیماران علاج‏ناپذیر مازندران مطلقاً نه از فرودگاه، نه از هواپیما و نه از هیچ تسهیلات دیگری برخوردار نبودند. آنها هر سال چند بار به مازندران می‏رفتند؛ اما به مثل زاهدان در تمام عمر حكومتشان یك بار هم سر نمی‏زدند؛ این می‏شود غبار فراموشی.

بیانات در دیدار نخبگان استان سیستان و بلوچستان 05/12/81

تهیه: حسین                                 منبع: سی دی ساقی مهر





نوع مطلب : گذری از زمان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 28 اردیبهشت 1387 :: نویسنده : Hossein sj

            زندگی نامه شهید کاوه                            

                             دفتر اول

 من هم مثل بسیاری از شما با كاوه و نام او در دوران جنگ آشنا شدم ، درست زمانی كه 16 بهار از عمرم نگذشته بود و از ورودم به سپاه چند ماهی . تصویری كه از كاوه در ذهن داشتم همانی بود كه در كتاب های درسی خوانده بودم ؛ حكایت ضحاك ماربدوش و كاوه ی آهنگر . و آن روزها چقدر از ضحاک بدم می آمد كه برای بیشتر زنده ماندنش ، بایستی جوانهای مظلومی را به دم تیغ می داد و چقدر آن آهنگر روستایی را دوست می داشتم كه درفشی را برافراشت و همه مظلومان را در زیر آن لوا جمع كرد ، تا بنیان ظلم ضحاك را ویران سازد . آنچه در دنیای نوجوانی از كاوه می دانستم فقط و فقط همین بود .

به گمانم شهریور سال 62 بود كه با كاوه آشنا شدم . آشنا كه می گویم نه به آن معنی كه با او دوست شوم و سلام علیكی داشته باشم و یا در مأموریتی همراهش باشم . تازه از كردستان برگشته بود و معلوم بود كه برای جلسه و جذب نیرو به سپاه مشهد - كه آن روزها در چهارراه نخریسی بود - آمده است . داخل سالن بودم كه یكی از دوستانم نشانش دادو گفت : « كاوه ای كه می گویند همین است » و این را زمانی گفت كه او از كنارم رد شده بود ، سر كه برگرداندم جوانی را دیدم لاغر اندام كه لباس سپاه به تن دارد و به سرعت از ما فاصله می گیرد و برای اینكه چهره اش را ببینم ، با عجله از كنارش گذشتم ، به انتهای سالن رفتم و دوباره برگشتم ؛ می خواستم او را از روبرو ببینم . آدمی كه آوازه ی شجاعتش از خراسان فراتر رفته بود و ضد انقلاب برای زنده یا مرده اش جایزه ی كلان تعیین كرده بود ، حالا مقابل من است ؛ سفید پوست و زیبا ، با محاسنی نه چندان پرپشت ،درست بر عكس آن چیزی كه تصور می كردم . برای آدمی كه از لحظه ی ورودش به سپاه ، نام کاوه را بیشتر از دیگر فرماندهان مشهدی شنیده بود ، همدوران خدمتش در سپاه سقز ، عجیب حماسه ای است . آن قدر كه فكر می كنم بچه ها از فرط علاقه به او این ها را می گویند . اشتیاق جمع آوری اطلاعاتی درباره نحوه ورود او به سقز ، راه اندازی گروه اسكورت و بعد هم تا حدجانشینی سپاه پیش رفتن ، خستگی كار تحقیق را از تنم بیرون كرده است . بچه های دوره سقز ، همه جای تیپ ، در گردانها و واحدها پراكنده اند ، باید شناسایی شان كرد . حتما حرفها و خاطرات خوبی دارند . در بین افرادی كه از حادثه های آن روزهازنده مانده اند،  كسی را نشانم می دهند كه از دوستان نزدیك محمود است ؛ ناصر ظریف می گویند : در پادگان آموزش و سپاه سقز با محمود بوده و حرفهای خوبی برای گفتن دارد ؛ « این را هم می گویند كه اهل حرف زدن نیست » . ناخود آگاه و بدون آنكه ناصر را دیده باشم مهرش به دلم می نشیند . فرمانده گردان حضرت رسول(ص) است و پیداست كه آدم شجاعی است . كاوه باید به او خیلی اطمینان داشته باشد كه فرماندهی گردان اولش را به او سپرده است . به محل استقرار گردان حضرت رسول(ص) می روم . خودم را معرفی میكنم و می گویم كه از او چه می خواهم . سرسختی می كند ، افراد دیگری را نشانم می دهد . اما من به او  اصرار می کنم واز اهمیت موضوع تحقیقم می گویم ، آنقدر كه در می یابد نباید حرفها و تجربیاتش را برای خودش نگه دارد ؛ آخر او هم مثل من دو ست داردکه همه كاوه را بهتر بشناسند . ین ملاقات و سلام علیك پاسداری كافی بود تا من را چند ماه بعد راهی كردستان سازد.   حاج مجید ایافت - مسئول واحدمان - همین چند روز پیش از سفر خانه ی خدا برگشت . او یكی از دوستان محمود است . با آنكه سن و سالی ندارد اما در بین فرماندهان تیپ ، از محبوبیت  و نفوذ خوبی برخوردار است .

كاوه واحدهایش را به او سپرده است . حاج مجید سینه ای پر از خاطره دارد . اصلا به جرأت می توانم بگویم تاریخ شفاهی تیپ و عملیاتهایش است ؛ ضد انقلاب و طرح و برنامه هایش را هم خوب می شناسد . او بهتر از هر فرد دیگری به كار من اعتقاد دارد ، بدون مشورت بااوبه ابعادشخصیتی كاوه پی نخواهم برد . او صحبتهایش راازسقزشروع می كند :

وقتی محمود كاوه به عنوان فرمانده ی عملیات سپاه سقز انتخاب شد ، هیچكس و حتی خودش هم فكر نمی كرد كه دیگر ضد انقلاب روی آرامش را نخواهد دید . او در اولین باری كه كمین ضد انقلاب را تبدیل به ضد كمین كرد و آنها را در دامی كه خودشان پهن كرده بودند گرفتار ساخت ، بیشتر شناخته شد.

برقراری امنیت در شهر و سپس جاده های اصلی ، دغدغه ی اصلی اش شده بود . برای رسیدن به این منظور باید حسابی مایه می گذاشت كه گذاشت ، آنهایی كه در سپاه سقز چند ماهی را خدمت كرده اند ، یادشان هست كه او و نیروهایش همیشه در حالت آماده باش بودند تا به محض رسیدن خبری از دشمن ، مثل آوار بر سرشان خراب شوند. او پا را ازاین هم فراتر گذاشته بود ، منتظر نمی ماند تا مخبرین خبری برایش بیاورند . خودش به دنبال ضد انقلاب می رفت و عجیب آن بود كه در هر فرصتی تا غافلگیرشان نمی كردو بعد چندتایشان را به درك واصل نمی كرد ، دست بردار نبود .        

 پیش از آنكه كاوه با یك گروه یازده نفره از مربیان پادگان آموزش سردادور وارد سقز شوند، ناصر در سقز بوده است :

فكرش را نمی كردم كه محمود روزی بتواند امنیت از دست رفته را به شهر برگرداند . اما وقتی فرمانده ی گروهان اسكورت شد و توی چند عملیات از ضد انقلاب تلفات گرفت، همه ی نگاهها را متوجه خودش كرد . به جرات می توانم بگویم محمود اولین كسی بود كه كمین ضد انقلاب را به ضد كمین تبدیل كرد یعنی آنها را توی دامی كه خودشان پهن كرده بودند گرفتار  كرد .

آن روزها بابا رستمی -بعدها به شهادت رسید- فرماندهی سپاه را سپرده بوددست حسین عظیمی . علی معدنی را هم گذاشته بود مسئول عملیات . امكانات سپاه اعم از نیرو و تجهیزات كم بود . كاری نمی شد كرد . سپاه عمدتا دنبال ثبت موقعیت خودش در شهر بود . هنوز اثرات تصمیم گیری هیئت «حسن نیت» مبنی بر اینكه باید سپاه، شهر را ترك كند، لمس می شد .

علی معدنی ، محمود را جانشین عملیات معرفی كرده بود تا اینكه مجروح شد و عملا كارها افتاد دست محمود . البته علی معدنی با مجروحیتی كه داشت توی سپاه ماند، اما دیگر نتوانست پابه پای بچه ها بیاید؛ بیشتر كمك فكری می داد .

با روی كار آمدن محمود ورق برگشت . بچه ها از لاك دفاعی آمدند بیرون و دیگر حمله به ضد انقلاب شروع شد ؛ ضد انقلابی كه كمین می زد و یا ترور می كرد . بیرون راندن یك چنین دشمنی و بعد تعقیبش در كوه و كمرها ، كاری بود كه فقط از عهده ی آدمی مثل محمود برمی آمد .

توی همین مرحله بود كه برای زنده یا مرده اش  جایزه تعیین كردند . آن هم چه جایزه ای ، كسی فكرش را نمی كرد كه جوانی  حتی هنوز محاسنش در نیامده این قدر برای ضد انقلاب مهم باشد .   درخشش محمود در سقز ، زندگی او و نیز سپاه سقز را از این رو به آن رو كرد . حالا دیگر محمود متعلق به خودش نبود ؛ حتی متعلق به خانواده اش و مردم شهرش نیز نبود ؛ او متعلق به همه ی مردم استان كردستان و خراسان بود . اصلا او متعلق به ایران و انقلاب بود . همین چیزها بود كه مانع از آن شد تا رحیم صفوی - مسئول وقت عملیات سپاه - با درخواست او برای اعزام به جبهه های جنوب مخالفت كند. 

 تهیه کننده: حسین                             منبع: سی دی حماسه کاوه





نوع مطلب : گذری از زمان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic