به نام امید بخش ادمیان داستان نوشتن این متن این هست که این عکس پایین و در گوشی دوستم مشاهده کردم که مطلبی درون عکس بود به عنوان : از جوانیم گله دارم... که منم ادامه رو نوشتم. .................................................................................................... از جوانیم گله دارم... از جوانیم گله دارم ؛ با لبخندی از درد غم هایم را می پوشانم. از جوانیم چیزی جز غم ندارم، قصه ی تنهایی را صد بار می خوانم. در دنیایی که امید رویا می شود، جوانیم از دنیا چه می خواهد. ابرو به غم خم، چشم به اشک نرم می شود. درد به آسمان و فلک، امید زنگاه گم می شود. از جوانیم گله دارم، آرزوهایم را در همان خیال جا می گذارم. چرا کسی صدایم را نمی شنود، در این خلوتی شب کسی فریادم نمی زند. در این سردی خیال،فکر زیاد و فعال از تمام اشک هایم ، از غم و درد هایم؛ از تمام لحظات تنهایی گله دارم. از جوانیم گله دارم، نقاشی می کنم لبخند را بر لبانم. خردمندی گفت: دلخوش باش جوان ، نگاه کن به آسمان امیدت فردا باشد، بزرگ است آسمان. می دانم آسمان بزرگ است اما ترس من از آن است که سرنوشت من همان قسمتی باشد که شما از آن یاد می کند. اما چه کنم که انسانم و وسوسه ی فردا دارم، هرچند شاید که فردا، فردا نیاید این دل ز روزها پروا ندارد. بگذار گله را تمام کنم: من آدمی ،هیچم و به هیچ چیز نخواهم رسید...
به نام خالق مرا با دنیا کاری نیست، دل خسته از تنهایی هایم. از حقیقت بیمی ندارم ، خسته از نیش هایم. صدای باران می شنوم، خسته از اشک هایم. شب زنده دارم، قصه می خوانم. هنگامی که قلم بر دست دارم، تمام دنیا خوابند. حقیقت را از تک تک کلماتم یافتند. از قصه هایم قصه ها بافتند. نوشته هایم را خواندند، ازشادی به سرزمین غم شتافتند. گفتم غم دل دارم، اشک را به سوی چشم تاختند. گفتم که تشنه است، دریای دلم را بیابان ساختند. می نویسم تا که مرهمی شوند برای زخم هایم. می نویسم تا که زنده یاد شوند تمام خاطراتم. شمع و پروانه افسانه است، خانه ی عشق ویرانه است. از معادلات و اصطلاحات خسته ام، به دنبال چشمان چشم به راه خسته ام. در دنیایی که عشق تجارت است، او تنها در دلم محکوم به حبس ابد است. این قصه را حسین می خواند خوب گوش کنید . دلم تنگ است برای لحظه های با او، انتشار می دهد دل، غم را به هر سو. این قصه را حسین می خواند خوب گوش کنید... عشق را بدون او افسانه میداند. نویسنده: hossein h&s
دلم می خواهد گریه کنم. فکرم به جایی نمی رسد ، خسته از نتیجه هایم. تلاشی نمی کنم برای رسیدن به هدف هایم، اما نتیجه هم می خواهم!! چقدر پشیمانی بد است وقتی می توانستم پیروز باشم. آدم شکست خورده ای هستم که نمی توانم سرم را بالا بگیرم. پیشرفت معنای وارونه دارد برایم. کاش زمان را از دست نمی دادم، قدر ثانیه ها را می دانستم. من که هدف ، انگیزه، پشتیبان همه را داشتم، چرا تلاش نکردم؟ خدایا تنها تویی که می توانی باز با محبتت تمام قصه ی مرا زیبا کنی.. اما خدایا شاید که تو نیز از این همه لطف خسته ای ، اما حق با توست من تلاشی برای آرمان هایم نکردم. اما خدایا تو خدایی ، تو معنای محبتی... نگذار حسرت در دلم بماند، دستم را بگیر که جز تو کسی نمی تواند دستم را بگیرد... نگذار حس پشیمانی همیشه با من بماند...
آواز قصه هایم، آغاز غم هاست...........
می خواهم نویسم قصه ی کودکان تنگ دست و فقیر، آنهایی
که هستند در این دنیا به مانند اسیر.
از کودکانی که چشم انتظار فردایند، برای آمدن روزهای خوب بی تابند.
کودکانی که از شروع مدارس و اعیاد واهمه دارند،آنان که امیدی به آسمان ندارند.
نمی دانم چگونه دلتنگی، از برای شما را فریاد زنم.
فریاد زنم که بی تابم، من مات و مبهوت، بیزارم خدایا .
دوست دارم، شعله ی اتاقم را در سرماخاموش کنم.
تا که به سردی خانه هایتان شود در زمستان خدا.
اما من .....
نمی توانم درک حس مادرهایتان را به وقت نداشتن شامی مجلل کنم.
اما دستان پینه بسته پدرهایتان را دیدم. زیبا بود...
میخواهم بدانم سقف آرزوهایتان را، چگونه تحمل می کنید این همه رنج را؟
ما آدمیان سرخوش، شب ها شاکی از خدا سر بر روی تخت می گذاریم.
و به چیدن آرزوهایمان فکر می کنیم.
غافل از کودکی که امشب چشم را با اشک به خواب هدیه کرد.
دلیل خنده های فراوانتان را نمی دانم، شاید که خنده هایتان درد آور است.
شنیدم آرزوی کودکی ، که ای کاش کسی مهمان شام ما شود، شاید
که سفره ی خالیمان زیبا شود.
کودک غافل از گوش پدر، شب را بخوابید.
اما آن شب پدر با همان دستان ، رو به آسمان تا به صبح نالید.
سرد وسرد می گذرد زندگی، نمی دانم کی تمام میشود خستگی.
می دانم که بهار فصلتان ، شب های بارانیست، اما باور کنید دنیای ما زیبا نیست.
آواز قصه هایم، آغاز غم هاست، هر چند نگاهم به فرداست...........
دلم گرفته است یک دنیا نمی دانم چرا؟ نمی دانم چرا با وجود خوشی ها، در تنهایی پر از غمم؟ نمی دانم چرا خسته از دنیایم... نمی دانم چرا باید به سمت جلو رفت.. چرا نمی توان خندید، چرا غمگین اسیر دنیایم؟ کاری از دست کسی بر نمی آید ، دل گیرم... انگار که عمر دلم تمام شده ، قلم درگیر غم شده... کاش می شد، کسی جای من در این دنیا ، نقش مرا بازی کند... خسته از نقش تکراری این سریالم... آه از خوشی های ناخوش، آه از خستگی های تمام نشدنی.... نویسنده:hossein h&S
به نام او که حق است چرا نباید دل گیر باشم... چرانباید دل گیر باشم، وقتی تمام آرزو، تمام دل خوشیم ، نا خوش و دل گیر است؟ چرا دل گیر نباشم وقتی که گذشته ی پر اشتباهم گل همیشه بهارم را پژمرده کرده است؟ چرا نباید غمگین باشم، وقتی که تمام غم های من روی سرش آوار است؟ چرا افسرده خاطر نباشم، وقتی تمام هستی من ز من آزرده خاطر است؟ چرا نباید فریاد زنم وقتی او در برابر بدی هایم سکوت می کند؟ چرا پریشان نباشم ، وقتی او زکار من پریشان و گریان است؟ چرا نباید ناراحت باشم، وقتی در اوج ناراحتی هایش به دنبال خنده ی من است؟ اما من در مقابل فقط اشتباه می کنم... چرا نباید دل گیر باشم؟ دل گیرم ، آرامم نمی گیرد خسته ام از گذشته ها... کسی هم که می خواهد تمام زندگیش را برایم بگذارد. پریشانش می کنم خسته از دنیایش می کنم. ای کاش می توانستم در برابر سکوتش فریاد زنم ، درد کرده ی خویش را درمان کنم. دل تنگی هایم را خفه کنم ، که صدایش گوشش را به درد نیاورد. غم هایم را پنهان می کنم، تا که دلش برایم نلرزد. اما بدان تمام زندگیم برای توست.......
دلتنگت هستم هر روز، نمی دانم چرا پریشانم دور از تو. نگاهت که دور می شود زنگاهم، قدم هایم سنگین برداشته می شود. تمام دلتنگی های دنیا موقع ی خداحافطی ، حس می کنم. برایم بت شده ای حتی یک لحظه دنیایم را بی تو فرض نمی کنم. دیوانه که عشق مرا دید ، عاقل شد. گواه جنون من شد. دنیا را با تمام زیبایی هایش ، فدای یک نگاهت می کنم، بیزارم زدنیا. قلم را برایت می چرخانم تا که در لحظات ثبت شود که چقدر دوست دارم. نویسنده: hossein h&s
با تو تمام گناهان را به جان می خرم. پیشیمانی چیست او را از یاد می برم. گناه با تو بودن ، زیباترین پاداش من است. از چشمان تو عزیز جانم نمی شود گذشت، گناه را می پذیرم از تو نمی شود گذشت. گناه نگاه مرا نیز خدا نمی نویسد، می داند که بی تو آخرت من نیز می ریزد. می خواهم اگر که دنیا به عمرم اجازه نداد که زیر یک سقف باشیم خاطره با تو بودن را با تمام وجودم همیشه یاد کنم. پیشمانی نیست با تو بودن، تمام آرزویم تویی پیشمانی نیست. آتش جانم ، اتش جهنم را می بلعد ، گناه با تو را به جان می خرم. هر چند خدا گناهم را نمی نویسد، عاشق عاشقی بنده اش هست. گناهت را با جان می خرم....
زیبای من قصه های بد من با تو تمامند و خوشی ها نا تمام. غم که یار هرشبم بود را از یاد برده ام. گاهی اوقات فکر می کنم که خوابم. گل مریم تو آرامش شب های منی، قصه خوان وقت خواب منی. صدای خنده ات فکر دنیا را زهوشم می برد، فرشته های آسمان نیز ز خنده هایت خنده می گیرند. امید زندگی بعد از خدا تویی، من پر از امیدم. هزاران ردیف و قافیه نوشت از تو کم است، اما چه کنم از تو نوشتن سخت است. من دیگر خم نیستم ز کار و غم دنیا ، تا تو کنارمی راست قامتم در برابر تمام سختی ها. خدایا گل زندگی مرا پژمرده نکن چرا که زندگیم بست است به زندگیش. گلم تو نیز تنهایم نگذار چرا که من بی تو هیچم........ hossein h&S
چرا وقتی شمعی نیست کبریت را به پروانه نشان می دهید؟ چرا وقتی علاقه ای نیست کسی را درگیر دروغ می کنید؟ چرا وقتی بهار است، یادی از پاییز می کنید؟ چرا وقتی علاقه در میان نیست، تقدیر را بهانه می کنید؟ چرا وقتی بادی نیست، بادبادک را در آسمان رها می کنید؟ چرا وقتی آرام است، فریادی دروغ از عشق سر می زنید؟ چرا وقتی او سرگرمی است، بی احساس می خوانیدش؟ چرا وقتی که او نبود خنیدیدید ، اما او که آمد گفتید چقدر غمگینید؟ چرا من خسته از دنیای سردم .خدایا پاک کن جهان سیاه مارا ز سیاهی ها تاکه چرا هایم سر به فلک نکشیده است.
به نام او که همیشه مهربان است... وقتی کنارمی جز خدا بی نیازم زدنیا. نا خوداگاه نگاهم با تو می رود به سمت فردا. صبوری زشومی قصه هایم، اشک را کردی تنها تو نثارم. هدیه ات هنوز آویز است به دیوار قلبم، دلتنگی ات اشک به چشمانم. کلاه بر سر مرا دوست نداری، جز خنده برای صورتت نیست زیبایی. بافتی بند بند قلبم را با نامت، سوال امشب مثل هر شب این است که میایم به خوابت؟ تو تنها می دانی قصه ی دلم را،بابی مهری هایم تو تنها پیشه کردی صبر را. نبینم فکرت این است که نیستم به یادت،که امشب دیگر نمی آیم به خوابت. روحم ز روحت آگاه است، رخ ماهت چه دنیایی برایم ساخته است. جاده ی عشق را پا به پایت طی کردم، بعداز گذز از پل چقدر دلتنگم. امشب تمام فکرم لبخندت بود،زمان باتو می گذرد چه قدر زود. تمام دنیا جز تو برایم حاشیه اند، با تو برای چشمانم همه خوابند. گل مریم را دوست دارم، غم دنیا را با تو به دنیا می سپارم. من امشب با نامت پیاله ای زمی ناب نوشیدم، زمستی عشقت از خواب بیدار شدم.
به نام او.... اگر که ز من بیزاری ، وابسته کردنم بود چه کاری. گفتی برایم حرفهای زیبا، نبود برایم جز تو زیبا در این دنیا. ساختی قصه ای را میان من و خودت، نمی دانستم جدایی است آخر قصه ات. سر را گذاشتم بر روی خاک، نثارت می کردم اشک به سرعت یاد. چشمانت را بستی برایم، تو که می دانستی خسته از دنیایم،کاش آغوشت یاز بود برایم. نگاهم زنگاهت دور شد،آن شب که نخواستی مرا هوا دل گیر شد. اشک شد غم خوارم، برای شنیدن صدایت هر دم بی تابم. اگر که دوست داشتن این قدر زود گذز است،فردای پس از من نام چه کس زند بر سرت. میش قصه باز من شدم، ای کاش که از خواب بیدار شوم. قلم را می سپارم به نام زیبایت، که نرود یادم ز یادت. اگر که دلتنگ چشمانتم، در لالایی هر شبم پر از یادتم. عیبی نیست می گذارم تنهایت، نمی شوم کابوس شبهایت. اما بدان چه قدر زود فردای دیروز، دیروز امروز می شود،نام دیگری بر قلبت چه قدر زود حک می شود. hossein h&S
به نام او که زیباست نگاه دوستم به دوست، هر روزش پر از آه و افسوس. شام امشب حسرت، نمی دانم کی رود فکرش از سرت خواب امشب، آری خواب اوست، او مگر کیست.او سراسر من است. نمی دانم نه نمی توانم درک این تنهایی را، او که دیروز خندان بود برای من به یک باره چه شد............ عیبی نیست بازهم بازیگر قصه ی شوم دروغ من شدم، باز هم تنهای قصه من شدم. هر آن لحظه که نگاهم به دستانم می افتد، چشمانم پر از اشک می شود. برای آن که خود را اثبات کنم برایت. صبح به صبح ، کارتونی به دست، با چشمانی خجل وخسته، زبانی دل شکسته رو به مردم می فروختم آبرویم را بسته بسته...... عیبی نیست... اگر که غرورم را فدای چشمانت، هر صبح را با یادت آغاز نمی کردم. سکوت شب های سرد تنهایی را با فریاد نامت نمی شکستم. چنین قصه ای غم انگیز و تراژدی در لحظه فراق گریبانم را نمی گرفت. می خواهم غرور شکسته را تک تک بند زنم، زندگی بر باد رفته را از نو آغاز کنم. اما این بار نامت بر خطوط سرنوشتم جایی ندارد و پاک می کنم نامت را ای.........
وقتی خدا آغوش باز برایم ندارد. تازه می دانم که تنهایی هایم تمامی ندارد. خدایا خواهش های مرا که پاسخ نمی دهی ، چرا به این دنیا امیدم دادی. می گذاشتی درهمان لذت ها می ماندم، وقتی قرار است این گونه تنها بمانم. خدایا چرا نمی بینی که پاهایم را به آغوش گرفته ام، سر بین دست می گذارم. خدایا من تو را کنار خود نیافتم. غم اشک را از من تکراری می دانید، می دانم. اما دنیای من با این هافاصله ای ندارد. دل به کدامین خوشی خودش را نگاه دارد. خدایا آدمیانت دیگر برایم زیبایی ندارند. جاذبیت هایشان را که نزد من از دست داده اند. با دروغ هایشان به جانم افتاده اند. وقتی خداهم قصه ی آمرزش ندارد ، این دنیا دیگر ارزش ندارد. وقتی آدمیان پر از زشتی و دروغ اند، این دنیا ارزش خواهش ندارد. چرا دنیا بدین گونه است! به مانند پرنده ای هستم میان قفس. آخر روزی تمام می شود ، این میله ها باز می شوند. چهره ی یار را بینم............
ای کاش که قلم قدرت بیان افکارو حس را می داشت تا که در روزتولدت تمام حسم را بر صفحه های کاغذ حک می کردم. از نوشتن در روزت بیم دارم، به خاطر آن که ترسم برای چشمانت کم نویسم. ای کاش که در کنارم بودی تا که برایت غزلی از حافظ می خواندم . تا که قلبم را به تو هدیه می کردم. ای معنای وجودم،ای خواب هر شبم، ای فکرمن در تنهایی ها قطره اشک دلتنگی برای تو را ، به تمام شادی های دنیا ندهم. تمام زیباهای دنیا در نگاه من به زیبایی تابش خورشید بر چسمانت نیست. شرم آن دارم که بگویم دوست دارم، به آن خاطرکه تمام لحظه های زیبای زندگیت رااز توگرفنم. تنهایی در گوشه ای را به تو هدیه کردم، آینده را ازتو گرفتم. نمی دانم به کدامین سبک از عشق بخواهم در روزت برایت سازی بزند. بیم آن دارم هدیه عشق به تو سازی باشد که رقصش جدایی باشد. عشق برای تو خوابی است که تعبیرش تنهایی است. نمی دانی جایت درکنارم چقدر خالیست. چگونه گویم این بی انصافی است که با تمام نداشتنی هایم میسازی ، با تمام غم هایم کنار می آیی خود را به خاطر من تنها می گذاری، اشک را به چشمانت هدیه می کنی....... به افریدگار اشک چشمانت قسم ،اگر که تا به ثانیه های آخر عمرم نیز نگاهم زنگاهت محروم باشد ،باز اگر که عمر گیرم همین قصه را تکرار کنم. سقف آرزوهایم تنها تویی، بعد از توچه امیدی باشد به زندگی. روزت راتبریک گویم تنها امید ثانیه هایم،هدیه ای نیست. چرا که تنهایی را به تو هدیه کرده ام. وبدان: اگر که نبودی صبر چشمانم تمام می شد. اگر که نبودی سکوت شب هایم به سر می رسید. اگر که نبودی حسینی نبود......
به نام خدا قلمم را به کدامین سو سوق دهم، تا که زیباترین کلمات را خلق کنم. نیلوفر را دوست دارم، آهنگ لرزش بر روی آبش را دوست دارم. می خواهم همچو او باشم، بر دریای دلم بنشینم، به اقیانوس دل تنگی هایم بنگرم. می خواهم همچو او باشم، ریشه در خاک نگیرم . دلم را در جایی خاک نکنم. نیلوفر تنهایی را انتخاب کرد، تا که صدایی ناله هایش را جز آب و آسمان نشنود. نیلوفر متولد بهار است، از زمستان بیزار است، خسته از خشکی هاست. می خوام همچو نیلوفر باشم ، از دروغ ها به دور باشم. عاشق وتنها باشم. همچو نیلوفراز تنهایی نترسیم ، هر چند عمرش کوتاه است. اما با عشق می روید و عاشقانه وداع می کند.
به نام خالق قطره ای باران در بیابان، قطره اشکی در دنیای نامهربانی حاصلش چیست؟ به حد جنون رسیده ام، نمی دانم می هستی را از کدامین پیاله نوشم. می خواهم وصف دنیا، اشک را جوهر روی کاغذم کنم. خواب بر چشمانم را حرام، از این دنیا صحبت کنم. زندگی سخت، اشک های در حال انتطار چقدر کم شده است. عشق بدان حد حقیر شده است ، که د رخیابان یافت می شود. صادق بودن چقدر سخت ، دنیایمان بی رحم است. عاشقان واقعی گناه کارند، که به ترس دنیا به یک گوشه مانده اند. عاشق بودن خند ه دار است، مردن در راهش اشتبا ه است. هر چند مقامش... رابطه عشق و پیشرفت معکوس است. خوشا به حال آن کس که نگاری دارد در این دنیا، برای مردن در راهش باکی ندارد. آن گاه که زین دنیا خسته است، آن گاه که پر از دروغ است. به سوی او می آید. بادبان کشتی اوست در دریای خروشان این دنیا. دنیای خاکستری تو که همه پیز را از من گرفتی. همه عمرم را به تو می بخشم، فقط بگدار در دل تنگی هایم بمانم..jpg)
به نام حضرت دوست قصه هایم زیبایند، مانند اشک در چشمانند. رنگ قصه ها خاکستری، قلبم در چشمانم جان داد از این همه بی تابی. ذکر شب هایم قصه ی تنهایی است، خواب هر شب تنهایی، شب ها را زنده نگاه میدارم تا که به خواب نروم. نگارم . مهربانم. تنها مخاطب قصه هایم، تنها قافیه غزل هایم. خسته است نگاهت، نا امیدی است بر لبانت. نمی دانم با کدامین کلمه تو را آسمانی کنم برا ی خود، نمی دانم چگونه چبران تنهایی هایت را کنم. تو مرا تحول زندگی، تقدیر الهی می دانی. اما من تو را........ می خواهم پروانه ات شوم در سوختن برای منت شعله بگیرم. تا که پرونده عشق را کامل کنم. ای کاش دنیا یک شهر داشت، تا که رسیدن به تو برایم سهل می شد. ای کاش زمین گرد مانند نبود، تا که در بیداریت من به خواب باشم. تصویرت را در ذهنم گم کردم، فقط نامت حک بر سلول های بدنم هست. بیا قصه ی جدایی را تمام کن. می خوام تمام کلماتم ایهام داشته باشد، می خواهم بار معنایی قصه ام بسیار باشد. تا که بدانی چقدر دوست دارم مهربانم.
به نام خدا با یاد خدا به نام پدر آغاز می کنم شرح این قصه را... به نام پدر به نام خم ابروهایش، به نام خستگی هایش، به نام خنده های زیبایش. خدایا شاکی از این دنیایم، چرا هر چه جوان تر می شوم، چروک صورت پدرم نیز بیشتر می شود. خدایا شاکی از خود می باشم، شاکی از عشق که همه ی عمرم را وقفش کردم و در آخر حاصلی جز تنهایی مرا در بر نگرفت. ای کاش تمام زندگیم را تا به این وقت، وقف نعمتی به نام پدر می کردم. نمی دانم چرا حالا که دیگر خانمان بیشتر شباهت به آرشیو آزمایشگاه های بیمارستان دارد. دست بر قلم برده و آن را به نام پدر می نویسم. حالا که ناتوان از دست گرفتن مادر و محتاج عصاست. ای کاش مفهوم خندهای به هنگام داد زدن بر سرت را حالا نمی فهمیدم. ای کاش حال به یادم نمی آوردی روزی حسرت با تو بودن را یدک می کشم. نمی دانم چرا حالا که شمع بیدار را، به خواب وا میداری. چرا حالا که کسی را جز سکوت شب و نگاه سهمگینت به آسمان محرم خود نمی دانی. قصه ی مهربانیهایم را برایت بنویسم. چرا حالا که خنده ی مادر ، بغض در گلوست باید بنویسم. ای کاش راز ، نگاهایت را به آسمان بدانم.
به نام خالق یکی،دو ماهی است، شومی قصه هایم را به دست قلم ندادم تا که بر روی کاغذ آورد. خواستم بماند ، تا که بسوزم همانند شمع ، تا به این که پروانه ی خود را بیابم. من در تمام قصه های سوختن شمع، پروانه را نیز می یافتم. نمی دانم چرا در سوختن من ، پروانه ای را نیافتم. خسته از گفتن کلمات تکراری، خسته از نوشتن. ای کاش پروانه ای می یافتم تا که قلمم راوادار به نوشتن نمی کردم و با او سخن می گفتم. اما حالا که تنهایم، حالا که هر جفتی را بر روی زمین می بینم، حسرت بر روی صورتم نمایان می شود. حالا که گوش شنوای قصه های من سکوت شب های غمگین است، چاره ای جز چرخش قلم بر روی کاغذ را ندارم. حالا که پیشرفت انسانیت را با پسرفت آن مقابل عشق می بینم. بارها زمزمه ی ای کاش، در همان علم خانه های خشتی می ماندیم را بر زبان می آورم. دنیایی پر هیاهو، با جذابیت های کاذبی که به سیاهی های قلبم می افزاید. در زمستان پر برف از ترس نگاه، به خورشید خاموش نیز، به دنبال سایه ای می باشم. در کودکی و نوجوانی طلوع خورشید را دوست داشتم، چون می اندیشیم، شروعی است برای رسیدن به هدف هایم. اما حالا که می بینم، رسیدن به هرچیز جز عشق واقعی در جا زدن است، غروب را دوست دارم تا که روشنی روز تمام شود، و سقف آسمان نیز مانند سقف دل تنهایی هایم سیاه بماند. وقتی که بودن و نبودنت بی تفاوت باشد، وقتی که کارهای امروزت همانند دیروز است. چه دل خوشی است به ماندن در این دنیا. وقتی که ازیاد بردنت همانند رسیدن فصل زمستان و پایان فصل پاییز است. چه هدفی جز نبودن در فکر می ماند. خدایا ...! خدایا تو به او بگو که حسین به تنهایی در دفترش چه می نوشت. بگو که هزاران بار نام او را نوشت و روبه رویش نوشت دوستت دارم. خدایا بگو که خسته نمی شد تا که خوابش می برد. خدایا به او بگو...!! سکوتم در این مدت نشانه ی از یاد بردنش نبود، سکوتم در این مدت نشانه ی بغض سخنانی است که می خواستم بر زبان بیاورم که از آنان بیزار بودم. ای کاش فراموشت نمی شدم این قدر به سادگی. به مانند خواب کودکی. در برابر تنهایی، در برار بغض های که در گلو خفه شدند، در برابر دروغ ها، در برابر عشق های دروغین، در برابر نا برابری های دنیا، در برابر آرزوهایم و خیال های با تو سکوت می کنم که از هزاران فریاد وحشت ناک تراست. وقلم با عشق می نویسد حس تنهایی هایم را.......
تنها سرمایه ای که داشتم ، قلبم بود. چرا حالا که او را به تو دادم تنهایش می گذاری؟ چرا حالا که تنها امیدش بودی نا امیدش کردی. چرا حالا که تمام سلول هایش به نامت هستند تنهایش می گذاری. این روزها که نیستی چقدر دیر برایم می گذرد؟ ثانیه های تنهایی ام به کندی می گذرد. قصه هایم قصه ی عشق است ، قصه ی قطره ی باران در بیابان. نگارم، بهارم، تنها خیالم، خواب هر شب، رویای فردا های من به اندازه ی تنهایی هایم دوست دارم. غم دل را صد تکه کرده است ای کاش خدایا قصه این تنهایی به اتمام برسد. من که در عشقم صبوری پیشه کردم. چرا حالا باید تنهای تنها باشم. بهارم چرا فصل خزان تمامی ندارد. سیاهی تو کی می روی . زرنگاه دل تنگی هایم هر روز دعای باران می خواند ، او می داند که باران می داند دلتنگی هایم. آخر مگر می شود کسی را که دوست داری فراموشش کنی. اگر تنهایم، اگر که با غم هایم، اگر که شعر هایم بوی تنهایی می دهند، اگر روزهایم شب اند و شب هایم بی ستاره، اگر که خواب هایم تو را تعبیر می شود. پس دیگر چرا نمیایی. می دانم که چیزی ندارم، میدانمم که خیلی کوچکم حقیر و دل واپسم می دانم که تو عرشی و من فرش. همه را می دانم.......... اما ای قصه ی هر شبم،بدان عاشقتر از من برای تو نیست دلسوز تر از من برای تو نیست. اشک هایم حلالت، تنهایی هایم حلالت پس تو رو خدا دیگر بیا که تنهایی مجالم نمی دهد. مرا در زمین خاک کرده است. بیا .........
به نام عاشق ترین نگارم هروز برایت دعا می خوانم . هر روز شمع دلم را به وقت اذان براین روشن می کنم. نگارم محال است تورا فراموش کنم، قلب من هر ثانیه به یاد تو در تپش است. نگارم شنیده ام پر از مشکلاتی، هر چه جستمت تا کمکت کنم ، تو رایافت نکردم، اما از تو می خواهم مشکلات را مانند گذشته له کنی... می گویند حالت خوش نیست، می خواهم بگویم عاشقی دیوانه و پر احساس تر از من نیست... خدا می بیند، خدا می داند، که تنهایی هایم را چه می کنم. مانند کودکانی قلم رابر داشته و بر روی کاغذی نقاشی می کشم نقاشی که فقط اسم تو را در آن می توان یافت. نگارم، به خدا قسم ثانیه ها دیر می گذرد، مانند این که دنیااز حرکت ایستاده است، نمی دانم شاید شب روز را از یاد برده ام. نگارم نامت زیباست، بودن با تو فقط یک رویاست. نامت زیباست، عشق دیرینه ات کجاست؟ ...من می دانم : او تنهاست. صورتت ماه است، غیر قابل وصف است. چشمانت خورشید است، هوای بی چشمانت چه قدر سرد وخسته کننده است. دستانت محبت الهی است، دستانت پر از ظرافت و زیبایی است. این روزها فقط خدا می داند چقدر سخت است تنهایی. نگارم بیا که تنهایم، غم مرا در آغوش گرفته است.
به نام احساس به نام خالق مدتی است ، که خواب بر چشمانم حرام است،دلم بی تاب، نگارم در خواب است. نمی دانم برای این که دلت را به درد آورم ، چه واژه ای چه اصطلاحی را خلق کنم و در این خط ها حک کنم. شب ها بیدارم نمی خواهم دیگر خواب هم ببینم. می خواهم بیدار بمانم همه چیز را به یاد آورم،در پی نکته ای هستم، که خود را محکوم کنم. حق رابه او دهم. چه شد که تنهایی این طور برایم رقم خورد. چه شد دنیایی را که به سختی ساخته بودم، به یکباره ویران شد. آه از تنهایی، آه از رویا، آه از تکرارقصه های دیروز.... ای کاش می شد، نگارم را از دور ببینم. آیا او نیز همانند من، اشک می ریزد. یااین که در شلوغی اطرافش مرا فراموش کرده است. آیا شب ها قبل از خواب اندکی خیال و فکرش را به من اختصاص می دهد. یا در پی ساختن دنیایی با دیگران است. آیا..................... نمی دانم سوال فراوان است، اما چه کسی می خواهد پاسخش را بدهد. نمی توانم نگارم را بد جلوه دهم ، او برایم همه کس بود، او کسی بود که که با خواندنش همه را از یاد می بردم. دفتر قلبم را در اختیارش قرار دادم تا هر چه می خواهد بر رویش حک کند و او نوشت دوستت دارم. اما نمی دانم... شاید که درگیر مشکلات است. شاید که تحمل مشکلات را ندارد شاید هم غمگین عشق است. هیچ کدام را نمی دانم............
حسین قسمت اینه که .... تنها سرمایه ای که داشتم قلبم بود، چراکه حالا او رابه تو داده ام، تنهایم می گذاری
از خودم به اسم تنهایی می نویسم، قلم شاهده بر اشکامه خدا پس کی بارون می باره.
که قطره ی اشک روی گونه هامه.
خدا ببین که تنهام. ببین دستام چه قدر سرده . اونیکه یه روز دنیام بود.
امروز تو دنیای دیگرونه. چقدر قصه ام داره بد تموم میشه.
حسین قسمت اینه. آاره قسمت دنیا اینه که تو تنها باشی.
بدون مهتاب، در خواب و خیال با او باشی...
چقدر ساده، چقدر مفت از کنارم رفت. یعنی گذشتن این قدر ساد ه است.
سیاهی رو دارم به چشم می بینمِ، سیاهی عشقه...
خدایا تو گناهم را برایم بگو؟ من گناه کارم چون با وفا ماندم، گناه کارم چون قصه ی عشق
رونوشتم....
خدایا عیبی نداره، حسین تنها میمونه ، زمان می گذره، خاطرات قدیمی تر میشه.
اما بدون حقم این نبود که به این سادگی از فکرش پاکشم.
hossein h&s
خدایا دلم گرفته است، هیچ چیز نمی تواند آرامم کند. در ظاهر آرامم، اما در درون ، پر ازبغض، پر ازهیاهو ......... ای کاش می توانستم همه را بروز دهم ، اما اگر بروز دهم دیوانه محسوب می شوم. چقدر دل تنگ و نا امیدی است که بخواهی کسی را، عاشق باشی، دوست داشته باشی،تقاضایی نکنی و باید آرام آرام از میان دستان نگارت بروی. عشق، عمر، زندگی ،همه چیزم به کنار چرا بارها گفتی دوستم داری؟ ای کسی که مرا پس می زنی آیا وقتی این ها را می خوانی دل تنگ قصه هایم می شوی. چقدر قانع بودم به کم ترین خوشی هایم، به پیغام های ماهی یک بارت. اما این خوشی های گذری را نیز از من گرفتی...... ای کاش خرگوشی سفیدی در دشت بودم، و سریع شکار گرگ می شدم. تا که تنهایی هایم به اتمام می رسید. ای کاش شکار عشق نمی شدم تا که تاوانش را تا آخر عمر دهم... نمی دانم چقدر بگویم که دلت کمی برایم بسوزد اماعیبی نیست برو خداحافط غریب آشنا
آخرین پست ها