درباره وبلاگ






مدیر وبلاگ : Hossein sj
نظرسنجی
دوست داشتی شبکه های اجتماعی نبودند?






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به تو تنها می گویم که تنهایم.....
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیایی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمیایی؟
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 1 شهریور 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خدا

 در این دنیای خاکستری، در این عشق های پوچ و تو خالی ، در

این جنگ صداقت و خیانت. من او را دیدم نه ندیدم . خواندم. باورش کردم. از ته وجودم.

اما این دنیای خاکستری نرا دشمن خود دید. مرا نفرین کرد. او را به دیاری دیگر

فرستاد ت قصه عشق ما از جدایی شروع شود.

او نمی داند قصه ی عشق را . او نمی داند ، که جدایی  قصه ی عشق را

شیرین تر می کند. او نمی که در عشق از اول افتاد مشکل ها.

او نمی داند چون دنیا طعم عشق را نچشیده به هیچ کس وفادار نیست.

او نمی داند که در فراق عشق گریستن زیباست. خدا می بیند ،

خدا لذت می برد از وفاداری به عشق. خدا می بیند که در  نبود

او چه می نویسم چه خط خطی می کنم ،گل رز از دل تنگی  

 می چینم بیاد او می نویسم.خدا می بیند ،وقتی که خیلی دل تنگم

 اسمش را بر روی دیوار شهرحک می کنم. خدا می داند که وقتی

خیلی بی تاب او میی شوم گل پرپر می کنم. او لذت می برد.

گلم:

اگر چه داستان من تو شروع خوبی نداشته است، اگر چه

 چشمانم محروم از نگاهت از صدایت هستند.من باز شعر

با تو بودن در سر زمزمه می کنم تا روزی آن را فریاد کشم

. حتی اگر هم نرسیدم به تو اما می دانم خدا ما را دید لذت برد.

و امیدم این است که تو نیز مانند من مشکلات، جدایی، ندیدن ها،

و.. را زیر پاهای هر چند ظریفت له کنی و بر روی دیوار قلبت همانند من همیشه این را

تکرار و بنویسی: اگر چه تو نیسی اما همیشه کنارمی.

...................................................................

دوست عزیزی در نظر خصوصی که فرستاده بود گفته بودند چرا این قدر نا امیدی

و این که برام دعا می کنه: خواستم بگم ممنون که نوشته هامو می خونی

و این که من نا امید نیستم بلکه هر رورز امدوار ترم.

موفق باشید.      hossein h&s





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 مرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

خوب مگه چی میشه یه بارم قصه ی با تو بودنم رو توی دفتر خاطراتم بنویسم .

مگه چی  میشه محبت تو دلمو بگیره . بودنت مثل سایه نباشه . خندیدن آرزو نباشه.

 خواستن چشمات یه رویای خشک و تو خالی نباشه.

خوب مگه چی میشه خدا جون ، اون نگارم بیاد. دلم نگیره ، غمم می گیره وقتی

 یادم میاد همه اش خواب بود. ای کاش بیدار نمی شدم. ای کاش همه حرفا تو خالی نبود.

خدا جونم مثل این که از اشکام سوء استفاده شده.

آخه من باید چقدر منتظر چشمای تو باشم، آخه چقدر  باید منتظر صدات باشم،

 آخه چقدر باید دستم خالی از گرمای دستات باشه.

خوب قبول من بدم و تو خوبی به خدا خوب بودن رو یاد می گیرم.

خوب مگه چی می شد قصه ی دروغ برام نگی. نمی گفتی دوست دارم.

همه وجودم فقط به اسم تو زنده  اند جز تکرار اسم تو کاری بلد نیستن.

بلد نیستن دلداری بدن دل تنهامو. فقط میگن تو.

خسته ام بی تو. چشام بی طاقتن در حال اشکن. می گه کاشکی

 یه روز بیای بگی همه چی راست بود خواب نبود.

بیای به خونه ی تنهایی من با خودم به دشت رویاهام ببرمت از تو بگم از فردا....

دوست دارم ، فکر کنم فهمیدی نه الکی. می دونی دنیا شده مثل چرخوفلکی

 همه اش پائین بالا داره. نمی دونم چرا این چرخوفلک من همه اش پائین گیره.

 نمی دونم شاید منتظره . میشه بیای با هم بریم بالا. میگن شهر آرزو ها بالاست.

 بریم با هم قصه ی با هم بودنو تکرار کنیم تو دفتر خاطرات سیام بنویسیم ما با همیم.

راستی...

اگه سخته با من باشی . اگه من خیلی جلوی چشمات کوچیکم اگه من چیزی ندارم بگو .

 منو  تو رویای بیشتر غرق نکن-. تا دیگه نگم امشب هم چشمانم بارید.

تا دیگه تنهایی گریه کنم با تو بودن رو همین جا خاک کنم. دوباره اسمتو رو کف دستام

 خط خطی کنم .نه نه پاکت نمی کنم اما دیگه بهت نمی گم بیا بیا گلم.

اگه سختته فکر با من گذروندن با من تا آخر دنیا بودن. بگو. تا بدونم که تا آخر دنیا تنهام.

 تا بدونم رفیق تنهاییام قلمم میشه.

دارم دیوونه می شم از قصه ی تنهایی . چرا اومدی تو زندگیم که تنهام بزاری.

میگه آدما یه بار میمیرن اما به خدا وقتی که گفتن رفتی احساس کردم بی تو مردم.

میگه یکی گفته خصلت آدما فراموش کارن اگه بری یکی دیگرو در آغوش دارن اما

شرمنده ام قلب من پیوند هر کسی به جز قلب تو رو پس میزنه.

چه خو ب میشه یه روزی این تنهایی خوب تموم بشه . ای کاش یه بار حس کنم دارمت.

اما حس این که تنهام گذاشتی زیاد . حس این که خواب بودم زیاد شده حس این

 که دروغ گفتی که دوسم داری.  اما یادت باشه سپردمت دسته اونی که خیلی کریمه .

 که اگه دروغ گفتی . می خوام دستای نازتو نگیره.  می خوام ازش که یه جایی مثل

من شی که کسی نتونه تورو بفهمه، تو رو درک کنه. یه جوری بشی که غم و اشک

رفیقت باشه خنده آرزوت شه. اگه دروغ گفته باشی. اما حتی اگه دروغم باشه دوست دارم





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 تیر 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام امید نا امیدان به نام خالق

سالهاست که می نویسم ، سالهاست که دست از روی قلم بر نمی دارم ، و مانند تیک وتاک

ثانیه ها در پی حقیقت بوده ام؛ سالهاست که می نویسم و تا توان در دست های ناتوانم

هست می نویسم. اما نمی دانم تا کی باید قلمم قصه ی زشتی ها، قصه ی شیرین ها ، قصه

ی مردن فرهادها قصه ی دروغ را بر روی کاغذ  خط خطی کند. اما امید آن دارم که روزی قلمم پر

 باشد از عشق ، محبت ، صداقت. هرچند تمرین نوشتن خوبی ها را ندارم.

شب است خیالم، تنهایم در پی تکیه گاهم شاید خسته از حرفهایم ، دروغ و نیرنگ ها

ناتمامن، من حسی از آهم راه را از تو می خواهم ، ساده ام نه پر از خاک نه پر از کینه ام شاید

دیوانه ام تو باش کنارم راه را از تو می خواهم باز هم تنهایم. خاکسترم در دست یادم مده

خدایا.

تکیه گاهم بود نمی دانم کوه نه کاه بود سایه شد تار شد در پی آن راه ها دویدم اما من باز هم

نرسیدم ، پایم دیگر خسته است پر از آه  و ناله است آن قدر دوید و نرسید نا امید است خدایا

من در عجبم از اینجا پر از خبرم.

خدایا باز هم من، باز هم تنهایی باز هم حرف، گلایه باز هم علامت سوال های بی جواب ؟

نمی دانم دلم از این عشق چه شد حاصل. جز چشیدن عشقی که خار شدم جز صاف و صادق

 بودن اما پر از حرف پر از دروغ شدم جز این که تکیه کردم و خم شدم.

خدایا دلم گرفته هر چه می گویم باز هم کلمه پر است در گلو بغض غلبه می کند بر ناله ی در

گلو.

خدایا گذشتن از دروغ چه ساده ، دلم پر از کنایه ؛ دوست داشتن این جا ساده است عشق

دست به دست؛ نمی دانم عشق شایع است.

سرمایه ی تمام دل ها دروغ است ایستگاهی از عشق ایستاده ام که هدیه اش سرو دروغ

است.

حقیقت آرزوست این جا هوایش، خاک مه و دود.

زنگ همه ی ساعت ها کوکند برای شروع تلخی هایم، من ایستادهام رو به تاریکی افق های

هر روز من غروبن. از وقتی که دلم از خیانت و دروغ پر است هوای دلم؛ گرگ ومیش چشمانم

خیس است.

دروغ همانند ابری تیره برآسمان دلم لنگر انداخته در پی نسیمی ام من خورشید را در پس

ابرها یافته ام.

دوستی که تا دیروز برایت اشک می ریخت امروز به دلتنگی هایت می خندد.

خدایا دوست را فراموش کنم، عشق را زیر پا له کنم خاطرات را چه کنم ، هر ثانیه ام پر است از

یاد.

می گویمت بزرگترین گناه شکستن دل است تا ساعت هست دلم پر از زخم است . مسخره

نکن نمی دانم از خدا بپرس عذابت کی است؟

می نویسم و می گریم ، می خوانی، می خندی و می گذری در دل خانه می کنی و می

شکنی می روی و میدوم  و نمی ایستی.

شادم که تنهایی من بی توست ، شادم که بیدارم من با تو ، فقط در پی خوابم ، شادم که

بازنده بودم و مزه ی دروغ را با زبانم آشنا نساختم، شادم بی تو ماندم شادم من بی تو این جا

 ایستاده ام.

خواستم میان گرمای دستانت جایی برای خود داشته باشم، اما افسوس که دستان تو پر بود و

من از میان آنها از آسمان دستانت بر زمین افتادم. گفتم تک ستاره ات شوم. می اندیشیدم

آسمانت خالی است اما آسمان تو پر بود از ستاره.

من خاک نه، ار بادم. من شیرین، نه فرهادم. من شاه، نه درویشم . من از خیانت پر از زخم

شمشیرم.

قلبم خالی است بی جانم من هنوز هم در پی تکیه گاهم.

قلم را بر روی کاغذ نیاوردم که بیاندیشی هنوز دوستت دارم، ثانیه ها را زیر چرخش عقر به ها

له نکردم که بیاندیشی بیادتم. قلم را به گریه واداشتم تا بخوانی و بدانی حسرت پاکی بر خانه

دلت لانه می کند. مرا باکی نیست خیانت کن، دروغ بگو و پرت بچرخ پایانت پیداست.

تو روز وشب خوابی فکر نمی کنم در پی مهتابی . باش به امید آن که بچشانی مز ه ی بیداری.

روز خوشت باشد گریه شب، در کنار مهتاب، امید آن که چشمانت نرود به خواب.

در پی آسمان نرو، آسمان نیز دل خوشی از تو ندارد، چون او نیز دروغ را دید و به حالم اشک

ریخت.

رنگین کمان را نخواهی دید چون هفت رنگ است . متاسفم تو فقط سیاهی. خود می دانی؟

ای کاش سرنوشت قصه ی مرا این طور نمی نوشت، نه فرهاد می شدم  کوه کنم با دروغ

شیرین قاتل خویش شوم، نه مجنون راهی بیابان ، درگیر دروغ شوم .

اما شب است وقلندر بیدار. من روم، می دوم تا بیابم یار، آن قدر می دوم تا بایستانی، آن قدر

می گریم تا بخندانی ، آن قدر می خواهم تا سیرابم کنی خدایا.

یاد میکنم قصه ی حرف های خوب، خاطرات قشنگ و پر از دروغ. من میان خوب وبدم  تنها

چراغ، تنها راهنمایم . من نگاه می کنم به آسمانم. از تو می خواهم راهم. امیدم به نگاهم.

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

پیامبر اکرم: اگر می خواهید مزه ی ایمان را بچشد کسی را به خاطر خدا دوست بدارید.

در میان کوچه های تنهایی قدم  میگذارم ، این شب ها همه خوابند اما من به دنبال مهتابم .

مهتابم چند روزی است دیگر شب ها به خانه تنهایم نمی اید ، دیگر نوری در شب ها نمی تابد.

آه خدایا باز هم تاریکی اما عادت است ، اما ای کاش نور را تجربه نمی کردم ای کاش بدان دل نمی بستم.

این روزها خواب خوش با تو به کابوس تنهایی ترجمه می شود.

چشمانم کم  سو شدند ،دیگر نوری نیست .

آن که با نگاهش دنیایم را پر از نور می کرد دیگر در کلبه ی تنهایی هایم قدم نمی گذارد.

این شب ها به دنبالش به هرکسی رو می اندازم این روزها بدنبالش به هر جایی می روم.

می ترسم که دیگر نیاید ....





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام خالق

میون چیک چیک اشک، میون بغض و هق هقت کسی نیست که دستمالی  رو به تو هدیه کنه.

کسی نیست که صدای دل بی کسی هاتو بشنوه...

کسی که سر بزاری رو شونه هاش بگه عیبی نداره گلم خسته نباشید!

چرا این همه دویدن این همه نرسیدن، چرا این همه کینه خدایی دلم خیلی

وقته بعد تو غمگینه...

میون آسمون خدا کسی نیست که بگه میری کجا...

اگه هم فکر کنی کسی دوست داره بدون که بازم تنها می مونی...

شبه سرده ، غمه که می چرخه اطرافم..

بودن با تو شده رویای تنهاییام. خسته از منت و خواهشام.

کینه دارم ازت به دل ، وقت تعین می کنی برای درد دل.

در دل هایی که فقط اسم تو روشه ، مگه چی میشه یه بارم جواب این همه سوال و بدی.

می دونی چیه ، حس می کنم که از گفتن می ترسی نه تورو خدا بگو دوسم نداری م

ی خوای از کنارم بری.نمی خوام ترحم کنی هی بغض و تو گلوم بچرخونی.

شکسته است قاب عکس خالیت، خاک خورده ادعات نه دوست داشتنات.

تو رو خدا حرفی بزن دارم شک می کنم، چیزی بگو دارم دق می کنم.

خوب آخه خدا مگه منم آدم نیستم ، به خدا خیلی خسته ام.

از تو گلم، یادگاری یه حسرت دارم و چند خط خالی.

نمی دونم این روزا داری نقشه چیو می کشی که ناراحت نشم که بی صدا تنهام بزاری.

می دونم مقابلت خیلی کوچیکم اما بدون تو آخر دیوونگی هامی.

گلم بی تو همه فصل زندگیم زمستونه سرده، اما جلوتو نمی گیرم ، نمی گم خداحافظ

میگم به امید دیدار.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 28 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام آنکه جدایی را آفرید تا لحظه ی دیدار زیبا شود.

مدتی بو د که حسم این بود که دیگر تنهایی را به چشم نمی بینم، حس من این بود که میان

ابر ها هستم وبا غم نیستم.

حس من این بود که تکیه ای برا ی کسی هستم و کسی برای تکیه کردنم هست. این حس ها

درست هستند. این حس ها هستند اما نمی دانم مثل این که پایانی نزدیک دارند.

الان که قلم در د ستانم پیچ وتاب می خورد ، من فقط صدای عقرب های ساعت را می شنوم و

سکوت شب حاکم بر همه چیز است.

خسته ام ، اما خوابم نمی برد، ساعت 3 شب، دیر است ؛ اما پلک هایم بر روی چشمانم آرام

نمی گیرند ، اشک در میان باز و بسته شدن این پلک ها خود را به گونه می رساند و بر روی

زمین نقش می بندند.

به این می اندیشم که چقدر خاطراتی در ذهنم آفریدم که پیش نیامده اند اما آن را برا ی آینده

آماده کرده بودم اما مثل این که باید خطی بر روی تمام آن ها بکشم و بنویسم او می رود.

می دانم او نیز مرا دوست دارد و ماندن یا رفتن دست او نیست  اما نمی دانم چرا باید باز هم

فاصله .....

باز هم اشک پاسخ چرا های مرا نمی دهد و آرامم نمی کند و بازهم می گویم:

چرا کسی که شب هایم را با یاد او صبح می کنم، چرا کسی که مر همی شد بر روی زخم 

های تمام سالیانم، چرا کسی که با آمدن نامش لبخند بر لبانم نقش میبندد باید ا زمن دو

شود و برود.

نا ی نوشتن ندارم و از هق هق کردن هایم خسته ام. اما مهربام بدان:

بدون تو دوست ندارم گلی را ببینم، پروانه ای را دور شمع ببینم و دوست دارم سیاهی آسمان

دلم را بگیرد.

آفتاب با رفتنت چقدر سوزان می شود. گلم ماه هم اگر بروی دیگر بدون تو زیبا نیست. وبدون تو

 دوست دارم شب و روز خواب باشم.

مثل این که قانونی است که همیشه باور ها و آرزوهای خوب من خاک بشوند و حسرت جا ی

آن را پر کند.

راستی اگر بروی ، امید و آرزوهایم را باید د رقبرستان بیابم.

ای کاش می توانستم؛ فقط چند کلمه، فقط و فقط چندکلمه در سرنوشت من و او اضافه کنم و

 این که او می ماند.

راستی اگر تو بروی  من و تو = تمام هست؟

خدایا می دانم آن قدر گناه دارم که ناله ام به بالای سرم هم نمی رسد اما خود گفتی که بند ه ای اگرچند بار من را صدا زند نمی توانم به او گوش ندهم و من می گویم خدایا  او بماند.

نمی توانم ، می لرزد قلم در دستانم؛ نمی دانم چه می گویم و چه می نویسم اما گریانم و

مهربانم باز هم برایت می نویسم که دوستت دارم ودعا می کنم اگر با ر دیگر که قلم بر روی کاغذ آمد اول بنویسد که تو می مانی.

به امید روزی که دلهره ای ازرفتنت و این که کنارم نباشی در دلم نباشد.

و باز هم نوشتن از تو آرامم کرد......





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام  آنکه دوست داشتن را به قلبم هدیه کرد تا بودن در این دنیا برایم معنای دیگر جلوه کند و

هم صاحب این دنیا و دنیای دیگر شوم. به نام خدا.

قلم در دستان نا توانم در حال چرخش و نوشتن کلمات هستند اما من در تکان دادن آن نقشی

ندارم و حس می کنم قلبم بر قلمم مسلط و او را به نوشتن وادار می کند.

مثل این که قلبم دوست دارد از عشق بنویسم از دوست داشتن از محبت من مانده ام قلب بی

جان من چگونه جان گرفته ، چطور خاک وخاکستر بی وفایی و دروغ را پرانده این سوالات در

ذهنم بود که جواب داد و ای گونه گفت قلب محبت ندیده ام: من نگار خود را یافته ام من محبت

را از او یافته ام من جان را از نگاه بی ریای او گرفته ام من تار و پود خود را از او ساخته ام .

نگا رخود را به من نشان داد مثل این که ضربه ای به سرم زده باشند مبهوت او شدم اما

غمگین تر از غم شدم .

دست را روی قلب گذاشتم و به گفتگوی او پرداختم به او گفتم ای مهربان تو چه اندیشیدی تو

به چه خیال او را دوست داری تو در کلبه ای حقیر که سقف آن با دروغ ها شکسته و می

خواهی به عرش کبریای او بروی خنده ای کردم و ادامه دادم تو در فرشی برای پا نهادن گذاشته

شدی و او در عرش برای آسمان. و به تمسخر به  قلبم گفتم او نیز تو را نمی بیند تو فقط او را

میبینی و گفت من در خلوت تنهایی هایت در قنوت نمازهایت که دعا می کرد ی من نیز دعایی

 کردم که مزه ی دوست داشتن را بچشانم . با گفته ها ی من غمگین شد چشمان را مجبور

به باز و بستن کردن برا ی ورود اشک کرد زانوهایم راخم کرد دستانم را رو به آسمان کرد و زبان

را شروع به خواندن حرف های او کرد: خدایا عهد می بندم اگر نگارم را به من هدیه کنی زمین ،

خاک را از لمس اشک های او محروم می کنم اگر محبتم را در دل او بگذاری آدمیان را دیدن غم

 او محروم می کنم خدایا.....

من  و قلمم را به نوشتن وادار کرد و امید آن دارد که با خواندن نوشته های خشک وهمیشه

زمستانم اتشی در دلت بنیان کند که از دوستی او شعله ور شود و می گوید اگر آتشی در دلت

شعله ور نشود من دوستی را در دل خود حفظ می کنم و تا ابد نگاه می دارم و باز هم دعای

باران می خوانم زیرا من عاشق نه نیستم من تو را دوست دارم عاشق در یک نگاه عاشق می

شود و با نگاهی دیگر می گذرد اما من تورا دوست دارم و تا بودنم در قلب خود یادت رادر قلبم

نگاه می دارم تا من نیز دوستی و وفا داری به عشقم،را در دفتر خاطرات زمین حک کنم.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 خرداد 1389 :: نویسنده : Hossein sj

میان سیاهی میان غم میان صدای چیک چیک اشکم که زمین را غرق خود کرده.

میان هراس ، میان ترس؛ ترس از نبود تو میان خیس شدن برگ های خشک و زرد بهار


همیشه یادم به یاد تو هست.


نگاه زیبای تو خواب را از چشمان خسته ام گرفت ، همیشه زمستان دلم را بهار کردی ؛

 اشک چشمانم را مصادره کردی بغض را از گلویم براداشتی افق نگاهم را باز کردی


آسمان خالی پر بود از صخره، پر بود از کنایه ، پر بود از زخم زبان ، ابرهای تیره ، دریای مواج ،

کلبه ای شکسته آه بر دل نشسته.


قلبت را به آسمان خالی ام سنجاق کردم، زمین را سبز، خورشید را مهمان آسمان خالی ام

کردی؛ شادی را بر دل و لب ناشادم نشاندی.


اماحالا که نیستی حالا که دیگر زمین از صدای نفست محروم است غم را بر روی قلبم 

نشاندی، صفحه دلم را از آه حک ، خواب شیرین از تو را تلخ و تنها کردی.


از اشکم دریایی به اسم غم ساختم ساحلش پر از ماسه های سخت.


بهار، بهار شده آرزویم زمستان مانند زالویی چسبیده بر زندگی من ابرهای آسمانم سیاهتر

از بخت و شانسم ، خواب شیرین با تو شده....


چشمان کمی باز شده ام ، را با رفتنت بستی پاهایم خسته اند دیگر بدون تو نای خرد کردن

مشکلات را ندارند دستان گرم شده از دستانت سرد شده اند کلبه ای که ساختی

 سقفش را سبز کردی خورشید را درونش نهادی خراب شده رهگذر همه شده.


حالا من مانده ام و یک آسمان خالی پر شده از فکر و خیال ، خاطره های با تو شده اند

 غم هایم حالا شب هایم نه ستاره ای دارند نه ماهی مثل تو ، آلان شبها فقط حسرت

خوردن شده شام شبم . غم شده تنها یارم چرا کنارم نماندی .

آهای آسمان خالی من مانده ام با تو  و پر از رویاهای خیالی





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


به نام آنکه د رسکوت شب ها ی غم زده تنها امید بخش دل نا امید ماست به نام خدا.

تو بارون ستا رهای آسمون می خونن برام که تنها نمون.

آسمون بی ستا ره، ماه بی عاطفه ، خورشید خاموش، زمین خالی از گل، داغو طاقت فرسا مثل بیابون. اینا همش شده وصف دلمون.
واسه گفتن حرف های احساسی ، واسه گفتن تنهایی همیشه دستمون به قلمه. کمک می گیریم ا زکلمه می گیم آخره حرف دلمه. 
ادعای صداقت توی واژه خسته از کلمه آخرم نفهمیدم حرف دلمون میشه چند کلمه.گفتن حرفهای قشنگ کارمون اما هیچ موقع نفهمیدیم چیه کارمون.
دستی و می گیریم اما قصد شکستن قلبش رو داریم برای همیشه می گیم اما می دونیم جدا میشیم. می گیم دوست داریم اما بهش اهمیتی نمیدیم، درباره
احساسات حرف می زنیم اما وجود نداره، به چشمایی نگاه می کنیم که قصد دروغ گفتن بهش رو داریم همیشه سلام میگیم اما می دونیم خداحافظی در پیشه. 
به کسی می گیم تنها اوست اما در فکرمون به کسی دیگه فکر می کنیم عادت داریم قلبهایی رو قفل کنیم که کلیدش رو نداریم.
حرف هامو زدم یه نتیجه موند:
کسی رو که دوست داری به آسونی از دست نده، شاید هیچ موقع کسی رو به اون اندازه دوست نداشته باشی.
واین که: برای عشق تمنا کن ولی خا رمشو، برای عشق قبول کنولی غرورت رو از دست نده، برای عشق گریه کن ولی به کسی نگوبرای عشق مثل شمع باش، بسوز ولی نگذار پروانه ببیندبرای عشق زندگی کن ولی عاشق تر زندگی کن ، برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش و برای عشق خودت باش ولی مهربان باش. 
همه این هارو گفتم تا بگم:
 در این روزگار زخم خورده مرموز، دراین تیک و تاک یکی بود یکی نبود مهربانم:
در زرنگاه آسمان دلتنگی هایم هنوز دعای باران می خوانم و به انتظار آب شدن سخاوت دستان مهربانت همیشه می مانم. هنوز 3 تار صبوری می زنمو اطلس عشق را تنپوش روزگار می کنم. تا تو هستی تا جمله گاه
عاشقی خواهم بود تا سجده های آخر مجنون بازی می دانم که آرزو های ما هم جوانه می زنند و به بار زندگی می نشینند.


وقتی دلم م یگیره قلم دستم می گیرم وقتی شادم خندم می گیره اما بی تو....
  




نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 20 فروردین 1389 :: نویسنده : Hossein sj

به نام آن که امید بخش تمام نا امیدان است به نام خدا

((ای کاش به زمانی بر می گشتم که شکستن نوک مدادم تنها غمم بود))

می خوام کوه رو به اون سختی آب کنم ، می خوام آب دریا رو تا خاک ببرم، می خوام جنگل سبز رو سرد وزرد کنم  می خوام از غم بگم .

غم؛ واژه ی دوحرفی که هزاران درد توش جا میشه غم  ظرف پر نشدنی.

نمی خوام از غم عشق از شکست عشق بگم ، نه از غم گذر ثانیه، نه می خوام از غم آرزوهای بزرگ کودک بگم ، می خوام آرزوهای بزرگی کودکی رو که وقتی بچه است رو بگم، می خوام از آرزو بگم می خوام که با  خوندنش شکر گزار باشین.

بچه ای که تازه صحبت کردن و یاد می گیره بچه ای که تازه با کتاب آشنا میشه ؛ مفهوم آرزو رو می فهمه و با نگاه به تلویزیون آرزوهاشو شکل میده امیداشو می چینه، به مادرش امید آرزو ، امید و فکراشو میگه و وقتی میره مادرش یه گوشه کز و بغض می کنه ، می دونه که نباید بشکونه بغضشو و می دونه آرزوهای پسر غم وعقده میشه.

و وقتی همون بچه کمی بزرگ میشه می فهمه قصه ی خوب شدنش که مادرش می گفت فقط واسه این بود که آرزوهاشو خراب نکنه و می دونه که چرخی که روشه تنها همسفرشه.

و همه آرزوهاش رو یک چرخ خلاصه میشه.

می دونی غم چیه ، غم واسه کیه ؛ واسه کسی که دویدن رو دست داره اما نمی تونه بدو ، غم؛ غم واسه کسی هست که  دوست داره ببینه اما نمی تونه.

غم واسه کسی هست که دوست داره صحبت کنه اما کسی نمی فهمه یا صداشو نمی شنون.

غم زیاده اما قلب ما واسه درکشون کمه.

این چند خط پائین هم از طرف دوستم به مادرش تقدیم می کنم:

مادر گلم، مادر پر معنی ترین واژه ی هستی ، بعضی وقتها که فکر می کنم به اومدنم به متولد شدنم که با اومدنم ندیدن رو به تو تقدیم کردم شرمنده میشم. وقتی دنیایی رو که دوست داشتی و آرزوهای زیادی رو به همراهش آلان تو چند کلمه به نام سیاهی خلاصه میشه شرمنده میشم، بابام میگه همیشه آرزوی دیدن پسرتو داشتی، شرمنده که داغ دیدنمو به دلت گذاشتم. می دونم تنها رنگ دنیای تو سیاه سخته دنیایی رو که تا اومدن من پر از رنگ بود الان فقط وفقط سیاهه.

مادرم غمم این قد زیاده که تو دل کسی جا نمی شه، از داغ بازی کردن باهات رو بگم یا وقتی که تو دبستان بودم همه بچه ها بعد از زنگ مدرسه مادرشون منتظر بود من فقط تنها ، همه روز اول با مادرشون اما من با بابام . مادرم از خاطره های که  تنها توی خونه خلاصه می شن بگم یا غم خواهر کوچیکم که بعضی موقع ها به چشات نگاه می کنه. مادرم قد من خوبه چرا از آبجی می پرسی نترس نمی ترشم لباسامم نمی خواد دست بکشی یا بو کنی تمیزن.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نشانی گیرنده: نمی دانم کجایی یا مهدی؟! شاید در دلم باشی و یا شاید من از تو دورم. کوچه انتظار، پلاک یا

مهدی،



به نام خداوند بخشنده و مهربان



سلام من به یوسف گمگشته دل زهرا و گل خوشبوی گلستان انتظار



ای دریای بیکران، آفتاب روشنی بخش زندگی من که از تلالو چشمانت که همانند خورشید صبحدم از درون پنجره

های دلم عبور می کند و دل تاریک و سیاه مرا نورانی می کند.



تو کلید در تنهایی من! من تو را محتاجم.


بیا ای انتظار شب های بی پایان، بیا ای الهه ناز من، که من از نبودن تو هیچ و پوچم. بیا و مرا صدا کن. دستهایم را

بگیر و بلند کن مرا. مرا با خود به دشت پر گل اقاقیا ببر. بیا و قدم های مبارکت را به روی چشمانم بگذار. صدایم

 کن و زمزمه دل نواز صدایت را در گوش هایم گذرا کن، من فدای صدایت باشم. چشمان انتظار کشیده من هر

جمعه به یادت اشک می ریزند و پاهایم سست می شوند تا به مهدیه نزدیک خانه مان می روم و اشک هایم هر

جمعه صفحات دعای ندبه را خیس می کند. من آنها را جلو پنجره اتاقم می گذارم تا بخار شود و به دیدار خدا برود.

 به امید روزی که شمشیرم با شما بالا رود و بر سر دشمنانتان فرود آید.

یا مهدی ادرکنی عجل علی ظهورک

دوستدار عاشقانه شما راضیه








نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 :: نویسنده : Hossein sj

خداوند عاشقان عاشق بنده ی خود را دوست دارد، خدواوند عاشق رو دوست دارد، خداوند

عاشقی را که با رسیدن به عشق بال می گیرد وبه سمت حق می رود دوست دارد. خداوند

 عاشقی را که با رسیدن به معشوق دست از دنیا می کشد دوست دارد و خداوند دوست دارد

 عاشقی را که با دیدن معشوق به یاد او می افتد و خداوند دودوست دارد رسیدن عاشق را به

 معشوق و خداوند در میدان باریکه ی غم، در میان آشیانه غم ، در میان سرزمسن عشق ،

خداوند اشکی را آفرید که در غم همراه همدل من در آتش سرزمین عشق نجات بخش من





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 25 مرداد 1387 :: نویسنده : یک مسلمان
خدایا دلم می خواهد شکایت کند ، پیش تو از من شکایت کند : اعتراض کند ، داد بزند و در آخر مشت هایش را به میز بکوبد خدایا در دادگاه تو من متهم شده ام و دلم شاکی ؛ شاکی از من ، از افکار پوچ من ، از اینکه به راحتی دروازه عقل و دلم را باز گذاشته ام تا شیطان در آن جولان بدهد . دلم از دست من عصبانی است . چون پنجشنبه پیش به چشمانم اجازه ندادم بگریند ؛ آنقدر که دلم سبک شود خدایا ! من به یک وکیل مدافع نیاز دارم ! دلم خشمگین روبروی من ایستاده است . قلبم تند تند می زند ، عرق کرده ام ، دلم می گوید ؛ از همه بدیهایم می گوید . از اینکه وقت نماز دلم را به دست افکار پوچ و بی اساس میسپارم ، از اینکه وقت دعا دلم را زیر هزاران حاجت و نیاز بی اساس دفن میکنم . دلم از سنگ های سیاهی می گوید که روی زلالی اش گذاشته ام دلم از توبه های نکرده ام می گوید و من ساکت گوش می دهم و عرق شرم می ریزم جلوی این همه آدم که دادگاه را تماشا می کنند پاک آبرویم رفته ، دلم از صدا و سیما هم چند خبرنگار آورده تا همه شبکه ها جریان دادگاه را پخش کنند تو را نگاه می کنم که از بالا با لبخند و سکوت به جیغ و دادهای دلم گوس می دهی . تو با اشاره ای به من آرامش می دهی ، شهامت پیدا می کنم و بلند فریاد می زنم " من پشیمانم ، معذرت می خواهم " صدای همهمه در دادگاه می پیچد . دلم با خشم فریاد می زند " فقط همین؟ " بعد رو به خدا میکند و میگوید " در خواست می کنم او را به ته جهنم بفرستید " با التماس به خدا نگاه می کنم . هنوز با آرامش و سکوت و لبخند ما را نگاه می کند وقت صدور حکم می رسد . یک دفعه دادستان با صدای بلند می گوید " همه حضار بیرون " مردم اعتراض می کند ، دلم هم همینطور > خدا آهسته می گوید : " مگر من ستار العیوب نیستم ؟" نفس راحتی می کشم هیچ کس توی دادگاه نیست غیر من و دلم و خدا خدا می گوید دلم باید برگردد پیش من و من هیچ مجازاتی ندارم دهانم باز می ماند " چرا؟ " خدا می گوید " من تواب و رحیم هم هستم " دلم ناراضی سرجایش باز می گردد و خدا با نگاهش مرا بدرقه می کند . فردای آنروز هیچ کس از دادگاه خبری ندارد حتی تماشاچی های دادگاه



نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 21 تیر 1387 :: نویسنده : یک مسلمان
غضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این غضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.


آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید


غضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.


پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.


ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.


دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.


اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.


راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.


همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.


راستی:‌غضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم






نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 خرداد 1387 :: نویسنده : یک مسلمان

هست شب یك شب دم كرده و خاك

رنگ رخ باخته است.

باد نوباوه ای ابر از بر كوه

سوی من تاخته است.

هست شب همچو ورم كرده تنی گرم در استاده هوا

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.

با تنش گرم بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

با دل سوخته ی  من ماند

به تنم خسته كه  می سوزد از هیبت تب!

هست شب.آری شب.





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 :: نویسنده : Hossein sj

Seven Rules for Happiness!

هفت قانون برای خوشبختی!

Never hate

هیچگاه متنفر نباش

Don’t worry

پریشان نباش

Live simply

به ساده گی زندگی کن

Expect a little

کم توقع داشته باش

Help a lot

زیاد کمک کن

Always smile

همیشه لبخند بزن

And have a… like me

و ..... مثل من داشته باش

---------------------------

ثبت : رضا فرزادنیا

---------------------------

با تشکر از : پارازیت دل





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 :: نویسنده : Hossein sj

Some of the Best Moments in Life:
بهترین لحظات زندگی

 


* To fall in love.

عاشق شدن
* To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندید که دلتون درد بگیره

* To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید
* To go for a vacation to some pretty place.
به یه حای خوشگل برید برای مسافرت
* To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید
* To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید
* To leave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که اومدید بیرون ببینید حو لتون گرمه !
* To clear your last exam.
آخرین امتحانتون رو پاک کنید
* To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
یه کسی که معمولا" زیاد نمیبیننش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن کنه

         To find money in a pant that you haven't used since last year .
توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید

* To laugh at yourself looking at mirror, making faces.)
برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید

* Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه
* To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندید
* To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف می کنه

* To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of
hours.
از خواب پاشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید

* To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
* To be part of a team.

عضو یک تیم باشید
* To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید
* To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنید

* To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person.
 وقتی "اونو" میبینید دلتون هری بریزه پایین !
* To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید
* To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون دارید رو خوشحال ببینید

* To use a sweater of the person that you like and find that it still
smells of their perfume.
پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده
* See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
* To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید

* To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشیدکه بدونید دوستتون داره 

* To laugh ........laugh........and laugh ...... remembering stupid things
done with stupid friends.
یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کار های احمقانه ای کردند و بخندید و بخنید و ....... بازم بخندید

These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه های زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که ازش لذت برد

منبع : پارازیت دل

ثبت : رضا فرزادنیا - Reza Farzadnia

: Comment Me |::





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 اردیبهشت 1387 :: نویسنده : Hossein sj

خواستم كه شیدایت كنم مفتون چشمانت شدم

در عشق رسوایت كنم پای بند پیمانت شدم

خواستم سخن از دل بگم

دیدم دل میبری ، دین میبری ، مومن به ایمانت شدم

گفتم مرحم نهم بر زخم خویش سازش كنم با اخم خویش

بیهوده بود تجویز من محتاج به درمانت شدم

خواستم پنهان كنم این راز را این سوز و این گداز را

غافل كه من انگشت نمای شهر و سامانت شدم

می دونی خیلی وقته كه رفتی

دلمو تكه تكه كردی

مثل یك تكه بلور من و از عمق وجودم ذره ذره كردی

یادته گفتی به من كه عاشقی

حالا باش ببین چه وعده كردی

تو گفته بودی طبیب دل بیمارانی

پس طبیب دل من باش كه بیمار توام

تو هم رفتی رها كردی دلم را

دو صد چندان نمودی مشكلم را





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 :: نویسنده : Hossein sj

لیلی و مجنون


روزی از روزها لیلی برای مجنون پیغامی میفرسته كه ای مجنون تو چرا وارد هر مجلسی كه میشی انقد لیلی لیلی میكنی كه هم من و هم خودت رو شهره ی خاص و عام كردی
اگه خیلی دوست داری منو ببینی همین امشب ساعت دو ونیم نصف شب  بیا پشت باغ فلان جا...
مجنون كه دم دمای صبح این پیغام به دستش رسیده بودو از خودش بیخود شده بود بلافاصله یه سر و رویی به آب زد و واسه ی دیدن روی ماه لیلی حاضر شد تا به موقع به محل قرار برسه
از قضا مجنون که خیلی زودتر از وقت موعد سر قرار حاضر شده بود تا ساعت دو شب یكم این ورو اون ور كردو خودش و سرگرم كردولی.....
وقتی لیلی با یه كیسه ی پر از گردو رسید و مجنون رو توی خواب ناز دید بی درنگ و بدون اینكه بیدارش كنه جیب هاشو پر از گردو كرد
وقتی مجنون بیدار شد دیگه صبح شده بود یه چند قدمی که برداشت یكمی احساس سنگینی كرد و دید كه جیباش پر از گدو شده
در همین حال كه داشت با خودش كلنجار میرفت که چرا خوابم برد و این گردوها چین؟....
دوستش رو دید دوست  مجنون كه اونو تو این حال یافته بود موضوع رو ازش پرسیدو مجنون هم شروع كرد به تعریف كردن ماجرا....
دوست مجنون گفت اینكه ناراحتی نداره. لیلی تو رو به دو دلیل دوست داره
یك:اینكه انقد دوست داشته كه تو رو از خواب نازت بیبدار نكرده
دو:اینكه انقد دوست داشته كه دلش نیومده وقتی بیدار میشی گرسنه بمونی و انقد از گردو ها بخوری تا سیرشی
مجنون بلافاصله گفت: نه این كار لیلی یه معنی بیشتر نداشت. اون با این كارش میخواسته به من بگه
تورو چه به به عشق بازی برو پی همون گردو بازی
آره عزیزای من بعضی مواقع هست كه یه چیزایی میخوایم وبرای رسیدن به اونا هم خیلی تلاش میكنیم ولی درست  لحظه ی موعود تو خواب غفلت به سر می بریم. عزیزای من بیاین از این خواب بیدار شیم

 

ثبت مطلب : رضا فرزادنیا

با تشکر از : پارازیت دل





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 :: نویسنده : یک مسلمان

 یه دختر نابینا عاشق پسری بود که هردوشون با تمام وجود همدیگه رو دوست داشتن یه روز پسره به دختره گفت : چه آرزویی داری ؟؟؟ دختره گفت : آرزوم اینه که بینا باشم و تو رو ببینم گذشت و یه آدم خیرخواه پیدا شد که چشماشو به این دختر بده و دختر بینا شد اما با کمال تعجب دید که اون پسر نابیناست ! گفت خب حالا که نابینایی من تو رو نمیخوام برو پسره دلش شکست و موقع رفتن لبخند تلخی زد و گفت : مواظب چشمای من باش





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 اسفند 1386 :: نویسنده : Hossein sj
زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردنه.

--------------------------
هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود چیزی یاد نگرفتم.

--------------------------
من برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود.

----------------------
چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن چه زیباست همیشه در تنهایی تو را حس کردن چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم . نازنین من همچون نفس کشیدن تو را بخاطر می سپارم. یک روزه دیکه هم بدون تو گذشت

------------------
ساقیا پیمانه ایرا لبریز کن هر چه دا ری در دهان سرریز کن ساقیامی ده که مدهوشم کند بی خبر از حال و بیهوشم کند ساقیا درد من را درمان نما جرعه ای می در دل ودر جان نما ساقیا محتاج درمان توام در سرای دل نگهبان توام ساقیا درمان دردم دست توست این دل بشکسته ام درشصت توست
---------------------
یه مرد احمق به یه زن میگه ساکت باش اما یک مرد دانا به یه زن میگه نمی دونی وقتی لبهات بسته اند چقدر خوشکل میشی

-----------------------
در دفتر یادبود دوستان بر روی درختان كهنسال بر روی شنهای ساحلی نوشتم دوستت دارم ، اما دفتر یاد بود دستان پاره شد، باد درختان كهنسال را شكست ، امواج شنهای ساحل را شست و برد اما ! هیچ چیز نتوانست یاد تو را از صحنه ی قلبم پاك كند ....
---------------------------
هیچ‌گاه ویترینی نداشته‌ام?
تا دلم را در آن به نمایش بگذارم.
در قامت یک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.
از این روست که تمام خیابانهای شهر?
عشق مرا می‌شناسند





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اسفند 1386 :: نویسنده : یک مسلمان
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟¯
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است¯
و راست راست توی خیابان راه می رود ¯
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند¯
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد¯
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند ¯
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است¯
و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند¯
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند




نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 17 اسفند 1386 :: نویسنده : یک مسلمان

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر

شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند

بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم 

میدونی طبق آخرین آمار كم جمعیت ترین جای دنیا كجاس؟ . . . . نمیدونی؟ . . . . . . . . . . . . . .

قلب منه كه فقط تو توی اون ساكنی

 یکی ناز می کنه یکی محبت می کنه .. . . . اونی که ناز میکنه همیشه محبت می بینه اونی

که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست

 

 





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 17 اسفند 1386 :: نویسنده : یک مسلمان

ز استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است.

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد .





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 11 اسفند 1386 :: نویسنده : یک مسلمان
به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید

نیست یکتن که در این راه غم آلوده عمر

قدمی راه محبت پوید

خط پیشانی هر جمع خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند

در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد نقشه یی شیطانیست

 در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد حیله ای پنهانیست

خنده ها می شکفد بر لبها

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر دردکسان می نگرند لیک دستی نبرد از پی درمان کسی

از وفا نام مبر آنکه وفا خوست کجاست ؟

ریشه عشق فسرد

واژه دوست گریخت

سخن از دوست مگو عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟

گر شبی از سر غم آه کنی

درد اگر سینه شکافد نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب کند آتش غم

آب شو «آه » مگو





نوع مطلب : تالار عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic